وبلاگ احمد شاملو

كسي منجي جهان است كه ضرورت هنر را درك مي‌كند! مثلا تو بالقوه مي‌تواني منجي جهان باشي چرا كه با يقين كامل مي‌توان گفت كه از تو سياست بازی برنمي‌آيد چون نمي‌تواني جلاد باشي . سياست‌بازي و قدرت طلبي كه لازم و ملزوم هم است كار كسي است كه لزوما براي حيات ذيروحي اهميتي قائل نيست و از دروغ بافتن و حيله‌ در كاركردن و كشتار و ويراني هراسي ندارد. در امر سياست هر رذالتي امتيازي است . تا آن‌جا كه شاه عباس صفوي مي‌تواند به بركت كارنامه‌ی خونينش لقب كبير دريافت كند. اهل سياست به قداست زندگي نمي‌انديشد بل كه زندگان را تنها به مثابه‌ی وسائلي ارزيابي مي‌كند كه عندالاقتضا بايد بي‌درنگ فداي پيروزي او شوند. كساني اين عقيده را نمي‌پذيرند و شناخت و لاجرم حرمت نهادن به هنر را مقوله‌ی جداگانه‌ئي به حساب مي‌آورند و ارتش رايش آلمان را مثل مي‌زنند كه غالب افسرانش در نواختن دست كم يك ساز مهارت داشتند. پاسخ چنان كساني اين است كه بله ، و اگر فراموش كرده‌ايد خودم به خاطرتان مي‌آورم كه آن‌ها از فرط "علاقه به اين هنر والاي انساني " حتا در كشتارگاه‌ها دسته‌هائي را كه به سوي سالن‌هاي گاز هدايت مي‌شدند با اركستر هائي بدرقه مي‌كردند كه نوازندگان‌شان از ميان خود زندانيان انتخاب شده بود و تقريبا همگي نوازنده‌ی حرفه‌ئي اركسترهاي فيلارمونيك يا سمفونيك كشورهاي فتح‌شده‌ بودند كه فقط به گناه "آلماني نبودن " مي‌بايست با روزي چند ده گرم نان در كارخانه‌هاي تهيه‌ی ابزار جنگي جان بكنند و به مجرد بروز آثار فرسودگي در آن‌ها به اتاق‌هاي گاز فرستاده شوند. حق همين است كه آن ستايندگان موزار و بتهوون با همه‌ی وجودشان به موسيقي ، و از طريق موسيقي به همه‌ی هنرها، مهر مي‌ورزيدند و  نياز رواني داشتند و  به آن حرمت مي‌گذاشتند و تبحرشان در نواختن دست كم يك ساز به هيچ وجه ربطي به سنت‌هاي تربيت اشرافي‌شان نداشت ! با وجود اين بايد قبول كرد درجهاني كه براي هيچ چيز انساني حرمتي قائل نيست و اداره و هدايتش به دست ديوانگان و اوباش افتاده است ، به هرحال از شعر و به طور كلي هنر، انتظار نجات بخش بودن نمي‌توان داشت، هر چند كه آرمان هنر چيزي به جز اين نيست!
البته اگر روزي حكومت خرد برقرار شود سياست نيز معناي درست خود را باز مي‌يابد. يعني آن‌گاه اين كلام آلوده به تمهيدهاي شرافتمندانه‌ئي اطلاق خواهد شد كه براي وصول به نظم و معدلتي شايسته و درخور انسان به كار بسته مي‌شود.

ارسال در تاريخ یکشنبه بیستم دی 1388 توسط امیرمحسن همتی

ارسال در تاريخ سه شنبه هشتم دی 1388 توسط امیرمحسن همتی

امسال نیز به روال هر ساله در روز 21 آذر ماه دوستداران شاملو در امام زاده طاهر مهرشهر سالروز تولدش گردهم جمع شدند.

از حوالی ساعت دو بعد از ظهر عده اندکی از مردم بر سر مزار شاملو حاضر شده بودند و لحظه به لحظه بر تعداد جمعیت افزوده میشد تا حوالی ساعت 16:30 جمعیت در آخرین زمانهای گردهمایی در حدود چهل ، پنجاه نفری شده بود تا اینکه رفته رفته جمعیت متفرق شدند. نکته جالب توجه حضور تعدادی از نیروهای حکومتی در بیرون از امام زاده طاهر کرج بود که مدتی بعد از متفرق شدن تعداد کم دوستداران شاملو محل را ترک کردند.

در هشتاد و چهارمین سالروز تولد شاملو گردهمایی بی حضور آیدا انجام شد طبق گفته یکی از دوستداران شاملو آیدا دیروز نیز در رونمایی دو کتاب قدیمی ، از قدیمی ترین نوشته های شاملو در حوزه کودکان با نام های قصه دروازه بخت و بارون در شهر کتاب تهران حاضر نبود.

آیدا در گفتگو با رادیو فردا گفته بود: امسال همچون سال های گذشته دوستان شاملو در خانه او گردهم آمدند و با نواختن موسیقی و خواندن شعر و گفتن خاطره یاد او را زنده نگه داشتند.

در هر صورت این روز بر خلاف دوم مرداد 88 (سالروز پرواز) بسیار ساده و با آرامش تنها با سرود خوانی و شعر خوانی دوستداران برگزار شد%

                                                           وبلاگ احمد شاملو  امیر محسن همتی

 

 

 

21 آذر 88 ساعت 14:00 قبل از گردهمایی دوستداران شاملو بر سرمزارش

 

  

ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه

  

ساعت ۱۵:۰۰

  

ساعت ۱۶:۰۰

  

  

 

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط امیرمحسن همتی

اعضای محترم کلوب احمد شاملو  (و خواننده وبلاگ احمدشاملو ) ، زمان جشن از طرف خانواده شاملو و کانون مشخص نیست ، و  تیم مدیریت کلوب برنامه ‌ی از قبل پیش‌بینی شده ای ندارد ، چون می‌دانیم که نتایج‌ آن قابل پیش‌بینی و تضمین شده نیست. تعدای از اعضای محترم کلوب و همچنین تیم مدیریت از ساعت 14:00 در امام زاده طاهر کرج برای بحث و شعر خوانی گردهم جمع خواهند%

                                                             الف.م.ه مدیر کلوب احمد شاملو

 

Untitled-2.jpg 

ارسال در تاريخ سه شنبه هفدهم آذر 1388 توسط امیرمحسن همتی

01.gif

           03.gif

                   02.gif

ارسال در تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط امیرمحسن همتی

با سلام و احترام و سپاس بسيار

سه‏ جلد كتابى كه‏ محبت‏ فرموده‏ايد رسيد. با اين‏كه از خواندن‏شان به‏ تمام معنى كلمه ‏افسرده ‏و بى‏زار و بيمار شدم از آن رو كه‏ مجالى‏ پيش‏ آورد تا ازآن‏چه پى‏آمد روانى روزگارى‏ست كه‏ كابوس‏وار براين مردم مى‏گذرد خبر دست ‏اولى بگيرم عميقا ممنون‏تان‏ام. چون فكر كه ‏كردم تنها به‏ اين نتيجه رسيدم كه‏ انگيزه شما درفرستادن آن‏ها براى من چيزى جز اين نبوده. به‏ نظر من هرسه‏ مجموعه حاصل فعاليت‏ سه‏ ذهن به ‏شدت ‏بيمارو خسته است. آقاى(...) خواننده‏ئى‌ست‏ گرفتارگورستان. يعنى ‏اسير ماتم‏كده‏ئى كه ‏هركوى وبرزن‏اش نام مرده ‏لت‏ و پار شده ‏بى‏نام ونشانى را تداعى‏ مى‏كند. وبناچار مطرب‏ گورخانه ‏شده شعر را كه‏ هنر سنتى ‏ماست به‏ خدمت‏ نوحه‏گرى برايیک نامهن گور و برآن‏گور -كه‏ خود سنت‏ مذهبى توده ما عقب‏مانده‏گان‏ از تاريخ و زندگى است- در آورده‏ كه ‏البته ‏شايد با نوعى خوش‏بينى بيمارگونه‏ بتوان‏ گفت‏ كه ‏درهرحال دارد به ‏نحوى "زمانه‏اش‏ را براى ‏آينده‏گان گزارش‏ مى‏كند"! اما كارآن دو آقاى ديگر ازاين قضاوت‏ بيمارگونه ‏گذشته ‏يك‏باره به‏ صحراى جنون سرگذاشته‏اند. دوست‏ گران‏مايه! شنيده‏ام سازمان‏هاى نشركتاب آثار نوقلمان را بدين ‏شرط چاپ يا فقط پخش‏ مى‏كنند كه‏ در اين شرايط گرانى فوق‏العاده وسائل موردنياز چاپ ‏و كم‏بود مشترى كتاب هزينه‏هاى آن راخود متقبل شوند. من نمى‏دانم اين شنيده حامل چه ‏مقدار ازواقعيت‏ است‏ و بخصوص نمى‏دانم آيا سازمان نشر(...) اين سه‏ كتاب‏ را به‏ سرمايه خود چاپ كرده ‏يابه ‏هزينه ‏نويسنده‏گان‏شان، ولى در هرحال حقيقت‏ بسيار تلخ اين ‏است كه ‏باچاپ ‏و نشر اين به ‏اصطلاح " آثار"، وظيفه پرحرمت چاپ ‏ونشر به ‏شدت مورد بى‏حرمتى قرار گرفته ‏است.


ارادت‏مند صميمى شما

الف.ش

ارسال در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط امیرمحسن همتی

 

احمد شاملو


مولوی Cover
آلبوم مولوی
مدایح بی صالح Cover
آلبوم مدایح بی صالح
درآستانه Cover
آلبوم درآستانه
شعرهای نيما Cover
آلبوم شعرهای نيما
حافظ Cover
آلبوم حافظ
رباعیات خیام (1) Cover
آلبوم رباعیات خیام (1)
باغ آینه Cover
آلبوم باغ آینه
رباعیات خیام (2) Cover
آلبوم رباعیات خیام (2)
ابراهیم در آتش (1) Cover
آلبوم ابراهیم در آتش (1)
ققنوس در باران (1) Cover
آلبوم ققنوس در باران (1)
مرثیه های خاک Cover
آلبوم مرثیه های خاک
ابراهیم در آتش (2) Cover
آلبوم ابراهیم در آتش (2)
ققنوس در باران (2) Cover
آلبوم ققنوس در باران (2)
شازده کوچولو Cover
آلبوم شازده کوچولو
شعر های فدرو گارسیا Cover
آلبوم شعر های فدرو گارسیا
 


» آثار دیگر احمد شاملو
شازده کوچولو
الودگي زبان (نوشتن لیریک)
قصه دخترای ننه دریا
پریا-
در این بن بست ( از آلبوم نفرین نامه از داریوش) { شعر }
پریا ( از آلبوم شقایق از داریوش) { شعر }
در این بن بست ( از آلبوم کهن دیارا از داریوش) { شعر }
پریا ( از آلبوم صفر از حبيب) { شعر }
روزگار غریبیست نازنین (نوشتن لیریک) ( از آلبوم روزگار غریبیست نازنین از عارف) { شعر }
شبانه ( از آلبوم يه شب مهتاب از فرزاد فرومند ) { شعر }
بهار خاموش ( از آلبوم يه شب مهتاب از فرزاد فرومند ) { شعر }
گل کو ( از آلبوم يه شب مهتاب از فرزاد فرومند ) { شعر }
انتظار ( از آلبوم يه شب مهتاب از فرزاد فرومند ) { شعر }
رنج ديگر ( از آلبوم يه شب مهتاب از فرزاد فرومند ) { شعر }
یه شب مهتاب (شهیدان شهر) ( از آلبوم جمعه از فرهاد) { شعر }
شبانه ( از آلبوم جمعه از فرهاد) { شعر }
بهار خاموش ( از آلبوم زندونی از داریوش) { شعر }
گذری بر شبانه ( از آلبوم زندونی از داریوش) { شعر }
شبانه 1 ( از آلبوم کنسرت فرهاد از فرهاد) { شعر }
چشمه خورشید ( از آلبوم نهان مکن از علیرضا عصار ) { شعر }

ارسال در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط امیرمحسن همتی

شاملو، در اولین شماره «كتاب جمعه» در موقعیتى صداى اعتراض‏ خود را علیه سیاست‌هاى كشتار و سركوب و تاریك‌اندیشى رژیم ، بلند كرد كه بسیارى از سازمان‌ها و احزاب و شخصیت‌ها در آن دوره به دیدار سردمداران رژیم مى‌شتافتند و توهم پراكنى مى‌كردند، نوشت: «روز‌هاى سیاهى در پیش‏ است... این چنین دورانى به ناگزیر پایدار نخواهد ماند، و جبر تاریخ، بدون تردید آن را زیر غلتك سنگین خویش‏ درهم خواهد كوفت. اما نسل ما و نسل آینده، در این كشاكش‏ اندوهبار، زیانى كه متحمل خواهد شد بى‌گمان سخت كمرشكن خواهد بود. چرا كه قشریون مطلق‌زده هر اندیشه آزادى را دشمن مى‌دارند و كامگارى خود را جز به شرط امحا مطلق فكر و اندیشه غیر ممكن مى‌شمارند. پس‏ نخستین هدف نظامى كه هم اكنون مى‌كوشد پایه‌هاى قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحكام بخشد و نخستین گام‌هاى خود را با به آتش‏ كشیدن كتابخانه‌ها و هجوم علنى به هسته‌هاى فعال هنرى و تجاوز آشكار به مراكز فرهنگى كشور برداشته، كشتار همه متفكران و آزاداندیشان جامعه است. اكنون ما در آستانه توفانى روبنده ایستاده‌ایم. باد نما‌ها ناله‌كنان به حركت در آمده‌اند و غبارى طاعونى از آفاق برخاسته است. مى‌توان به دخمه‌هاى سكوت پناه برد، زبان در كام و سر در گریبان كشید تا توفان بى‌امان بگذرد. اما رسالت تاریخى روشنفكران، پناه امن جستن را تجویز نمى‌كند. هر فریادى آگاه كننده است، پس‏ از حنجره‌هاى خونین خویش‏ فریاد خواهیم كشید و حدوث توفان را اعلام خواهیم كرد.»

ارسال در تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 توسط امیرمحسن همتی


عکسی به بهانه در گذشت سیاوش شاملو

ارسال در تاريخ جمعه یکم خرداد 1388 توسط امیرمحسن همتی


 


سیاوش شاملو، فرزند احمد شاملو صبح امروز دوشنبه، در سن ۶۱ سالگی بر اثر بیماری سرطان درگذشت.

مراسم تشییع پیکر وی چهارشنبه هفته جاری ۹ صبح از مقابل منزلش در خیابان نفت تهران برگزار خواهد شد.

آیدا سرکیسیان همسر احمد شاملو خبر درگذشت سیاوش شاملو را تأیید کرده است عسگر پاشایی وکیل خانواده شاملو نیز با تائید این خبر گفت که سیاوش شاملو مدت‌ها از بیماری سرطان پیشرفته رنج می‌برد.

سیاوش شاملو متولد ۱۳۲۷ خورشیدی بود که چندی پیش در مزایده‌ای، اموال پدرش (احمد شاملو) به وی رسیده بود. او در زمان حیاتش با آیدا سرکیسیان، همسر احمد شاملو بر سر میراث بر جای مانده از پدرش، اختلاف حقوقی داشت.سیاوش شاملو یکی از بازیگران فیلم «سربازان جمعه» به کارگردانی مسعود کیمیایی هم بود.

آیدا سرکیسیان در پیامی خطاب به خانواده شاملو که در وب‌سایت رسمی شاملو منتشر شده، نوشته است:

خانواده‌ محترم شاملو
فرزندان عزیز و گرامی‌ام سیروس، سامان، ساقی، پیمان، ماهان و شادی عزیز ، شهین و اشرف گرامی

درگذشت سیاوش شاملو گرامی پسر ارشد زنده‌یاد احمد شاملو را از صمیم قلب به شما تسلیت عرض می‌کنم. از جایی در این جهان بین غیبت و حضور برایتان شکیبایی و آرامش طلب می‌کنم، مرا نیز در غم خود شریک بدانید. سیاوش مهربان‌مان پس از تحمل بیماری و درد جانکاه به آرامش ابدی پیوست. برای روحش آمرزش می‌طلبیم و با حرمت بسیار یاد و خاطره‌اش را زنده و گرامی می‌داریم


 

ارسال در تاريخ چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 توسط امیرمحسن همتی
 

ما آلوده حسادت و کینه ایم ، کینه به همه چیز و همه کس .

 

فقر، فقر، فقر ......

فقر، مغز استخوان ما را از کثافت و لجن انباشته است . این افسانه است که میگویند:«ملتی که گرسنه است ، ایمان و اخلاق و خدا ندارد ». من برای تو بسیاری از کشور های جهان را پس از جنگ دوم «هیچ» بودند و در «گرسنگی مطلق » و همه چیز شدند مثال آورم ، از چین تا آلمان .

آن چه مانع ایمان و وجدان میشود ، فقر نان و پیرهن نیست فقر اخلاق و معنویت است . کارد بخورد به شکمی که همه هدف یک جامعه یا یک ملت را تشکیل میدهد.

 

گزین گویه

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 توسط امیرمحسن همتی

روشنفکر نمی‌تواند المثنای دیگری باشد
محمد بهارلو

 


   روشنفکران معاصر و نام‌آور ما، که جامعة فرهنگی در یکصد سال اخیر آن‌ها را به عنوان روشنفکر به جا آورده است، تقریباً همگی خاستگاه ادبی و هنری داشته‌اند، و کمتر روشنفکر به معنای اندیشه‌ور حرفه‌ای بوده‌اند. روشنفکران، یا همان ادیبان و هنرمندان، عموماً بر این عقیده بوده‌اند که انسان در برابر خود وجامعه وظیفه‌ای بر عهده دارد و این وظیفه را که بیداری و پیشرفت معنوی یکایک آدم‌ها است، باید با شرافت و تعهد کامل انجام بدهد، و چنانچه لازم بیفتد وجود خود را هم در راه آن وقف کند. برداشت نسل اول روشنفکران ما از زندگی و هنر در امتداد هم قرار داشت، به این معنی که آن‌ها وظیفه خود را به عنوان شهروند از وظیفه‌شان به عنوان نویسنده و شاعر و هنرمند جدا نمی‌دانستند، و جامعه هم از آن‌ها همین انتظار را داشت. نویسندگان و شاعرانی که تمایلات اخلاقی و اجتماعی آشکاری نداشتند و جانب زیباپرستی وآرمان هنر خالص را می‌گرفتند- اگرچه اقلیت اندک‌شماری بودند- جامعه آن‌ها را به عنوان روشنفکران«برج عاج‌نشین» می‌شناخت؛ روشنفکرانی که آرمان‌خواهی اجتماعی و هنر مفید و آموزنده را خوار می‌شمردند.


   این دو تلقی عمومی از روشنفکری، از هنر و ادبیات، هرچند در طولِ دهه‌ها دستخوش تغییر و تحولات بسیار شد، در بین نسل دوم و سوم روشنفکران با حرارت تمام تداوم یافت. اما در این میان نویسندگان و شاعران و هنرمندانی هم بودند که بین این دو دسته نوسان می‌کردند. یا به طور کلی بیرون از حوزه نفوذ این دو تلقی فعالیت می‌کردند. البته گاه روشنفکرانی هم پیدا می‌شدند که قلمرو اصلی فعالیت آن‌ها اجتماعیات و سیاسیات و نهادهای اموزشی بود اما پا در عرصة معقولات ادبی و هنری هم می‌گذاشتند و تأثیر کلام‌شان هیچ از روشنفکران دیگر کمتر نبود. از طرف دیگر سهم مترجمان را هم در این میانه نباید از نظر دور داشت؛ به ویژه که اندیشه‌های فرهنگی و فلسفی از راه ترجمه، از غرب، به جامعه ما وارد می‌شد و هنوزهم می‌شود.


   در دوره‌های نخستین فعالیت روشنفکری در ایران«فکر خطرناک» که جاذبة فراوان داشت، و منظور از آن نوعی جریان پراکنده فکری بود که رودرررو با نظام قدرت قرار می‌گرفت؛ نوعی مخالفت غیرعلنی که اغلب جنبة نمادین و رمزآمیز داشت و سانسورگران دولتی از آن به«خراب‌کاری» تعبیر می‌کردند. این وضعیت باعث می‌شد که دل هر روشنفکر یا جوان تازه بیدار شده‌ای برای دیدن اوراق ادبیات«زیرزمینی» لک بزند. اگر کتابی از خارج وارد می‌شد و سانسورگران اجازة انتشار آن را نمی‌دادند ترجمة دست‌وپا شکسته‌اش به صورت قاچاقی دست به دست می‌گشت و آن‌قدر خوانده می‌شد که شیرازه‌اش از هم در می‌رفت و ورق‌هایش زرد شده و می‌ریخت. گرد این کتاب ها را معمولاً هالة تقدس دربر می‌گرفت، به طوری که کسی به خودش اجازه یا جرات نمی‌داد آن‌ها را نقد کند یا در مخالفت با آن‌ها چیزی بگوید. اینگونه بود که در فضای فکری جامعة ما انتزاعات یا توهمات جای واقعیات را می‌گرفتند.


روشنفکران ما نه فقط از نعمت آزادی فکر کامل برخوردار نبودند و اجازه نداشتند صدای خود را از حدود مجاز بالاتر ببرند بلکه از تماس آزادانه با فرآوره‌های فکری، فلسفی و حتی ادبی و هنری نیز محروم بودند. آن‌چه از محصولات معنوی و فرهنگی در اختیار آن‌ها قرار داشت کاملاً گزینشی بود و از غربال‌های ریزبافتی می‌گذشت که انگ انواع سانسور، از جمله دولتی و عرفی و سنتی را بر خود داشت. طبعاً دسترسی به آثار مهذب و نیالوده کاملاً تصادفی بود – و گاه عوارض سنگینی در برداشت- و در صحت و اصالت آن‌ها نیز تضمینی وجود نداشت. همواره نکته مهم این بود که روشنفکر چگونه می‌تواند از عقاید خودش مطمئن باشد و در صورت لزوم از آن‌ها دفاع کند؟ یا ساده‌تر: روشنفکر چگونه قادر است عقاید خود را بدون گرفت‌وگیر و آشفتگی و با صراحت و روشنی بیان کند و آن‌ها را به بحث بگذارد؟ وقتی همه چیز در مه و ابهام وتاریکی بگذرد چگونه می‌توان به شفافیت رسید؟ تیره وتار بودن زمینه‌ساز توهم است که از آن فقط افسانه و اسطوره بیرون خواهد آمد. در یک فضای خشک‌وخالی، که مباحثه و بینش انتقادی امکان تجلی ندارد، کلمات قصار و شعار جای«حقیقت» می‌نشینند.


   شاید علت این‌که نویسندگان و شاعران و هنرمندان ما ترجیح می‌دادند یک متن را به طور مجازی یا نمادین تعبیر کنند از همین فضای ابهام‌آمیز ناشی می‌شد. اغلب خوانندگان نیز جانب همین نحوة تعبیر متن را گرفتند؛ زیرا برای آن‌ها ساده‌تر این بود که با معنای«ساخته» و«بافته»ی رمزها کنار بیایند تا خود را در گیرودارِ بحث‌های دورودرازِ استدلالی و اقناعی گرفتار سازند. بازارِ زبان عاطفی و تهییجی ورنگ‌های تند و حکم‌های جزمی گرم بود. رسانه‌های همگانی نیز، مانند نهادهای آموزشی و مطبوعات رسمی، در رویارویی با جریان روشنفکری، که تعلق خاطرش به«افکار خطرناک» و«ادبیات زیرزمینی» آشکار بود از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کردند. رسانه‌های همگانی زیر عنوان فرهنگ‌سازی به جا انداختن نحله‌های فکری و نماینده‌های خاص آن‌ها، که نظامِ قدرت را توجیه می‌کردند، مشغول بودند. آن‌ها جنبه‌ای از تولید فکر را عرضه و برجسته می‌کردند که در عین حال مقبول زمانه ومخاطبان خود باشد. تقلیلِ فرهنگ و هنر و ساده‌سازی و کلیشگی بخشی از رفتاری بود که رسانه علیه روشنفکر و تولید اندیشه به آن دست می‌زد. رسانه به جهت رسانگی خود از فرهنگ و صاحبان فکر فقط«خبر» می ساخت، خبری که در حکم رویدادهای سطحی امور روزانه بود.


این ادعا که از محافل بی‌نام‌ونشان روشنفکری، از جمله کافه فیروز و کافه نادری که پاتوق امثال هدایت و آل‌احمد بود، ده‌ها نویسنده و شاعر بیرون آمده، اما از دانشگاه تهران هنوز هیچ نویسنده و شاعری بیرون نیامده است. احتمالاً محصول همین کشاکش‌هااست. راست این است که روشنفکران با الگوهای مسلط  بر فرهنگ جامعه کنار نمی‌آیند، اگرچه اجباراً از آن‌ها تأثیر می‌پذیرند. در این‌جا پرسش‌هایی را می‌توان پیش‌ کشید: مجادله‌جویی و کژتابی یا خودجوشی و تعلیم‌ندیدگی به نفع روشنفکری ما بوده است یا به ضرر آن؟ این که روشنفکران از«اشتباه» نمی‌هراسند و بی‌محابا وارد میدان می‌شوند و موضع می‌گیرند ناشی از اعتماد به نفس آن‌هااست یا از میل مهارناپذیرِ آن‌ها به آزمایش‌گری؟ این‌طور به نظر می‌رسد که روشنفکران مانند هرطبقه و دستة دیگری فقط از تجربة خودشان درس می‌گیرند، و حاضرند بهای گزافِ درس‌های خود را هم بپردازند. شاید خودآموختگی ویژگی روشنفکر ایرانی باشد که تعصب را هم باید همزاد آن دانست. خودآموختگی به آن‌ها این جرأت و جربزه را می‌بخشد که با صرات و از روی جزمیت حکم کنند؛ حال آن‌که روشنفکر، به جهت روشنفکری‌اش، باید خود را از هرگونه خودکامگی از جمله خودکامگی فرهنگی رها سازد. روشنفکری نیازمند خویشتن‌داری و فروتنی و مدارا و انعطاف‌پذیری است. روشنفکری در ذات خودش از گزافه‌گویی و احساساتی‌گری و ابهام و آشفتگی گریزان است؛ زیرا روشنفکر از آن‌رو روشنفکر است که می‌تواند انتخاب کند و در انتخابش الزاماً به تأیید کسی هم نیاز ندارد.


   واقعیت این است که نام‌آورترین روشنفکران ما، نیما و هدایت و آل‌احمد و شاملو، هیچ‌کدام تحصیلات دانشگاهی یا مدرسی کاملی نداشتند، وآموخته‌های‌شان از فلسفه و تاریخ اندیشه جسته‌گریخته و به صرافت طبع بوده است. شابد استعداد هنری این روشنفکران عیب آن‌ها را تا حدی جبران کند، و چه بسا لازم هم نباشد که ما از شاعران و نویسندگان و هنرمندان خود همان توقعی را داشته باشیم که از اندیشه‌وران حرفه‌ای داریم؛ به ویژه که هنر شاعران و نویسندگان ما همواره از نفکر آن‌ها برتر بوده است. آن‌ها همگی تعلق به نوعی آگاهی اجتماعی داشتند و این آگاهی را هم از راه تحصیلات منظم کسب نکرده بودند، و همین ادعا که از یک جهان‌بینی اجتماعی و سیاسی برخوردار هستند برای‌شان کفایت می‌کرد. در مرکز جهان‌بینی آن‌ها مفهوم آزادی قرار داشت، و اگرچه این آزادی به مقدار فراوان جنبة معنوی و اخلاقی داشت از لحاظ آن‌ها مخصوصاً با آفرینش هنری مربوط بود. مفهوم آزادی برای آن‌ها در نهایت امر وبیش از هرچیز در شعر و داستان و اثری هنری معنای محصل پیدا می‌کرد. آن‌ها اندیشه‌هایی فارغ از خود هنر نمی‌شناختند که لازم باشد روشنفکر به بررسی و تحلیل‌شان بپردازد.


   اما از میان این روشنفکران هدایت و آل‌احمد وضع متفاوتی داشتند؛ اگرچه از یک جنس وجنم نبودند. هدایت، به رغم این‌که برجسته‌ترین و مؤثرترین روشنفکر ما محسوب می‌شود، موجودی بود در حاشیه که از زندگی کناره می‌گرفت و انزوا و بیگانگی را امتیاز خود می‌دانست و توقع داشت دیگران او را درک کنند. هدایت نخستین روشنفکر ایرانی بود که می‌خواست مستقل باشد و هم‌رنگ جماعت نباشد، و حقیقت را فارغ و بی‌طرفانه در برابر قدرت بیان کند. وجود او قائم به دیگری نبود، زیرا می‌دانست چشم به دیگری داشتن همان سپردن دست و پای خود به قیدِ افسارِ دیگران است. هدایت پیش‌رو نسل خودش بود. او در میان نسلِ خودش نخستین کسی بود که تحولات معنوی جامعه را با عمیق‌ترین احساس ممکن دریافت. شاید بتوان دیدگاه هدایت را در تبیین جهان هستی دیدگاهِ«کثرت» دانست؛ زیرا از لحاظِ او ارزش‌های مطلق- اگر اصولاً چنین ارزش‌هایی حاصل باشد- ضرورتاً با یکدیگر سازگار نیستند، و ارزش‌ها در عالم واقع می‌توانند با یکدیگر تعارض پیدا کنند. به عبارت دیگر از دیدگاهِ او هیچ ارزشی مطلق نیست و منظومه ارزش‌های انسانی از یک جنس و جنم نیستند و از یک قانون کلی هم پیروی نمی‌کنند و بنابراین انسان حق دارد در بزنگاه‌های زندگی به سرگشتگی دچار بشود؛ فرازونشیب‌های زندگی انسان با گزینش‌های اجباری و دردناک همراه است، وانسان همواره برای تمیز خوب از بد و درست از نادرست یک ملاکِ کلی یا نهایی در دست ندارد و مسائل واقعی زندگی، اغلب، جواب‌شان روشن و سرراست نیست.


   اما موقعیت آل‌احمد به گونة دیگری بود. آل‌احمد به رغم هدایت که تمایل به اعمال دستور و سرمشق از سوی خود نداشت، از شخصیت خود پیامبری تراشید دارای رسالتی معین و پیامی کلی. او در مقامِ نویسنده و منتقدی مجادله‌جو نماینده گفتمان رادیکال و انقلابی بود و مسئولیت و تعهد را بر هر«حقیقتی» ترجیح می‌داد. آل‌احمد، که برای بیش از دو دهه دایرمدارِ روشنفکری به حساب می‌آمد، کنار آمدن با قدرت سیاسی را برنمی‌تابید و آن را عین کفر روشنفکری می‌شمرد. بینش او اگرچه ظاهراً نمایندة نوعی تنوع بود در مخالفت با نظام قدرتجلی پیدا می‌کرد. دیدگاه او در بارة مفاهیمی چون قدرت، عدالت، آزادی، هنروادبیات کاملاً صریح و روشن بود و در خواننده هیچ شکی باقی نمی‌گذاشت. تعارضی میان گفتار و کردار او به چشم نمی‌خورد، و از این جهت او انسانی یک‌پارچه بود. آل‌احمد را به این دلیل که فکر می‌کرد روشنفکر قادر است به نیازهای اساسی جامعه پاسخ بدهد می‌توان نماینده دیدگاه«وحدت» دانست. او میان دیانت و طرز تفکر فلسفی مشرب‌های فکری، با همه اختلاف آشکارشان، در پیِ نوعی تداوم و تجانس بود و کشفِ روابط خویشاوندی میانِ آن‌ها را وظیفة روشنفکر می‌دانست. او براین عقیده بود که شناختن پدیده‌های رنگارنگ جهانِ هستی و بازیافتن و به جا آوردن خویشتن انسانی در پهنة این گردابِ هول‌انگیز، بیش از هر کس، کارِ روشنفکران است؛ و فقط کافی است اراده استوارِ خود را به کار بندند و در چارچوب‌های تنگ وترش محبوس نمانند. آل‌احمد با سایر روشنفکران معاصرِ خود این تفاوت را داشت که برای«فهمیدن» آن‌چه فهمش را لازم می‌دید شوروهیجان بی‌نظیری از خود نشان می‌داد، و این ظرفیت را هم داشت که شور خود را در اطرافیانش و خوانندگان آثارش تکثیر کند. روشنفکران، تا زمانی که آل‌احمد زنده بود و حتی تا سال‌ها پس از او خطا کردن با او را بر«راست‌اندیشی» و«خدمت‌گزاری» روشنفکران محافظه‌کاری چون قزوینی و تقی‌زاده ترجیح می‌دادند؛ به ویژه که آن‌ها پیشرفت را در درون نهادهای رسمی می‌جستند.


   طبعاً در هر دیدگاهی می‌توان رگه‌های از«حقیقت» یافت، و این هم در بارة دیدگاهِ«کثرت» صادق است و هم دیدگاه«وحدت». هیچ‌یک از این دو دیدگاه در حکم قاعده نیستند، بلکه استثنا هستند. از هردوی آن‌ها می‌توان نتایج نظری و عملی اخذ کرد، بی‌آن‌که لازم باشد آن‌ها را تا نهایت منطقی‌شان دنبال کنیم. اشکال وقتی پیش می‌آید که کسی بخواهد با امنیت و یقین از دیدگاهی، هرچه می‌خواهد باشد، تمام و کمال تقلید کند، ولو این‌که قائل به تغییرات در شکل و ظاهر آن‌ها  باشد. تغییراتی که به مقتضیات زمانی و مصلحت‌های فردی در دیدگاهی اعمال می‌شوند امنیت و یقینی را که ما جست‌وجو می‌کنیم تضمین نمی‌کنند و هرگاه احساس کنیم به آن‌ها دست یافته‌ا‌یم  احتمالاً خطر خودفریبی را نادیده گرفته‌ایم.


   این حقیقت که روشنفکر همواره با گزینش‌هایی روبه‌رو است، ناگزیر است در مقابل حوادثِ ناگهانی وضع بگیرد، نیاید او را وادارد که جایگاه معقول و معتبرش،حفظِ استقلالِ نسبی‌اش، را ترک کند. اعمال فشارها و محدودیت‌ها، از هرکجا و از سویِ هرکس که باشند، توجیهی بر نفی استقلال روشنفکر نیستند. هویت یا ماهیت روشنفکر مبتنی بر اسنقلالِ او است، و آن‌چه در کوران کش‌مکش‌ها باید حفظ شود همین استقلال است، عاملی که می‌تواند خودآگاهی و بینش انتقادی او را تضمین کند.

 

نسخه قابل چاپ شناسه : LA2238تاريخ ارسال : دوشنبه 25 شهریور 1387

ارسال در تاريخ دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 توسط امیرمحسن همتی

 آقای امیرمهدوی ، برادر و خواننده همیشگی وبلاگ احمد شاملو سلام

قبل از هرچیز فرا رسیدن بهار طبیعت به همراه شکوفه های بهاری و طنین نغمه دل انگیز و روح بخش بلبلان خوش الهام را به شما و خانواده محترمتان تبریک عرض نموده و از خداوند متعال توفیق و سلامتی روز افزون شما دوست عزیز را مسئلت مینمایم.

از شما دوست عزیزتر زجانم خواهشمندام درصورت امکان آدرس و شماره تلفن خود را برای من ارسال ، تا پس از وصول ، با شما تماس تا از این خمیازه رفاقت هردومان به درآیم

هرگونه جواب در این خصوص منوط به اراده عالیست٪ 

 

با تقدیم احترام الف.م.ه

ارسال در تاريخ جمعه بیست و یکم فروردین 1388 توسط امیرمحسن همتی

چهره زن در شعر شاملو

مجید نفیسی

 

براي بررسي چهره زن در شعر احمد شاملو لازم است ابتدا نظري به پيشينيان او بيندازيم. در ادبيات كهن ما، زن حضوري غايب دارد و شايد بهترين راه براي ديدن چهره او پرده برداشتن از مفهوم صوفيانه عشق باشد. مولوي عشق را به دو پاره مانعه الجمع روحاني و جسماني تقسيم مي‌كند. مرد صوفي بايد از لذتهاي جسماني دست شسته، تحت ولايت مرد مرشد خانه دل را از عشق به خدا آكنده سازد. زن در آثار او همه جا مترادف با عشق جسماني و نفس حيواني شمرده شده و مرد عاشق بايد وسوسه عشق او را در خود بكشد: عشق آن زنده گزين كو باقي است. بر عكس در غزليات حافظ عشق به معشوقه‌اي زميني تبليغ مي‌شود و عشق صوفيانه فقط چون فلفل و نمكي به كار مي‌رود. با اين وجود عشق زميني حافظ نيز جنبه غير جسماني دارد.

مرد عاشق فقط نظر باز است و به جز از غبغب به بالاي معشوق به چيزي نظر ندارد. و زن معشوق نه فقط از جسم بلكه از هر گونه هويت فردي نيز محروم است. تازه اين زن خيالي چهره‌اي ستمگر و دستي خونريز دارد و افراسياب وار كمر به قتل عاشق سياوش خويش مي‌بندد:

شاه تركان سخن مدعيان مي شنود شرمي از مظلمه خون سياوشش باد

در واقعيت مرد ستمگر است و زن ستم كش ولي در خيال نقش‌ها عوض مي‌شوند تا اين گفته روانشناسان ثابت شود كه ديگر آزاري آن روي سكه خودآزاري است. با ظهور ادبيات نو زن رخي مي‌نمايد و پرده تا حدي از عشق روحاني مولوي و معشوقه خيالي حافظ برداشته مي‌شود. نيما در منظومه «افسانه» به تصوير پردازي عشقي واقعي و زميني مي‌نشيند: عشقي كه هويتي مشخص دارد و متعلق به فرد و محيط طبيعي و اجتماعي معيني است.

چوپان زاده‌اي در عشق شكست خورده در دره‌هاي ديلمان نشسته و همچنان كه از درخت امرود و مرغ كاكلي و گرگي كه دزديده از پس سنگي نظر مي‌كند ياد مي‌نمايد، با دل عاشق پيشه خود يعني افسانه در گفت و گوست.

نيما از زبان او مي گويد:

حافظا اين چه كيد و دروغي‌ست

كز زبان مي و جام و ساقي‌ست

نالي ار تا ابد باورم نيست

كه بر آن عشق بازي كه باقي‌ست

من بر آن عاشقم كه رونده است

برگسترده همين مفهوم نوين از عشق است كه به شعرهاي عاشقانه احمد شاملو مي‌رسيم. من با الهام از يادداشتي كه شاعر خود بر چاپ پنجم هواي تازه در سال 1355 نوشته، شعرهاي عاشقانه او را به دو دوره ركسانا و آيدا تقسيم مي‌كنم.

ركسانا يا روشنك نام دختر نجيب زاده‌اي سغدي است كه اسكندر مقدوني او را به زني خود در آورد. شاملو علاوه بر اينكه در سال 1329 شعر بلندي به همين نام سروده، در برخي از شعرهاي تازه نيز ركسانا به نام يا بي نام ياد مي‌كند. او خود مي‌نويسد: ركسانا، با مفهوم روشن و روشنايي كه در پس آن نهان بود، نام زني فرضي شد كه عشقش نور و رهايي و اميد است. زني كه مي‌بايست دوازده سالي بگذرد تا در آن آيدا در آينه شكل بگيرد و واقعيت پيدا كند. چهره‌اي كه در آن هنگام هدفي مه آلود است، گريزان و دير به دست و يا يكسره سيمرغ و كيميا. و همين تصور مايوس و سرخورده است كه شعري به همين نام را مي‌سازد، ياس از دست يافتن به اين چنين هم نفسي .

در شعر ركسانا، صحبت از مردي است كه در كنار دريا در كلبه‌اي چوبين زندگي مي‌كند و مردم او را ديوانه مي‌خوانند. مرد خواستار پيوستن به ركسانا روح درياست، ولي ركسانا عشق او را پس مي‌زند: بگذار هيج كس نداند، هيچ كس نداند تا روزي كه سرانجام، آفتابي .

كه بايد به چمن‌ها و جنگل‌ها بتابد ، آب اين درياي مانع را

بخشكاند و مرا چون قايقي فرسوده به شن بنشاند و بدين گونه،

روح مرا به ركسانا روح دريا و عشق و زندگي باز رساند.

عاشق شكست خورده كه در ابتداي شعر چنين به تلخي از گذشته ياد كرده :

بگذار كسي نداند كه چگونه من به جاي نوازش شدن، بوسيده شدن،

گزيده شده ام !

اكنون در اواخر شعر از زبان اين زن مه آلوده چنين به جمع بندي از عشق شكست خورده خود مي‌نشيند:

و هر كس آنچه را كه دوست مي‌دارد در بند مي‌گذارد

و هر زن مرواريد غلطان را

به زندان صندوق محبوس مي‌دارد

در شعر “غزل آخرين انزوا” (1331) بار ديگر به نوميدي فوق بر مي‌خوريم:

عشقي به روشني انجاميده را بر سر بازاري فرياد نكرده،

منادي نام انسان

و تمامي دنيا چگونه بوده ام ؟

در شعر “غزل بزرگ” (1330) ركسانا به “زن مهتابي” تبديل مي شود و شاعر پس از اينكه او را پاره دوم روح خود مي خواند، نوميدانه مي‌گويد:

و آن طرف

در افق مهتابي ستاره رو در رو

زن مهتابي من …

و شب پر آفتاب چشمش در شعله‌هاي بنفش درد طلوع مي‌كند:

مرا به پيش خودت ببر!

سردار بزرگ روياهاي سپيد من!

مرا به پيش خودت ببر!

در شعر “غزل آخرين انزوا” رابطه شاعر با معشوقه خياليش به رابطه كودكي نيازمند محبت مادري ستمگر مانده مي‌شود:

چيزي عظيم‌تر از تمام ستاره‌ها، تمام خدايان: قلب زني كه مرا كودك دست نواز دامن خود كند! چرا كه من ديرگاهيست جز اين هيبت تنهايي كه به دندان سرد بيگانگي جويده شده است نبوده‌ام

جز مني كه از وحشت تنهايي خود فرياده كشيده است، نبوده‌ام ….

نام ديگر ركسانا زن فرضي “گل كو” است كه در برخي از شعرهاي تازه به او اشاره شده. شاعر خود در توضيح كلمه گل‌كو مي‌نويسد: “گل كو” نامي است براي دختران كه تنها يك بار در يكي از روستاهاي گرگان (حدود علي آباد) شنيده‌ام .

مي‌توان پذيرفت كه گل كو باشد… همچون دختركو كه شيرازيان مي‌گويند، تحت تلفظي كه براي من جالب بود و در يكي دو شعر از آن بهره جسته‌ام گل كوست. و از آن نام زني در نظر است كه مي‌تواند معشوقي ياه همسر دلخواهي باشد. در آن اوان فكر مي‌كردم كه شايد جز “كو” در آخر اسم بدون اينكه الزاماً معنوي لغوي معمولي خود را بدهد، مي‌تواند به طور ذهني حضور نداشتن، در دسترس نبودن صاحب نام را القا كند.

ركسانا و گل گوهر دو زني فرضي هستند با اين تفاوت كه اولي در محيط ماليخوليايي ترسيم مي‌شود، حال آنكه دومي در صحنه مبارزه اجتماعي عرض اندام كرده، به صورت “حامي” مرد انقلاب در مي‌آيد.

در شعر “مه” (1332) مي‌خوانيم:

در شولاي مه پنهان، به خانه مي‌رسم. گل كو نمي‌داند.

مرا ناگاه

در درگاه مي‌بيند.

به چشمش قطره اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:

بيابان را سراسر مه گرفته است … با خود فكر مي‌كردم

كه مه

گر همچنان تا صبح مي‌پاييد

مردان جسور از خفيه‌گاه خود

به ديدار عزيزان باز مي‌گشتند.

مردان جسور به مبارزه انقلاب روي مي‌آوردند و چون آبايي معلم تركمن صحرا شهيد مي‌شوند و وظيفه دختراني چون گل كو به انتظار نشستن و صيقل دادن سلاح انتقام آبايي‌ها شمرده مي‌شود.

در شعر ديگري به نام “براي شما كه عشقتان زندگي ست” (ص133) ما با مبارزه اي آشنا مي‌شويم كه بين مردان و دشمنان آنها وجود دارد و شاعر از زنان مي‌خواهد كه پشت جبهه مردان باشند و به آوردن و پروردن شيران نر قناعت كنند:

شما كه به وجود آورده‌ايد ساليان را

قرون را

و مرداني زده‌ايد كه نوشته‌اند بر چوبه دار

يادگارها

و تاريخ بزرگ آينده را با اميد

در بطن كوچك خود پروريده‌ايد

و به ما آموخته‌ايد تحمل و قدرت را در شكنجه‌ها

و در تعصب‌ها

چنين زناني حتي زيبايي خود را وامدار مردان هستند:

شما كه زيباييد تا مردان

زيبايي را بستايند

و هر مرد كه به راهي مي‌شتابد

جادويي نوشخندي از شماست

و هر مرد در آزادگي خويش

به زنجير زرين عشقي‌ست پاي بست

اگرچه زنان روح زندگي خوانده مي‌شوند، ولي نقش آفرينان واقعي مردان هستند:

شما كه روح زندگي هستيد

و زندگي بي شما اجاقي‌ست خاموش:

شما كه نغمه آغوش روحتان

در گوش جان مرد فرحزاست

شما كه در سفر پرهراس زندگي، مردان را در آغوش خويش آرامش بخشيده‌ايد

و شما را پرستيده است هر مرد خودپرست،

عشقتان را به ما دهيد.

شما كه عشقتان زندگي‌ست!

و خشمتان را به دشمنان ما

شما كه خشمتان مرگ است!

در شعر معروف “پريا” (1332) نيز زنان قصه يعني پريان را مي‌بينم كه در جنگ ميان مردان اسير با ديوان جادوگر جز خيال پردازي و ناپايداري و بالاخره گريه و زاري كاري ندارد.

در مجموعه شعر “باغ آينه” كه پس از «هواي تازه» و قبل از «آيدا در آينه» چاپ شده، شاعر را مي‌بينم كه كماكان در جستجوي پاره دوم روح و زن همزاد خود مي‌گردد:

من اما در زنان چيزي نمي‌يابم گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان خاموش (كيفر 1334)

اين جست و جو عاقبت در “آيدا در آينه” به نتيجه مي‌رسد:

من و تو دو پاره يك واقعيتيم (سرود پنجم،)

“آيدا در آينه” را بايد نقطه اوج شعر شاملو به حساب آورد . ديگر در آن از مشق‌هاي نيمايي و نثرهاي رمانتيك، اثري نيست و شاعري سبك و زبان خاص خود را به وجود آورده است. نحوه بيان اين شعرها ساده است و از زبان فاخري كه به سياق متون قديمي در آثار بعدي شاملو غلبه دارد چندان اثري نيست. شاعر شور عشق تازه را سرچشمه جديد آفرينش هنري خود مي‌بيند:

نه در خيال كه روياروي مي‌بينم

سالياني بارور را كه آغاز خواهم كرد

خاطره‌ام كه آبستن عشقي سرشار است

كيف مادر شدن را در خميازه‌هاي انتظار طولاني

مكرر مي‌كند.

تو و اشتياق پر صداقت تو

من و خانه مان

ميزي و چراغي. آري

در مرگ آورترين لحظه انتظار

زندگي را در روياهاي خويش دنبال مي‌گيرم؛

در روياها

و در اميدهايم !

(و همچنين نگاه كنيد به شعر “سرود آن كس كه از كوچه به خانه باز مي گرد”،” و حسرتي”) از كتاب مرثيه‌هاي خاك كه در آن عشق آيدا را به مثابه زايشي در چهل سالگي براي خود مي‌داند.) عشق به آيدا در شرايطي رخ مي‌دهد كه شاعر از آدم‌ها و بويناكي دنياهاشان خسته شده و طالب پناهگاهي در عزلت است :

مرا ديگر انگيزه سفر نيست

مرا ديگر هواي سفري به سر نيست

قطاري كه نيمه شبان نعره كشان از ده ما مي‌گذرد

آسمان مرا كوچك نمي‌كند

و جاده‌اي كه از گرده پل مي‌گذرد

آرزوي مرا با خود به افق‌هاي ديگر نمي‌برد

آدم‌ها و بويناكي دنياهاشان يكسر

دوزخي ست در كتابي كه من آن را

لغت به لغت از بر كرده‌ام

تا راز بلند انزوا را دريابم (جاده اي آن سوي پل)

اين عشق براي او به مثابه بازگشت از شهر به ده و از اجتماع به طبيعت است.

و آغوشت

اندك جايي براي زيستن

اندك جايي براي مردن

و گريز از شهر كه با هزار انگشت، به وقاحت پاكي آسمان را متهم مي‌كند (آيدا در آينه)

و همچنين :

عشق ما دهكده‌اي است كه هرگز به خواب نمي‌رود

نه به شبان و

نه به روز .

و جنبش و شور و حيات

يك دم در آن فرو نمي‌نشيند (سرود پنجم)

ركسانا زن مه آلود اكنون در آيدا بدن مي‌يابد و چهره‌اي واقعي به خود مي‌گيرد :

بوسه‌هاي تو

گنجشكان پرگوي باغند

و پستانهايت كندوي كوهستان هاست (سرود براي سپاس و پرستش )

كيستي كه من اين گونه به اعتماد

نام خود را

با تو مي‌گويم

كليد خانه‌ام را

در دستت مي‌گذارم

نان شادي‌هايم را

با تو قسمت مي‌كنم

به كنارت مي‌نشينم و بر زانوي تو

اين چنين آرام

به خواب مي‌روم (سرود آشنايي )

حتي شب كه در شعرهاي گذشته (و همچنين آينده) مفهومي كنايي داشت و نشانه اختناق بود اكنون واقعيت طبيعي خود را باز مي‌يابد:

تو بزرگي مثه شب.

اگر مهتاب باشه يا نه .

تو بزرگي

مثه شب

خود مهتابي تو اصلاً خود مهتابي تو

تازه وقتي بره مهتاب و

هنوز

شب تنها، بايد

راه دوري رو بره تا دم دروازه روز

مثه شب گود و بزرگي، مثه شب، (من و تو، درخت و بارون …)

شيدايي به آيدا در كتاب بعدي شاملو “آيدا درخت و خنجر و خاطره” چنين نقطه‌اي كمال خود مي‌رسد:

نخست

دير زماني در او نگريستم

چندان كه چون نظر از وي بازگرفتم در پيرامون من

همه چيزي

با هيات او در آمده بود.

آن گاه دانستم كه مرا ديگر

از او

گريز نيست (شبانه)

ولي سرانجام با بازگشت اجباري شاعر از ده به شهر به مرحله آرامش خود باز مي‌گردد:

و دريغا بامداد

كه چنين به حسرت

دره سبز را وانهاد و

به شهر باز آمد؛

چرا كه به عصري چنين بزرگ

سفر را

در سفره نان نيز ، هم بدان دشواري به پيش مي‌بايد برد.

كه در قلمرو نام .(شبانه)

شاملو از آن پس از انزوا بيرون مي‌آيد و دفترهاي جديد شعر او چون “دشنه در ديس”، “ابراهيم در آتش”، “كاشفان فروتن شوكران” و “ترانه‌هاي كوچك غربت” توجه او را به مسايل اجتماعي و به خصوص مبارزه مسلحانه چريكي شهري در سالهاي پنجاه نشان مي‌دهد. با وجود اينكه در اين سالها بر خلاف سالهاي بيست و سي كه شعر به شما كه عشقتان زندگي‌ست در آن سروده شده بود، زنان روشنفكر نقش مستقلي در مبارزه اجتماعي بازي مي‌كنند، ولي در شعرهاي شاملو از جاپاي مرضيه احمدي اسكويي در كنار احمد زيبرم اثري نيست.

چهره زن در شعر شاملو به تدريج از ركسانا تا آيدا بازتر مي‌شود، ولي هنوز نقطه‌هاي حجاب وجود دارند. در ركسانا زن چهره‌اي اثيري و فرضي دارد و از يك هويت واقعي فردي خالي است. به عبارت ديگر شاملو هنوز در ركسانا خود را از عشق خيالي مولوي و حافظ رها نكرده و به جاي اينكه در زن انساني با گوشت و پوست و احساس و انديشه و حقوق اجتماعي برابر مردان ببيند، او را چون نمادي به حساب مي‌آورد كه نشانه مفاهيم كلي چون عشق و اميد و آزادي است.

در آيدا چهره زن بازتر مي‌شود و خواننده در پس هيات آيدا، انساني با جسم و روح و هويت فردي مي‌بيند.

در اينجا عشق يك تجربه مشخص است و نه يك خيال پردازي صوفيانه يا ماليخوليايي رمانتيك. و اين درست همان مشخصه‌اي است كه ادبيات مدرن را از كلاسيك جدا مي‌كند. توجه به “مشخص” و “فرد” و “نوع” و پرورش شخصيت به جاي تيپ سازي.

با اين همه در “آيدا در آينه” نيز ما قادر نيستم كه به عشقي برابر و آزاد بين دو دلداده دست يابيم.

شاملو در اي عشق به دنبال پناهگاهي مي‌گردد، يا آنطور كه خود مي‌گويد معبدي (جاده آن سوي پل) يا معبدي(ققنوس در باران) و آيدا فقط براي آن هويت مي‌يابد كه آفريننده اين آرامش است.

شايد رابطه فوق را بتوان متاثر از بينشي نسبت به پيوند عاشقانه زن و مرد داشته و هنوز هم دارد. بنابراين نظر، دو دلداده چون دو پاره ناقص انگاشته مي‌شوند كه تنها در صورت وصل مي‌توانند به يك جز كامل و واحد تبديل شوند (تعابيري چون دو نيمه يك روح، زن همزاد و دو پاره يك واقعيت كه سابقاً ذكر شد از همين بينش آب مي‌خورند) به اعتقاد من عشق (مكمل‌ها) در واقع صورت خيالي نهاد خانواده و تقسيم كار اجتماعي بين زنان خانه دار و مرد شاغل است و بردگي روحي ناشي از آن جز مكمل بردگي اقتصادي زن مي‌باشد و عشق آزاد و برابر، اما پيوندي است كه دو فرد با هويت مجزا و مستقل وارد آن مي‌شوند و استقلال فردي و وابستگي عاطفي و جنسي فداي يكديگر نمي‌شوند.

باري از ياد نبايد برد كه در ميان شعراي معروف معاصر به استثناي فروغ فرخزاد، احمد شاملو تنها شاعري باشد كه زني با گوشت و پوست و هويت فردي به نام آيدا در شعرهاي او شخصيت هنري مي‌يابد و داستان عشق شاملو و او الهام بخش يكي از بهترين مجموعه‌هاي شعر معاصر ايران مي‌شود.

در شعر ديگران غالباً فقط مي‌توان از عشق‌هاي خيالي وزن‌هاي اثيري يا لكاته سراغ گرفت. در روزگاري كه به قول شاملو لبخند را بر لب جراحي مي‌كنند و عشق را به قناره مي‌كشند (ترانه‌هاي كوچك غربت) چهره نمايي عشق به يك زن واقعي در شعر او غنيمتي است.

 

 

ارسال در تاريخ جمعه بیست و یکم فروردین 1388 توسط امیرمحسن همتی
-
کتاب کوچه :" حماسه ای پایان ناپذیر"

به بهانه ی میلاد " شاعر آزادی"

مسعود نقره کار

 

21 آذر میلاد شاعری ست که کارنامه ی آثار و فعالیت های سیاسی و فرهنگی اش یگانه و بی تا ست.
یگانه ای که با كار سترگ و رشك ‌برانگيز "كتاب كوچه " نام خود را به عنوان پژوهشگری بزرگ نیز در پهنه ی فرهنگ میهنمان حک کرد.
شاملوی عاشق انسان ، دلبسته‌ی مردم و همدست توده‌ی محروم ، تشنه‌ی شناخت فرهنگ مردم و شناساندن آن بود , و به همین دليل نزديك به پنجاه سال از عمرش را به پای كار حماسی " کتاب کوچه" ريخت.
-
و من در لفاف قطعنامه‌ی ميتينگ بزرگ متولد شدم
تا با مردم اعماق بجوشم و با وصله‌های زمانم پيوند يابم
تا به سان سوزنی فرو روم و برآيم
و لحاف‌پاره‌ی آسمان‌های نامتحد را به يكديگر وصله زنم
تا مردم چشم تاریخ را بركلمه‌ی همه‌ی ديوانها حك كنم -
مردمی كه من دوست می‌دارم
سهمناك‌تر از بيشترين عشقی كه هرگز داشته‌ام – (1)
--
" کتاب کوچه", یک نمونه از تلاش های فراوان او برای جوشیدن با مردم اعماق است.
-
*********
-
فرهنگ‌نويسی و ضبط لغات ، اصطلاحات ، تعبيرات و ضرب‌المثل‌ها جزو سنن فرهنگی ماست ، كه ارزشهای فرهنگی ، سياسی و علمی آن‌ها پوشيده نيست. از زمان‌های بسيار قديم ما صاحب كتاب "فرهنگ"يا لغات بوديم. به برخی از آن‌هاكه تا حدی به نوع‌های امروزين فرهنگ نويسی نزديك بودند می‌توان اشاره داشت ؛ فرهنگ‌ آنندراج ، كتب لغتی از فارسی به فارسی است. اين اثر تاليف محمد پادشاه متخلص به "شاد" در هند و ايران است ، كه در سال ١٣٠٦ه. ق پايان يافت. از فرهنگ‌های مقدم‌تر از : برهان قاطع ، فرهنگ جهانگيری تاليف ميرجمال‌الدين حسين بن فخرالدين حسن انجوی شيرازی ، انجمن آرا، معيدالفضلا، كشف اللغات ، بهار عجم و هفت ملزم می‌توان نام برد، كه در اين ميان فرهنگ جهانگيری در زمان سلطنت اكبر پادشاه هند، به سال ١٠٠٥ ه. ق شروع و در زمان سلطنت اكبر پادشاه هند، به سال ١٠١٧ه. ق پايان يافت. براين مجموعه فرهنگ اسدی يا لغت نامه فرس اسدی ، فرهنگ پهلويك يا پهلوی ، فرهنگ رشيدی ، وفائی ، نظام ، سروری ، شعوری (فارسی به تركی)، عباسی ، قواس ، ميرزا ابراهيم و فرهنگ ناظم الاطبای ميرزاعلی اكبرخان نفيسی يا فرهنگ نفيسی يا فرنود سار و... را می‌توان افزود. بعدتر نيز فرهنگ‌ها و لغت‌نامه‌های متعددی تدوين شد كه برای نمونه می‌توان از فرهنگ دهخدا، معين و... نام برد. اما عرصه‌ای كه در "فرهنگ و لغت‌نامه" كتاب كوچه برآن گام زده شده ، يعنی به عنوان مجموعه‌ای شامل: "جامع فرهنگ لغات ، اصطلاحات و تعبيرات ، فولكلور، ضرب المثل‌ها، باور توده‌ها، آداب و رسوم ، خوابگزاری‌ها، بازی‌ها ، ترانه‌ها، چيستان‌ها و... " پهنه‌ای گسترده و نوآورانه است ، و شايد به همين دلائل بتوان كتاب كوچه را نوعی دائره المعارف نيز دانست. پيش‌تر انجوی شيرازی (2) نيز كار و تلاشی ارزشمند و برجسته در اين عرصه كرده بود اما كتاب كوچه به دليل ويژگی‌های محتوائی ، روش تدوين و حجم كار، شاخص‌ترين اثر در اين زمينه است. شاملو دررابطه باتلاش‌های انجوی شيرازی می‌گويد:
"انگار هيچ كس دلش برای هيچ چيز نمی‌سوزد. استاد انجوی باآن همه شوق و علاقه آن دستگاه را پی‌ريزی كرده بود و به آن خوبی پيش می‌برد. در حقيقت برای تدوين فرهنگ توده نهضتی به راه انداخته بود كه مردم سراسر كشور با شوق و شور تمام برای گردآوری فرهنگ‌شان به تكاپو افتاده بودند. چرا آن مركز می‌بايست تعطيل بشود؟ من واقعا" قادر به درك پاره‌ئی مسائل نيستم. چرا بايد با كسانی كه از دل و جان می‌كوشند و به نان خالی می‌سازند و توقعی از كسی يا جائی ندارند اين جور خصمانه رفتار بشود؟"(3)
تدوين كتاب كوچه از نظر فنی ، آوانويسی ، شيوه‌ی تدوين مطلب و... مورد تائيد و قبول تنی چند از صاحب نظران در اين عرصه قرار نگرفته است ، و حتی سخن از "وجود مطالب غيرلازم ، نقل قول‌هائی اضافی و... نيز گفته شده است(4 ). اما همين صاحب نظران براين واقعيت اشاره دارند كه در كتاب كوچه؛ معانی گويا هستند، و معانی ضمنی و عاطفی. و انبوه لغات و اصطلاحات و تعبيرات برای نخستين بار است كه در يك فرهنگ راه می‌يابند، فرهنگی كه شاملو با ديد و نگرشی خاص به سراغ آن رفت. او می‌دانست فرهنگ و دانش توده ، فرهنگ و دانشی است كه پيش از آن كه تحولات سريع اجتماعی عناصر مختلف‌اش را از بين ببرند بايد ثبت شوند، فرهنگ و زبانی كه فرهنگ و زبان زندگی است ، كه می‌تواند وسيله‌ای برای تفاهم ، معاشرت و به دست آوردن معرفت و انتقال آن باشد. زبان توده ، زبان گفت وگوی مردمان ، با پيرايه‌هايش حتی ، بخشی از فرهنگ معنوی جامعه است. گوشه‌هائی از ريشه‌های تغيير و تكامل هر ملتی است ، كه مردم برای تغيير آن و تجديد تربيت خود بايد آن را بشناسند، و خلاقانه و نقادانه با آن روبرو شوند. زبان توده‌ی مردم بازتاب بخشی از روان جامعه ، نيروی افكار عمومی و افزار مراوده و آميزش مردم است ، زبان ظرايف فرهنگی ، چه فكری و معنوی ، و چه هنری و سياسی ست. متل‌ها و ضرب‌المثل‌هايش حتی تاباننده وضعيت و ويژگی زندگی عمومی جامعه ، اوضاع و احوال زمانه ، شادی‌ها و مشگلات و آرزوهای مردم است ، و نيز نماد نادرستی‌ها و زشتی‌های جا افتاده درانديشگی و رفتار توده‌هاست.
"من ده‌ها سال است كه با بخش عظيمی از ميراث اجتماعی‌مان درگيرم ، با فرهنگ توده كه همه چيز از زشت و بد و خوب و زيباو درست و نادرست و خرافه و خرد تجربی‌ی ناب در آن به هم تنيده و هيچ كسی هم حق كنار گذاشتن يا كاستن و افزون و دستكاری عناصر آن را ندارد. باوجود اين وقتی در آن برمی‌خورم به فرمايشاتی از قبيل "ترك و حديث دوستی قصه‌ی آب و آتش است "از اين كه ناچارم اين "بی‌فرهنگی ضدملی" را ثبت كنم عميقا" متاثر می‌شوم. يا هنگام ثبت جمله‌ی "مگر جهود گيرآوردی؟" هرگز به خود اجازه نمی‌دهم چنان به خونسردی از كنارش بگذرم كه ماحصل آن تائيد تلويحی حق تحقير و آزردن اقوام ديگر باشد. برای من ميراث‌ها وجود دارد، فرهنگ گذشته وجود دارد، فرهنگ امروز وجود دارد و البته فرهنگ فردا هم كه ممكن است عناصری از فرهنگ پريروز و ديروز و امروز نيز به آن راه پيدا كند يا نكند وجود خواهد داشت و.... "(5)
شاملو در رابطه باكتاب كوچه می‌گويد:
"..... ماقيافه‌ی درونی جامعه را توی آينه داريم به خودشان نشان می‌دهيم. به اش می‌گوئيم تو ناگزيری خودت را يك خرده آرايش كنی ، می‌بينی؟ اين شاخك‌هائی كه برای خودت گذاشته‌ای را بايد بريزی دور ، تا چهره واقعی خودت را ببينی. اگر از اين اثر واقعا" اين نتيجه گرفته بشود من و آيدا حس می‌كنيم عمرمان بيش از طول زمانيش مفيد بوده است. "(6)
-
*******
-
من , نویسنده ی این مقاله, ١٠جلد ازكتاب كوچه را در اختیار دارم ، چيزی حدود ١٠هزار صفحه ، فقط تا حرف "ث". (7) , همین 10 جلد گنجينه‌ای ست عظيم كه نماد سخت كوشی ، استعداد سرشار، شهامت و جسارت شاملوست. كاری پررنج و مشقت كه بی‌ترديد از توان فرساترين كارهای تحقيقی وعلمی ست ، "و مردم فقير و معصوم كشور ما بايد بوسه بر چشم‌های خسته اين مرد بزنند كه يك تنه اين همه را گرد آورده ، اول به اين در و آن در- و در چه نا كسانی خدايا!- زده تا چاپش را برعهده گيرند، و نهايتا" به اين نتيجه رسيده كه تنهاست با دو دست خود و با دو دست نوازشگر و مهربان زنش ؛ با عشق به كار خود، و عشق زنش به او و عشق خود او به زنش و كارش."(8)


شاملوی پژوهشگر می‌گويد: "دوبار مجموع فيش‌ها و يادداشت‌های من از بين رفت. يك بار بعد از كودتای ٢٨ مردادبود كه به خانه‌ی ما ريختند و هرچه كتاب و يادداشت داشتم بردند و چون ديدند سياسی نيست لابد همه‌اش را ريختند دور، كه فدای سر محمدرضاخان پهلوی! يك بار هم يادداشت‌های مرا يكی نگه داشت و به من نداد. اين بار سوم است ، همان طوركه در مقدمه گفته‌ام ، اين بار را هم ازآيدا دارم. يعنی دفعه دوم كه از بين رفت برای سومين بار شروع كردم به جمع آوری مواد يادداشت..... "(9)
سال ١٣٥٥(١٩٧٦) از طرف دانشگاه كلمبيای نيويورك برای تدوين كتاب كوچه پيشنهاد كمك شد شاملو اما نپذيرفت. مهر ماه سال ١٣٥٧نخستين دفتر كتاب كوچه - حرف آ –در ٣٤٢صفحه توسط انتشارات مازيار در تهران منتشر شد. شاملو در پيشگفتار اين دفتر می‌نويسد:
" كم و بيش هفتصدوپنجاه سال پيش ، دای دون (كه تاریخ خط چينی را تدوين كرد) در اعتراف به كاستی‌های تاليف خويش نوشت: "اگر می‌بايست چندان تامل كنم كه خامی‌های كارم همه پخته و كاستی‌های آن همه برطرف شود، نگارش اين كتاب هرگز به پايان نمی‌رسيد!"ديگران نيز بارها اين سخن را از فرزانه چينی به وام گرفته‌اند.... از آن جمله يكی ويليام جيمز دورانت است... اما اگر تكرار سخن فرزانه‌ی چينی به وسيله دورانت شكسته نفسی بزرگوارانه استادی پژوهنده است كه با اقدام به نوشتن "تاریخ مركب تمدن انسان" به گفته خود او "مبادرت به اقدامی تهورآميز كرده است كه به آب بازی ماجراجويانه‌ئی در گرداب‌های مرگبار می‌ماند". تكرار آن در اينجا و در مورد كتاب حاضر چيزی جز اشارتی صادقانه به يك حقيقت نيست. فراهم آوردن اين كتاب دست تنها و يك تنه ، كاری جنون آميز بوده است؛ به خصوص كه دوبار بخش عمده يادداشت‌ها و اوراق آن بی‌رحمانه نابودشد."(10)
ادامه انتشار دفترهای بعدی كتاب كوچه اما با مشكل و سد سانسور اسلامی مواجه شد. شاملو در همين رابطه می‌گويد:
"خب ، هنوز فرهنگ در مملكت ما يك زائده دست و پاگير است ، چيزی مثل يك دم. وقتی می‌گويند يارو دم در آورده ، يعنی رويش زياد شده. در واقع چاپ بعضی از كتاب‌ها هم نتيجه‌اش زيادكردن روی مردم است. به هر حال ما داريم كار خودمان را می‌كنيم و اميدواريم بالاخره روزی اين‌ها دربيايد. ظاهرا" صلاح نيست فرهنگ عاميانه منتشر شود. شما ذيل بعضی از محورها را نگاه كنيد می‌بينيد در يك جا فشرده شدن مثلا" پاره ئی از باورها چه قدر لو دهنده است. مثلا" حواله‌تان می‌دهم به ذيل ابراهيم در اوائل حرف الف ، كه می‌شود جلدچهارم جزو همين پنج جلدی كه منتشر شده. بخوانيد و ببينيد "اصل انواع" علمی چه شكلی تبديل به يك مضحكه شده ، خب ، وقتی آدم اينها را بخواند و ازخودش خنده‌اش بگيرد، به خيلی چيزهای ديگر هم ممكن است شك كند، پس خطرناك است عقايد توده را تدوين كردن و جلوی چشمش گذاشتن. نشان دادن قيافه توده مردم توی آينه به خودشان چيزيست كه اصلا"صلاح نيست. "(11)
شاملو در پاسخ به اين سوال كه " آياادامه انتشار اين كتاب در خارج كشور امكان پذيراست يا ترجيح می‌دهيد ابتدا در داخل كشور منتشر شود؟"، می‌گويد:
"اين كتاب بايد منتشر بشود، چه در داخل چه در خارج كشور منتها من در داخل ايران زندگی می‌كنم و از وطن خودم حاضر نيستم بيرون بيايم و چون به هرحال اين اثر مورد بغض و كينه قرار گرفته در هر گوشه دنيا كه منتشر شود به احتمال فراوان امنيت كاری مرا به خطر می‌اندازد. البته می‌شود قسمت‌هائی از آن را سانسور كرد و كنار گذاشت عجالتا" برای آينده ، و قسمت‌هائی كه امنيت كاری آدم را به خطر نمی‌اندازد منتشر كرد، ولی خب ، فايده اين كار چيست؟ من ترجيح می‌دهم همه اين كتاب ٥٠سال ديگر در بيايد، صدسال ديگر دربيايد. حتی فكرش را هم نبايد كرد كه اگر امروز دربيايد سال ديگر اثر خواهد گذاشت ، شايد هزار سال ديگر اثرگذار نشود ولی اين هزار سال در مقابل "هميشه" زمان ناچيزی است. حالا ما می‌گوئيم صدسال ديگر. "!(12)
از شاملو پرسيده می‌شود،
"آيا شده است كه به خاطر اجازه نشرش به خود سانسوری بپردازيد؟"، پاسخ می دهد: "نه ، برای اينكه اجازه دادن به سانسور شدن ، به عقيده من يك نوع تسليم است. من حتی ترجيح می‌دهم اثری را كه دستور می‌دهند مثلا" فلان جايش را بايد حذف كرد اصلا"منتشر نشود. "(13)
و "فلان جا"هادر كتاب كوچه فراوانند. این ها چند نمونه اند:"آخوند: صاحب عقايد پوسيده. آخوند(يا ملا)شدن چه آسان ، آدم شدن چه مشكل. آخوند، نباشد درد و غم!آگر به دعای بچه‌ها بود، يك آخوند زنده نمی‌ماند!شمر و يزيد اگر برای امام حسين و اهل بيتش بد بودند، برای آخوند و روضه خوان كه خوبند! و........(14) و شاملو نيز نيك می‌داند، "فلان جا"ها "همه‌ی اسراراند": "آن وقت كه با"عام"(توده‌های مردم) گويم سخن آنرا گوش دار!كه آن همه "اسرار" باشد!هركه "سخن عام" مرا رها كند كه: - "اين سخن ، ظاهر است ، سهل است!"از من و سخن من ، بر(ميوه) نخورد!هيچ ، نصيبش نباشد!بيشتر اسرار، در آن "سخن عام" گفته شود!"(15)
-
*******
-
شاملو درباره حجم و مشگلات كار می‌گويد: "اين كتاب از حرف "آ" تاحرف "ی" ٣٣ حرف است كه بعضی حروف آن حجيم ترخواهد بود (مثلا"حرف "آ" ١٠٥٩ و حرف الف ١٦٥٤صفحه است در حالی كه حروف ديگری چون "ث" و "ژ" از يكی دو صفحه برنمی‌گذرد. "(16) برخی "معطل ماندن" انتشار كتاب كوچه را معلول بی‌همتی جامعه ناشران دانستند، شاملو اين ادعا را قبول نداشت. "... بگذاريد دفتر ششم را مثال بياورم كه در سال ١٣٦١آماده پخش بود ولی در سال ١٣٧٢(١٣سال بعد منتشر شد. بفرمائيد ببينم واقعا"متهم رديف اول اين پرونده كه بود؟ مولف يا ناشر يا "بی همتی جامعه ناشران ". دوستان عزيز! هم اكنون سال‌ها است كه (دست كم)...... در مجموع سيزده دفتر آماده است كه فقط ظرف چند روزبه بازار كتاب عرضه شود. مجلدات حروف "ت" تا "خ"(شش حرف ، بدون فهرست) نيز برای حروف چينی آماده است. به اين ترتيب ملاحظه می‌كنيد كه نه مولفان در كار خود كوتاهی كرده‌اند نه انتشارات مازيار..... بدين ترتيب خدا رحمت كند آموزگار حساب دبستان ما را كه مساله‌هائی از اين دست مطرح می‌كرد: پارچه فروشی سه كوزه ماست خريد، تعيين نمائيد مساحت باغچه را. "(17)
آيدا سركيسيان درباره‌ی ادامه‌ی كتاب كوچه می‌گويد: "كار كتاب كوچه هيچ وقت تمام نمی‌شود. تا زبان فارسی هست تا ملت ايران هست اين ادامه خواهد داشت.... ديگر از اين جا به بعد را سپرده دست من. دو سال پيش يك روز صبح داشتم كارمی‌كردم كه شاملو حق‌شناسانه گفت: "اين زحمتی را كه تو برای زبان فارسی می‌كشی ، هيچ مادری برای اولادش نكشيده!" (18)
-
********
-
"كار كتاب كوچه هنوز پايان نيافته است ، طبيعی هم هست كه پايان نيافته باشد. نخست به اين دليل كه فرمانفرمايی‌ی آخوندی اين كتاب را خوش ندارد و...... كتاب و كار آن ناتمام است هم چنان كه كار دهخدا نيز در لغت نامه نويسی و واژه نويسی‌اش به زمان زندگانی‌ی خودش پايان نيافت. اما ديديم كه پس از مرگ دهخدا نخست بنيادی به نام او شكل گرفت و آن گاه پژوهشگران ديگری كار او را دنبال گرفتند و واژه نامه دهخدا سرانجام از چاپ درآمد.... من ترديد ندارم كه به زودی بنياد شاملو نيز شكل خواهدگرفت و از اين بنياد يك پژوهشكده برخواهد آمد و پژوهشگران ديگری به شيوه‌ی كار خود شاملو، كار اورا ادامه خواهند داد و..... مهم اين است كه خشت بنا را، هم چنان كه دهخدا، احمد شاملو بر زمين نهاد و درست بر زمين نهاد و پی كاخی را ريخت كه تا ثريا راست هم چنان بالا خواهد رفت و كاخی پديد خواهد آمد- و آمده است - كه به گفته‌ی فردوسی از باد و باران گزند نخواهد يافت. "(19)"ماجرای كتاب كوچه‌ی احمد شاملو بی‌شباهت به حماسه‌ای پايان ناپذير نيست. كتاب كوچه كتاب قصه شناختی و زبان شناختی پشت سر قصه‌ها و امثال ما، و زبان مخصوص آنهاست. فقط تخيل شاملو می‌توانست چنين چيزی را تصور و به واقعيت نزديك كند. زادگاه كتاب كوچه گويا بر می‌گردد به زمانی كه او به حق فكر می‌كرد زبان مردم ارزشی والاتر از زبان ادبا دارد و بايد سرسپرده‌ی آن شد تا از نعمت آن خود و ديگران را بهره رساند. از قرار معلوم شاملو از زندان پس ازكودتای ١٩٥٣"سيا" در ايران مدام يادداشت بر می‌داشت و فيش می‌نوشت. كاری با اين عظمت را در كشورهايی كه منطق فرهنگی بر آن‌ها حكومت می‌كند، كسی يك تنه انجام نمی‌دهد. ولی به نظر می‌رسدكشور ما فقط كشور رستم و اسفنديار نيست كه برای رسيدن به مقام قهرمانی بايد هزارخطررا به جان خرید, بلکه کشور هرکول های فرهنگی مثل دهخدا , احمد کسروی و احمد شاملو هم هست: يك تنه به سراغ تخيل فولكلوريك يك ملت چند سرعائله رفتن و قدرشناسانه و فروتنانه ، و درعين حال مشتاقانه و آزمندانه ياد گرفتن و ياداشت كردن. از اين نظر شاملو، گرچه دانشمند به معنای امروزين كلمه نيست ، قابل مقايسه با ابوريحان بيرونی است: و اگر جنس عوض كند، scientist شهرزاد قصه گوست. اين آدمها- فردوسی ، ابوريحان ، ابن سينا، سهروردی ، دهخدا، شاملو – سر و گردنی از همگان بالاتر می‌ايستند. اين جنم از آن جنم‌های پيغمبران عهد عتيق "هومر" يونانی ، فردوسی طوسی ، ابوالفضل بيهقی ، مسعودی مروج الذهب ، "اوويد"رومی ، "دانته اليگری "ايتاليايی ، "جفری چاسر" و "شكسپير" انگليسی است كه مدونان بزرگ تواریخ و قصص و روايات خيالی ملل خويش اند. اين قهرمانان بزرگ فرهنگی به نثر، به شعر و به زبان تاریخ و قصه و مثل و متل جهان‌های مخفی مانده‌ی ملل خويش را درونی كردند، و اگر از خودگذشتگی و فداكاری و غيرت اينان نبود، امروز بخش عظيم فرهنگ جهان در اقيانوس نسيان غرق می‌شد. و چه بسا كه بسياری چيزها غرق شده‌اند و ما از آنها هرگز باخبر نخواهيم شد. بعضی‌ها اگرصدپای سالم داشته باشند به گردپای اين مرد يك پا نتوانند رسيد. چنين شخصی حق دارد به مدعيان رقابتش حتی پوزخند هم نزند. وقتی كه توجهانی را "اطلس وار" با شاهرگ و شانه و گردن و سينه بالا می‌بری ، جزاير و شبه جزاير و حتی درياهای غران و توفان كجا توانند به تو رسيد؟"(20)
--
-------------------------------------
-
زيرنويس :
1-احمد شاملو، هوای تازه ، انتشارات نيل ، چاپ پنجم
2-انجوی شيرازی ، ازبرجسته‌ترين بنيان‌گذاران و جمع آورندگان "فرهنگ مردم" است ، كه سال‌ها برنامه‌ی راديوئی "فرهنگ مردم "را نيز اداره می‌كرد.
3-احمد شاملو، "آرمان هنر تعالی تبار انسان است "، آدينه ، شماره ٧٢مرداد1371
4-علی اشرف صادقی ، كتاب كوچه ، نقدآگاه ، انتشارات آگاه ، سال ١٣٦٢ ٩-احمدشاملو، منبع شماره ٧
5 و6 -احمد شاملو، زمانه ، شماره ١، مهر١٣٧٠
7- شاملو ترجيح می‌داد به جای واحد "جلد" از كلمه‌ی "دفتر" استفاده كند. (مجله گردون ، شماره ٥٠ سال ١٣٧٤
8-رضا براهنی ، ، ديباچه احمد شاملو، "صد پا به گرد آن پا نرسد" ، شهروند، شماره ٣٥١، ٢١فروردين ١٣٧٧
-احمد شاملو، ، زمانه ، شماره ١، مهر١٣٧٠
10-احمد شاملو، كتاب كوچه ، حرف آ، دفتر اول ، انتشارات مازيار، تهران ، ١٣٥٧
11و12و13-احمد شاملو، منبع شماره 9
14-احمد شاملو، كتاب كوچه. حرف آ، دفتر دوم انتشارات مازيار، ١٣٥٨
15-شمس تبريزی. خط سوم ، دكتر ناصرصاحب الزمانی ، تهران
16و17- احمد شاملو، گردون ، شماره ٥٠ ، سال ١٣٧٤
18- آيدا سركيسيان ، گفت وگو با ماهنامه‌ی فرهنگ توسعه ، "اسطوره‌ی شاملو به روايت آيدا"، برگرفته از شهروند (امريكا)، شماره ٤٩٣ دی ماه ١٣٧٩
19- اسماعيل خوئی ، "شاملو شخصيتی چند چهره "، سخنرانی در جلسه كانون نويسندگان ايران درتبعيد، در برلين ، ٩اوت ٢٠٠٠، برگرفته از "چنين گويد بامداد شاعر"، انتشارات آرش ، سوئد. سال ٢٠٠٠
20-رضا براهنی ، منبع شماره 8
ارسال در تاريخ جمعه بیست و یکم فروردین 1388 توسط امیرمحسن همتی

 سال پیش در چنین روزی
شاملو: این جنبش حیرت‌انگیز است
سعید بشیرتاش، ابراهیم نبوی


جمعه ۲۴ آذر ۱۳۵۷ هجری خورشیدی برابر ۱۵ دسامبر ۱۹۷۸ میلادی

دکتر شاهپور بختیار

شورای سلطنت نه، شاپور بختیار ممکن است

روزنامه هرالد تریبیون از امکان تشکیل یک شورای سلطنتی خبر داد که در آن شورا شاه بیشتر اختیارات خود را وامی‌گذارد. بنا به گزارش این روزنامه شورای مذکور مرکب از ۹ تن از جمله دو افسر ارتش و چند سیاستمدار معتبر مانند انتظام، امینی و نهاوندی خواهد بود.

از سوی دیگر آسوشیتدپرس نیز طی خبری احتمال تشکیل شورای سلطنت را اعلام کرد؛ اما یک مقام دربار خبر آسوشیتدپرس را تکذیب کرد. در این حال شاه، گفت‌وگوهای خود را برای روی کارآوردن یک دولت غیرنظامی، دنبال کرد.

به گفته منابع مطلع، احتمال دارد شاپور بختیار عضو جبهه ملی دولتی غیرنظامی تشکیل دهد. هنوز اطلاعات دقیقی در این مورد در دست نیست.

لئونید برژنف، صدر هیأت رییسه اتحاد جماهیر شوروی

کارتر به برژنف: ما دخالت نمی‌کنیم، شما هم نکنید

به دنبال مصاحبه پر سروصدای لئونید برژنف، صدر هیات‌رییسه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی مبنی بر احتمال دخالت نظامی آمریکا در ایران، جیمی کارتر رییس‌جمهور آمریکا در یک مصاحبه مطبوعاتی اعلام کرد که ایالات متحده آمریکا به برژنف اطلاع داده است که در امور داخلی ایران دخالت نمی‌کند و به کسی هم چنین اجازه‌ای نخواهد داد.

جیمی کارتر این پیام را در حالی داد که به نوشته روزنامه نیویورک تایمز «با توجه به گزارش‌های سازمان سیا از ایران و راهپیمایی میلیونی چند روز پیش، پرزیدنت کارتر از بهبود شرایط ایران به نفع شاه ناامید شده است.»

کشته‌ها در شیراز و یزد و تهران و جاهای دیگر

قبرستان‌های کشور به مراکز مهمی برای آغاز حرکت‌های انقلابی تبدیل شده است. امروز در بهشت زهرا، مراسم عظیمی برگزار شد. این اجتماع که با حضور استادان، دانشجویان و دانش‌آموزان تشکیل شد، به مناسبت چهلم شهدای سیزدهم آبان ترتیب یافته بود.

در شیراز در حالی که مردم این شهر در معیت آیت الله بهاءالدین محلاتی، جنازه کشتگان روز گذشته این شهر را تشییع می‌کردند، مورد هجوم مأمورین نظامی قرار گرفتند. در نتیجه، در این درگیری تعداد دیگری از مردم نیز کشته شدند.

همزمان با این وقایع، در یزد ۹ نفر و در کرمان پنج نفر کشته شدند. شهر زرند نیز شاهد تظاهرات مردم بود. در شهر مشهد، که چند روز قبل در اثر حمله مأموران حکومت نظامی به بیمارستان شاه‌رضای این شهر تعدادی کشته شده بودند، روحانیون حوزه علمیه مشهد با انتشار اعلامیه‌ای درمورد حمله مأمورین مسلح حکومت به بیمارستان شاه‌رضای مشهد، مردم را در جریان چگونگی این حادثه قرار دادند.

کازرونی در همدان کشته شد

کشتن نیروهای امنیتی یا انتظامی در اکثر شهرهای کشور به صورت یک واقعه عادی درآمده است. یکی از افراد نیروی انتظامی که گفته می‌شد روز گذشته عده‌ای از مردم قم را به قتل رسانده است، توسط مردم شناسایی شد.

وی در هنگام دستگیری مسلح بود، اما وقتی مردم او را دستگیر کردند، وی در اثر شدت ضربات حمله‌کنندگان انقلابی کشته شد. از سوی دیگر در شهر همدان نیز کازرونی، افسر شهربانی همدان، ترور شد.

شاملو: این جنبش حیرت‌انگیز است

مصاحبه احمد شاملو شاعر بزرگ ایرانی و سردبیر هفته‌نامه ایرانشهر با خبرگزاری تاس، در ستون سرمقاله این هفته‌نامه در روز ۲۴ آذر ۱۳۵۷ منتشر شد.

احمد شاملو در بخش‌هایی از این مصاحبه گفته است: «به قولی ۵۰ هزار (و دست کم ۳۰ هزار) متخصص درجه یک نظامی آمریکا سال‌هاست که بر ارتش شاه فرماندهی می‌کنند. این گروه به نام «مشاور» و آموزندگان طریقه استعمال سلاح در ایران‌اند، اما این توجیهی است که فقط ابلهان را می‌فریبد.

وقتی عدد ۳۹۰ هزار را که تعداد نفرات تحت سلاح ارتش شاه است به رقم ۳۰ هزار که حداقل تعداد متخصصان نظامی آمریکاست تقسیم کنیم، قضیه آسان می‌شود. تصور نمی‌کنم برای این کار به کامپیوتر نیازی پیدا شود:

هر ۱۳ نفر سرباز ارتش شاه یک فرمانده آمریکایی دارد آقا! - و این فرماندهان، در مجموع، بزرگ‌ترین و فشرده‌ترین ارتش بیگانه‌ای را تشکیل می‌دهند که در سراسر تاریخ نظیرش دیده نشده است.

ارتشی از برگزیده متخصصان استراتژیکی و فنی یک کشور دیگر که به پیچیده‌ترین وسایل مدرن جنگی نیز مجهز است. و آمریکا که در خاک خود نیز فاقد چنین ارتشی است، آن را با پول ملت فقیر داشته شده ما درست زیر دماغ شما مستقر کرده است.

این ارتش متخصصان، در هر لحظه می‌تواند در اونیفورم نظامی ایران در سرتاسر خاورمیانه وارد عملیات بشود، و حتی از نظر امنیت خود می‌تواند افراد اسراییلی و کره جنوبی را نیز زیر چتر «واحدهای ایرانی» جانشین افراد محلی کند.

رژیم موجود ایران (که بارها و بارها از حمایت دولت شوروی برخوردار شده است و به آن خواهم رسید) رژیمی است دست‌نشانده آمریکا، که مأموریت آن سرکوبی ملت ما بوده است برای وابسته کردن هر چه بیشتر اقتصاد مملکت ما به سرمایه‌داری آمریکا ...

این همه، حلقه‌های زنجیری است که یک به یک در طول ۳۰ سال برای گردن مردم ما بافته شده است و متأسفانه سیاست خارجی شوروی اگر بعض اوقات شخصا در آهنگرخانه حضور نداشته و به کوره نمی‌دمیده، باری حداقل می‌توان گفت که در همه حال از سوراخ بام ناظر کار عموزنجیر باف بوده است....»

احمد شاملو شاعر بزرگ ایرانی و سردبیر هفته‌نامه ایرانشهر

شاملو در مورد سیاست خارجی شوروی می‌گوید: «ما ایرانی‌ها همیشه شما روس‌ها را مردمی شناخته‌ایم که در پوشیدن لباس بسیار بدسلیقه هستید، و در این ۶۰ ساله اخیر به این نتیجه رسیده‌ایم که به احتمال زیاد، سیاست خارجی شما را هم خیاطان‌تان طراحی می‌کنند.»

آن‌گاه احمد شاملو در پاسخ به این سؤال که «نظر شما درباره جریانات فعلی ایران چیست؟» می‌گوید: «شعار موقت جنبش امروز ملت ما «بگو مرگ بر شاه!» است. و این شعاری است که طی یک سال، بر مجموعه شعارهای مختلف فائق آمده و هر شعار دیگری را کنار گذاشته است.

این جنبشی حیرت‌انگیز است که در تمام طول تاریخ و در هیچ یک از جماعات بشری الگوئی نداشته است. به خلاف تصورات پاره‌ای خام‌اندیشان سیاسی، به خلاف تمام کوششی که رژیم محکوم به زوال موجود و اربابان و پشتیبانان خارجی آن به عمل می‌آورند تا این جنبش را چنین معرفی کنند که گویا در به راه انداختن آن عوامل ارتجاعی مخالف با مدرنیزاسیون فریب عوامل منسوب به بیگانگان را خورده در دام آن‌ها افتاده‌اند.

در این انقلابی که هر روز چهره مشخص‌تری به خود می‌گیرد، تمامی اقشار و طبقات جامعه و تمامی گروه‌های عقیدتی و مذهبی و نژادی به یک‌سان سهیم‌اند.

سرنگونی رژیم شاه و کوتاه‌کردن دست‌های خونین امپریالیسم غارتگر و ایجاد فضایی دموکراتیک برای آن که صاحبان هر فکر و عقیده‌ای بتوانند آزادانه در شکل بخشیدن به رهبری سیاسی آینده حرف خود را مطرح کنند، مفهوم نهایی این شعار واحد است و هر سخن دیگری در این باره، اگر نشانه پرت‌گویی نباشد، دلیل عدم صداقت و دشمن‌خویی با این جنبش است؛ زیرا این صدایی است که امروز از رادیو ایران هم شنیده می‌شود ...»

شاملو در پایان گفت: «انگلیس، آمریکا و دیگران، در این جریانات با همه قدرت‌شان به شاهین ترازو چسبیده‌اند تا نگذارند تعادل موجود نیروها و تقسیم‌بندی‌هایی که بر اساس منافع غیرانسانی صاحبان قدرت پشت درهای بسته و از طریق توافق‌های زیرجلکی با چنگ و دندان نشان دادن این صاحب قدرتان به یکدیگر شکل گرفته است در هم بریزد.

اگر شاه و رژیم ایران شاهین این ترازوست، ملت ما ترازو و شاهین آن را به اعماق جهنم پرتاب خواهند کرد. تحمل این تعادل، برای ما تا همین جا بس است.»

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 توسط امیرمحسن همتی

گروه اينترنتی كولی‌ها
كارگاه شعر و ادبیات داستانی زير نظر منيرو روانی‌پور (kooliha@gmail.com)
 
 
 
 

عکس از اسماعیل جاشویی (شناشیر) 

دو راهی کوچه‌ی نیما و کوچه‌ی شاملو. در انتهای کوچه‌ی نیما خانه‌ی پدری نیما قرار دارد. تابلو کوچک سمت راست به کوچه‌ی شاملو اشاره دارد.(من‌ چراغم‌ را درآمد رفتن‌ همسايه‌ها‌ افروختم‌ / در يک‌ شب‌ تاريک/ و شب‌ سرد زمستان‌ بود/ باد می‌پيچيد با كاج‌/ در ميان‌ كومه‌ها خاموش‌...)

 عکس از اسماعیل جاشویی (شناشیر)

کوچه شاملو (سرِ دو راهی یه قلعه بود/ یه خشت از مهتاب و یه خشت از سنگ...)

عکس‌ها از اسماعیل جاشویی (شناشیر)

 

ارسال در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 توسط امیرمحسن همتی
 

آیدا شاملو معتقد است كه شعر خاطره  را شاملو در اعتراض به اره های برقی سرود

آیدا شاملو
در شعرهای احمد شاملو طبیعت و ستایش آن، برجسته و عریان است . در شعرهای احمد شاملو طبیعت تماما نفس می کشد تا به جایی که خواننده فکر می کند ممکن است چشمه خودش را در خودش شست و شو دهد . بارها عشق شاملو را در گفت و گوهای مختلف به آب رکن آباد شنیده ایم که لذت وطنی آن را با زندگی در پیشرفته ترین ممالک عوض نمی کند و نکرد . از زبان آیدا شاملو دونکته از طبیعت دوستی این جفت عاشق به هستی در گفت وگو با ایرن را می شنویم .
همسر شاعرمی گوید : من و احمد ، همیشه عاشق طبیعت و محیط زیست و جنبه های آن  بودیم . درختان ، کوه ها ، حیوانات و .... . من به حدی ببر را دوست داشتم که شعر ببر را شاملو درستایش و  عشق من به این حیوان نوشت .
آیدا در ادامه خاطره ای دلنشین را بازگو می کند : شاملو شعری به نام خاطره  دارد که  آفرینش این شعر مربوط به زمانی است که شبی ما در منزل آقای پاشایی در مازندران مهمان بودیم . صبح خیلی زود با صدای اره های برقی بیدار شدیم . اره هایی که درختان را می انداختند و چنین می نمود که با افتادن هر درختی انسانی میمیرد . تحمل این بی رحمی را نداشتیم و همان صبح زود، آن مکان را ترک کردم و چنین بود که  شاملو شعر خاطره را در این باره نوشت .


شب              
 سراسر        
 زنجير ِ زنجره بود       
  تا سحر،
سحرگه
به‌ناگاه با قُشَعْريره‌ی درد
در لطمه‌ی جان ِ ما
جنگل 
  از خواب واگشود
مژگان ِ حيران ِ برگ‌اش را
پلک ِ آشفته‌ی مرگ‌اش را،
و نعره‌ی اُزگَل ِ ارّه‌ی زنجيری
سُرخ 
  بر سبزی‌ نگران ِ دره 
  فروريخت.

تا به کسالت ِ زرد ِ تابستان پناه آريم
دل‌شکسته 
  به‌ترک ِ کوه گفتيم. 
شهريور ِ ۱۳۷۲ 

         آن دَلاّدَلِّ حيات 
         که استتار ِ مراقبت‌اش
در زخم ِ خاک 
         سراسر
نفسي فروخورده را مانَد.

سايه و زرد
مرگ ِ خاموش را مانَد،
مرگ ِ خفته را و قيلوله‌ی خوف را.
هر کَشاله‌اش کِيفي بي‌قرار است 
         نهان 
         در اعصاب ِ گرسنه‌گي،
سايه‌ی بهمني
به خويش اندر چپيده به هياءت ِ اعماق.

هر سکون‌اش 
         لحظه‌ی مقدر ِ چنگال ِ نامنتظر،
جلگه‌ی برف‌پوش 
         سراسر
اعلام ِ حضور ِ پنهان‌اش:
به خون درغلتيدن ِ خفته‌گان ِ بي‌خبری
در گُرده‌گاه ِ تاريخ.

ای به خواب ِ خرگوران فروشده
به نوازش ِ دستان ِ شرور ِ يکي بدنهاد!
ای زنجير ِ خواب گسسته به آواز ِ پای ره‌گذری خوش‌سگال!
        17 آذر 57

 

ارسال در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 توسط امیرمحسن همتی

20070112-shamlouW90[1].JPG

 

پاییز خشم آلود در آخرین شعله های بی نوری و حرارت آذر سوخته ، خاکستر شده بود ، تازه تازه زمستان با اشک های ریز و تند ابر پاره های دی ماه پیدا میشد و من و بدبختی با هم به جهان می آمدیم (از گفته های شاملو پیرامون به جهان آمدنش)

 

انسان بزرگی در هیئت یک نوزاد در 21 آذر ماه 1304 پای به عرصه گیتی نهاد . 

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیستم آذر 1387 توسط امیرمحسن همتی
جایزه ادبی فروغ برای شاملو

                 

جایزه ادبی فروغ در سال 1351 به احمد شاملو (به عنوان شاعر سال) و سیروس مشفقی (شاعر جوان) تعلق گرفت.این جایزه یی بود که یک سال قبل به همت فریدون فرخزاد بنیاد نهاده شده بود. و توسط کیته ی اهداء جایزه ادبی فروغ که در تهران تشکیل می شد همه ساله در اواخر بهمن ماه (سالروز مرگ فروغ) پلاکی نقره یی که روی آن تصویر فروغ فرخزاد نقش بسته بود، به عنوان جایزه فروغ به بهترین شاعر یا نویسنده سال (یا تاریخ معاصر) اهدا می کردند.مراسم جایزه فروغ از سال 1350 تا 1356، هر ساله در سالروز مرگ فروغ برگزار شد.در تصویری که مشاهده می کنید، برگزیدگان این مراسم در سال 1351 در کنار هم دیده می شوند و توضیحات بیشتر را هم می توانید در همان برده جریده بخوانید.

 

 

ارسال در تاريخ دوشنبه یکم مهر 1387 توسط امیرمحسن همتی

تصاویری از مراسم خاکسپاری فروغ فرخزاد

احمد شاملو در مراسم خاکسپاری فروغ فرخزاد


 فیلم خاکسپاری فروغ فرخزاد را در سایت ایران اولد

بهرام بیضایی در مراسم خاکسپاری فروغ فرخزاد

اخوان ثالث در مراسم خاکسپاری فروغ فرخزاد

ارسال در تاريخ دوشنبه یازدهم شهریور 1387 توسط امیرمحسن همتی

فراخوان ثبت نام انتخاباتی معاونت کلوب احمد شاملو

 

شما اعضای محترم کلوب احمد شاملو پس از مطالعه دقیق فراخوان میتوانید تا تاریخ 15 شهریور 1387 در صورت علاقه و دارا بودن شرایط ذیل در انتخابات اول معاونین کلوب شاملو ثبت نام کنید.

 

از تعداد شرکت کنندگان در این ثبت نام 15 نفر از کسانی که واجد شرایط اند و بهترین ایده های مدیریتی را دارا باشند ،انتخاب و از آنها تنها 10نفر از کسانی که صلاحیت ،قدرت،صلابت را - از دید جمیع مدیریت موقت برگذیده ، و اسامیشان اعلام خواهد شد.

 

کاندید و نامزدهای برگزیده  تا تاریخ 30 شهریور ماه سال جاری وقت دارند تا دیدگاه های مدیریتی ،مطالب و تبلیغات خود را تنها در پستهایی در بحث تبلیغاتی که نامش را بعدا" اعلام خواهیم کرد و همچنین در قالب نامه های گروهی و انفرادی منتشر کنند. از تاریخ 31 شهریور انتخابات اول معاونین کلوب احمد شاملو آغاز و تا روز بزرگداشت مولوی به تاریخ 8مهر87 رای گیری ادامه داشته  و در روز چهارشنبه 10 مهر با مناسبت عید سعید فطر نام معاونین منتخب کلوب اعلام خواهد شد.

 

 

شرایط ثبت نام

 

1-وظیفه معاونت در هیچ یک از کلوب های دیگر را بر عهده نداشته باشند.

2-آشنایی کامل با نوشته ها و اشعار شاملو

3-آشنایی کامل با شخصیت شاملو و خانواده اش

4-حداقل بازدید در ایام هفته از کلوب شاملو 3 بار

5-با صلابت و پرشور و ایده های نو برای کار های مدیریتی

6-آشنایی با ادبیات معاصر ایران و جهان

 

 

لازم بذکر است بعرض برسانم  اعضایی که قصد ثبت نام در این فراخوان را دارند باید با راستی ،صداقت و درستی فرم زیر را تکمیل تا به اطلاع گروه مدیریت موقت و اعضای کلوب برسانند.%

 

 

فرم شرکت در ثبت نام انتخابات کلوب شاملو

-نام:

-شهرت:

-میزان تحصیلات:

-میزان آشنایی با شاملو:

-تعداد حداقل بازدید در ایام هفته از کلوب شاملو:

-تعداد و نوع مطالعه در آثار شاملو ،همچنین نوشته های مرتبت با آن:

-ایده های شما در مقام معاونت برای کلوب لطفا" به طور کامل توضیح دهید.

 

 

 

                                                                  با آرزوی انتخاباتی سالم ،پرشور و دور از آلودگی

                                                                           گروه مدیریت موقت کلوب شاملو

 

 

شرکت در فراخوان

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 توسط امیرمحسن همتی
نگاهی به کتاب «شاملو، شاعر بزرگ آزادی» نوشته بهمن مقصودلو

چه کسی فيلم شاملو را ساخت؟

پرویز جاهد
jahed@radiozamaneh.com

Download it Here!

انتشار فیلم‌نامه فیلم‌های مستند نه تنها در ایران بلکه در غرب نیز امر رایجی نیست. کمتر ناشری حاضر است فیلم‌نامه یک فیلم مستند، هرچند از نظر سینمایی برجسته را منتشر کند.

چرا که سینمای مستند مخاطبان خاص و محدودی دارد و سرمایه‌گذاری در این زمینه سود چندانی برای ناشران ندارد.

در چنین شرایطی انتشار فیلم‌نامه فیلم مستند «احمد شاملو، شاعر بزرگ آزادی» به‌ وسیله انتشارات شرکت کتاب در لوس‌آنجلس، اقدامی شایسته و درخور توجه است.

فیلمی که بهمن مقصودلو، منتقد فيلم و تهيه‌کننده فيلم‌های کوتاه و مستند آن را در سال ۲۰۰۰ با کمک برادرش بهروز مقصودلو و به کارگردانی مسلم منصوری تهیه کرد و تنها فیلم مستندی است که درباره‌ی احمد شاملو در زمان حیاتش ساخته شده است.

به نظر می‌رسد مقصودلو با انتشار این کتاب دو هدف داشته است: یکی شرح داستان تهیه‌ی این فیلم و کشمکشی که او به‌عنوان تهيه‌کننده فيلم با کارگردان آن یعنی مسلم منصوری بر سر ساختار فیلم و مسایل مالی آن داشته و دیگر ادای دینی به برادرش بهروز مقصودلو، آرشیتکت و تهیه‌کننده فیلم‌های مستقل که به تازگی براثر سکته قلبی در ایران در گذشت و کتاب به او تقدیم شده است.


کتاب مقصودلو با یادداشتی از او در وصف برادرش بهروز و غم از دست دادن او شروع شده و با مقدمه‌ای کوتاه در معرفی احمد شاملو همراه با سال‌شمار زندگی و کار او ادامه می‌یابد.


بهمن مقصودلو

مقصودلو در ابتدای کتاب درباره‌ی فیلمنامه فیلم شاملو می‌نویسد:
«‌این فیلم دارای فیلم‌نامه نبود و کار با نسخه‌ای شروع شده بود که مورد موافقت احمد شاملو قرار نگرفت، در‌نتیجه تهیه‌کننده در دو تدوین جدید در تهران و نیویورک ساخت جدیدی به کار داد. فیلم‌نامه‌ی آمده در این کتاب از روی آخرین نسخه‌ی تدوین شده در نیویورک پیاده شده است.»

جدا از فیلم‌نامه که به دو زبان فارسی و انگلیسی در کتاب آمده؛ بخش مهمی از کتاب مربوط است به شرح چگونگی تولید این فیلم مستند که درواقع پاسخ بهمن مقصودلو به اظهارات آقای مسلم منصوری، کارگردان فیلم است که ظاهراً در مصاحبه‌ای در مجله‌ی سیمرغ مطالبی درمورد فیلم و تهیه‌کننده‌ی آن یعنی آقای مقصودلو گفته که ایشان را واداشته تا این کتاب را که به اعتقاد او بیانش «‌ضروری و محتوای‌اش حقیقت محض» است منتشر کند.

مقصودلو در مقدمه‌ی کتاب در‌این‌باره می‌نویسد: «‌شاید این کتاب هرگز آفریده نمی‌شد اگر آقای منصوری نوع دیگری در این فیلم عمل کرده بود.»

این بخش از کتاب که پیش از این در ماه‌های جون و جولای سال ۲۰۰۱ در روزنامه کیهان لندن به چاپ رسیده بود و حال با اندکی تغییرات دوباره منتشر شده است، برای کسانی که اختلاف بین تهیه‌کننده و کارگردان این فیلم را دنبال می‌کردند، نکته‌ی چندان تازه‌ای در بر ندارد، اما برای کسانی که فيلم را ديده‌اند و از این ماجرا کاملاً بی‌خبر هستند، حاوی نکات جذابی است.

این‌که به روايت مقصودلو، چگونه مسلم منصوری، فیلم‌ساز جوان و تازه‌کار به وسیله‌ی محسن مخملباف به برادران مقصودلو معرفی می‌شود تا آن‌ها تهیه فیلم ویدیویی «آن پرسش سوزان» که منصوری درباره‌ی شاملو شروع کرده اما به دلایل مالی ناتمام گذاشته بود را به عهده بگیرند.

فیلمی که قرار بود فقط درباره‌ی تصویر کوچه در شعر شاملو باشد، اما به نوشته مقصودلو نتیجه آن از نظر سینمایی فیلمی بود آماتور، بسیار بد و غیرقابل استفاده.

پس از آن است که مقصودلو تصمیم می‌گیرد ورسیون دیگری از این فیلم با مشارکت برخی از چهره‌های مشهور ادبیات و سینمای ایران، مثل بهرام بیضایی، جواد مجابی، ضیاء موحد، محمد‌علی سپانلو، محمود دولت‌آبادی، ناصر تقوایی، ایران درودی، اسماعیل نوری‌علاء و عباس کیارستمی را به کارگردانی مسلم منصوری بسازد و از برخی نماهای ورسیون اول نیز استفاده کند.


تصویر جلد کتاب

درواقع این بخش از کتاب روایت بهمن مقصودلو به‌عنوان تهیه‌کننده از چگونگی تهیه فیلم و میزان نقش مسلم منصوری به‌عنوان کارگردان در تولید آن است.

بنابراین برای این‌که خواننده به قضاوت دقیق و عادلانه‌ای از حقیقت ماجرا برسد نیاز دارد که روایت آقای منصوری را نیز در این زمینه بشنود.

خواننده‌ای که اظهارات منصوری را در مجله سیمرغ در سال ۲۰۰۱ نخوانده و ورسیون اول فیلم یعنی «آن پرسش سوزان» را ندیده است قطعاً نمی‌تواند قضاوت درستی در این مورد داشته باشد.

به علاوه مقصودلو نیز هیچ اشاره‌ای به حرف‌های منصوری در مقدمه‌ی طولانی خود نمی‌کند. خواننده واقعاً نمی‌داند که منصوری چه ادعایی کرده و چه حرف‌هایی درباره‌ی تهیه‌کننده فیلم زده است.

تنها در صفحه ۲۶ از زبان مقصود‌لو می‌خوانیم:
«‌ایشان در مصاحبه‌ها و مقالات‌شان ادعاهایی نادرست و کذب را در مورد من و جریان ساخته شدن فیلم مطرح می‌کرد. از نظر من این بی‌حرمتی قابل بخشش نیست به‌خصوص که سبب شده تا به تهیه‌کنندگانی که با حسن نیت پا پیش نهاده و طرح مردودی از دید شاملو و دیگر صاحب‌نظران را احیا و تکمیل کرده بودند، از نظر مالی ضرر جبران‌ناپذیری بخورد.»

مقصودلو در مقدمه‌اش سعی کرد ثابت کند که مسلم منصوری یک جوان علاقه‌مند، تازه‌کار و بی‌تجربه ولی بسیار پرمدعا بود که به اعتقاد او بزرگ‌ترین فرصت تاریخی برای تثبیت خود به‌عنوان یک فیلم‌ساز خلاق را با ساختن ورسیون اول فیلم شاملو یعنی «آن پرسش سوزان» از دست داد.

به نوشته مقصودلو «‌آقای منصوری متاسفانه نه تصویر می‌شناسد و نه دوربین؛ نه سینما می‌داند و نه میزانسن؛ نه با استاتیک سینما آشنا است و نه می‌تواند تفاوت جزیی دو تصویر را درک کند.»

مقصودلو با ذکر برخی جزییات پشت صحنه فیلم و نقل قول‌هایی از خود شاملو و عوامل مستقیم درگیر در تولید فیلم مثل نظام کیایی فیلم‌بردار آن، محمود دولت‌آبادی و عباس کیارستمی درباره‌ی مسلم منصوری، به این نتیجه می‌رسد که درواقع ورسیون اصلی فیلم شاملو یعنی «احمد شاملو، شاعر بزرگ آزادی» محصول فکر فیلم‌سازی به نام مسلم منصوری نیست.


بلکه به اعتقاد مقصودلو «‌اگر کار گروهی عده‌ای آدم مشتاق و عاشق نبود، هرگز این فیلم تاریخی و فراموش‌نشدنی از یک شخصیت بارز هنری، فرهنگی و سیاسی تاریخ‌ساز که همیشه در تاریخ فرهنگی ما باقی خواهد ماند به‌وجود نمی‌آمد.»

با این حال مقصودلو توضیح نمی‌دهد علی‌رغم این باور که منصوری سازنده واقعی اين فيلم نيست چرا نام او را به‌عنوان کارگردان در تیتراژ فیلم آورده است.

درواقع با این کار اگر فیلم «شاملو، شاعر بزرگ آزادی»، جدا از اهمیت و سندیت آن به‌عنوان تنها فیلم بیوگرافیکال درباره‌ی یک شاعر مهم ادبیات معاصر ایران دارای ارزش هنری و سینمایی هم باشد، علی‌رغم ميل مقصودلو، اعتبار آن به‌عنوان کارگردان به مسلم منصوری تعلق گرفته که نامش در تیتراژ فیلم به‌عنوان کارگردان آمده است.

 

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 توسط امیرمحسن همتی

 
 
سخنرانی احمد شاملو در كنگره نويسندگان آلمان (اينترليت) : این کنگره با موضوع «جهان سوم، جهان ما» به دردها و رنجهاى جهان سوم، از زبان نويسندگان و شاعران پرداخت. احمد شاملو از ايران در اين كنگره شركت جست و سخنرانى خود را زير عنوان «من درد مشتركم، مرا فرياد كن» ايراد كرد. اين «من» همان من نوعى جهان سومى است و « دردمشترك » همان رنج استثمار و فقر و كم‏فرهنگى رايج در جهان سوم. جهان سومى كه البته مرزهاى جغرافيايى معينى ندارد و كودكان فقير « سان ست پارك نيويورك » در قلب جهان پيشرفته و ثروتمند نيز پاره‏اى از آنند.

 

آقاى رييس، خانم‏ها، آقايان
اجازه بدهيد نخست سپاس بى‏دريغم را با فشردن صميمانه دست‏هايى كه چنين با نگرانى از پشت حصارهاى رفاه و صنعت به‏سوى ما مردم به‏اصطلاح جهان سوم دراز شده است ابراز كنم و آنگاه، پيش از سخن گفتن از مسائل جهان سوم به حضور هولناك واپس ماندگى فرهنگى، جهل مطلق و خرافه‏پرستى حاضر در قلب و حاشيه شهرهاى بزرگ سراسر جهان اشاره كنم كه به‏ويژه ترم «جهان سوم» را مخدوش مى‏كند. يعنى بر ميليون‏ها نفر انسان تيره‏روزى انگشت بگذارم كه درون لوله‏هاى سيمانى، زير پل‏ها، در حلبى‏آبادها يا به‏سادگى در حاشيه خيابان‏ها مى‏لولند و از آفتاب سوزان و باران‏هاى بى‏بركت پناهى مى‏جويند. انسان‏هايى كه جفتگيرى مى‏كنند، مى‏زايند، و كودكان‏شان را در باتلاقى از لجن و مگس رها مى‏كنند تا اگر نميرند نسل بى‏سرپناهان را از انقراض رهايى بخشند. براستى كى مى‏تواند بگويد انسان‏هايى كه فى‏المثل در سان‏ست پارك، در قلب نيويورك ثروتمند از گرسنگى مداوم رنج مى‏برند مردم جهان جندم‏اند؟
    بجز اينان حدود يك‏چهارم از جمعيت پنج ميلياردى سياره ما در نقاطى زندگى مى‏كنند كه حتى از ابتدايى‏ترين شرايط يك زندگى بخور و نمير هم محرومند. از ذكر آمارها چشم مى‏پوشم و به همين‏قدر اكتفا مى‏كنم كه بگويم ما نظام موجود جهان را براى ابداعات هنرى و توسعه دانش و بينش آدمى انگيزه‏يى سخت نيرومند مى‏شناسيم، گيرم تنها در جهت امحاء آن: يعنى در جهت تنها هدفى كه تلاش ادبى و شعرى اين عصر وحشت و گرسنگى را توجيه مى‏كند.
 در نظام موجود جهان فرهنگ انسانى اعتلا نمى‏يابد. به‏عبارت ديگر: مجموعه تلقيات، منش‏ها، پيوندهاى مرئى و نامرئى ميان مردمان و بيان عواطف و احساسات و دردهاى فردى و گروهى نمى‏تواند آن‏چنان كه شايسته دستاوردهاى مادى انسان است براى همگان آگاهى دهنده، غنى، و سرشار از تعهد متقابل باشد. در گردش مهارشده روزگار ما كه زمام آن را قدرتمندان اقتصادى، سياستمداران حرفه‏ئى، فرماندهان نظامى و آدمخواران امنيتى به‏دست دارند تمامى ارزش‏هاى مادى و تجهيزات و تاسيسات توليدى و اطلاعاتى و خدماتى‏ئى كه آدميان آفريده‏اند از دسترس انسان‏هاى تحت سلطه به‏دور مانده است. ما، در سرزمين‏هاى عقب‏مانده و كم‏توسعه آشكارا مى‏بينيم كه حاصل كار انسان‏ها به‏صورت سودهاى كلان از دسترس آنان خارج مى‏شود تا در بازگردش خود ابزارهاى سلطه وسيع‏تر و كارآمدترى فراهم آورد. و بدين‏سان، دربرابر يكپارچگى فزاينده سرمايه در سطح جهانى، يكپارچگى انسان‏هايى كه عليه موانع رشد خود نيروى ذخيره عظيمى در آستين دارند خنثى مى‏شود.
تصور اين نكته كه مشيتى مرموز هر قلمروى از سطح زمين را به پادشاهى بخشيده آن‏قدرها هم كودكانه‏تر از اين تصور نيست كه هركشورى جداگانه مسوول رشد يا واپس‏ماندگى خويش است. - با قبول اين حكم از پيش صادر شده، جهان به مثابه جنگل رقابتى تصوير مى‏شود كه در آن هركشورى حق آن رادارد كه عنان‏گسيخته به تاخت وتاز پردازد، بچاپد، بروبد، بيندوزد، صادركند، بازارها را به هزار مكر و كيد بقاپد و شعب واحدهاى خود را در سراسر جهان برقرار كند. - اگر چنين باشد، جهان سوم درمقابل جهان پيشرفته فقط به‏سادگى وظايفى را برعهده مى‏گيرد كه نه جهانشمول است نه لازم‏الاجراء. در آن صورت، ديگر جهان سوم فقط تعارف زبانى خيرخواهانه‏يى است كه حتى مى‏تواند درهمين پيام ساده «جهان سوم: جهان ما» نيز مستتر باشد.
بارى، جهان عرصه رقابت‏ها هست اما نه ميان همه مردم و براى همه هدف‏ها. رقابت را واحدهاى توليدى و به‏خصوص فراملتى‏هايى دنبال مى‏كنند كه هم‏اكنون سقف فروش بيست تا از پيشتازان‏شان از هزار ميليارد دلار نيز فراتر مى‏رود، يعنى يكصدبرابر درآمد ملى كشور من زامبيا، كشور من شيلى، كشور من بلغارستان، كشور من بنگلادش، و حتى كشور من ايران كه، تازه به‏دليل منابع سرشار نفت و گازش از داراترين كشورهاى جهان سوم به‏شمار است. رقابت جهانى، به جهان سوم كه مى‏رسد رقابتى مى‏شود سلطه‏جويانه و بهره‏كشانه، هرچند كه در ترازويى ناميزان، ارزش‏هاى مادى جهان پيشرفته سهم كمترى دارد. كشور شيلى به‏مثابه توليدكننده بخش اعظم مس جهان در سال بيش از يك ميليون تن مس به كشورهاى صنعتى - به‏ويژه ايالات‏متحد و ژاپن و آلمان و انگليس صادر مى‏كند و با اين حال دستمزد كارگران بخش تصفيه موادمعدنىِ خود شيلى درحدود يك دهم دستمزد كارگران همين بخش در ايالات‏متحد است. و در حالى‏كه واردات شيلى از اين كشورها در همين دهه حاضر با افزايش قيمتى درحدود دوبرابر روبه‏رو بوده كه سال به سال هم فزونى مى‏گيرد، در بازار مس صادراتى ركود مرگبارى حاكم است كه به سال 1973 زير چشم همه ما با توطئه سرمايه‏دارى انحصارى جهان و خونتاى شيلى به رهبرى آى‏تى‏تى‏پينوشه برقرار شد. مردم شيلى كه با جان و خون‏شان چرخ صنعت عالم را مى‏گردانند هرسال به‏نفع انحصارهاى جهانى ارزش بيشترى را ازدست مى‏دهند. شاخص اين معادله مايوس كننده ترازوى ابليس است.
 آنچه از منابعِ كشورهاى ما به‏اصطلاح جهان سوم بيرون مى‏رود، آنچه تلاشِ كارگران ما در واحدهاى فرامليتى نصيب آن‏ها مى‏كند، آنچه از بازارهاى ما به جيب صادر و واردكنندگان مى‏رود؛ و آنچه از خزانه دولت‏هاى دست‏نشانده يا ماجراجو يا ارتجاعى به كيسه سلاح‏فروشان بين‏المللى سرازير مى‏شود، همه براى ادامه حيات اقتصادى قدرت‏هاى موجود اهميتى اكسيژنى دارد. در غرب و شرق مى‏گويند: «جاى بسى خوشوقتى است كه در عرض چهل و چند سال جنگى جهانى روى نداده!» - چه وقاحتى! درتمام اين‏مدت جنگ‏هاى بى‏شكوهِ بى‏حاصلى خاكِ بسيارى از كشورهاى جهان را به توبره كرده است. جنگ كشورهاى جهانِ‏سوم البته كه جنگِ آن كشورها نيست. آن‏ها جنگ‏شان را به جهان سوم منتقل مى‏كنند. كارخانه‏هاى سلاح‏سازى به بركتِ چه‏چيز مى‏گردد؟ و مگر جز اين است كه اگر اين جنگ‏ها نباشد مى‏بايد درِ اين كارخانه‏ها را گل بگيرند؟ عوايد جهان سوم چرا بايد به‏جاى سرمايه‏گذارى در قلمروهايى كه حاصلش رفاه و سربلندى آدمى است صرف خريد وسايل كشتار ستمكشانى بشود كه در آينه تصويرى دقيقاً مشابه خود ما دارند؟
اما درمقابل سلطه‏جويى غرب صنعتى، اردوگاه جهان ديگر، بلوك شرق پيشرفته هم، حتى اگر بپذيريم كه به گونه‏ئى واكنشى، به تسليح تا بن دندان و حضورهاى ناموجه و كودتاهاى به‏ظاهر انقلاب و بهره‏بردارى و ارعابگرى دست زده است كه حاصل جمع عملكرد جهانى آن براى ما تا به امروز جز ياس حاصلى به‏بار نياورده. البته هنوز پيشبينى نمى‏توان كرد تحولات ظاهراً همه جانبه موسوم به پره‏استرويكاى چندسال اخير اين اردوگاه را چه آينده‏يى انتظار مى‏كشد و اردوگاه عقب‏ماندگى و گرسنگى را از آن چه نصيبى خواهدبود. حقيقت اين است كه تا به امروز، على‏رغم شعارهاى انساندوستانه يا تعارفات ديپلماتيك، در هر كجا كه دو جهانِ رقيب توانسته‏اند بهره‏ئى مادى يا سياسى به‏دست آرند اول به آن انديشيده‏اند بعد به چيزهاى مستحبى كه به‏ظاهر اخلاقى و انسانى است و گرچه ضرورتش را حتمى و حياتى جلوه داده‏اند آنچه نصيب ما بردگان قرن بيستم كرده آب‏نبات چوبى ارزان بهايى هم نبوده‏است؛ و حقيقت بارزتر اين كه: شكم امروزِ گرسنگى با نان فردا سير نمى‏شود.
سرمايه‏ها كه روزى در جريان رقابتى خردكننده در كمين دريدن يكديگر بودند امروز در سطح جهانى برادرانه در يكديگر ادغام مى‏شوند و گسترش مى‏يابند اما به هر تقدير، همين‏كه پاى ملل تحت سلطه به‏ميان آيد، حتى اگر شده به يارى ارتش مزدوران، در اين كشورها شكلبندى‏هاى اجتماعى ويژه و فشارهاى سياسى حسابشده‏اى پديد مى‏آورند كه بيان‏كننده روابطى ناگزير، يكطرفه، و از بالا به پايين با خود آن قدرت‏ها است. وابستگىِ حتى به‏ظاهر دمكراتيكى مى‏سازند كه اگر هم با بازبودن نسبى دست و پاى حاكميت‏هاى دست‏نشانده و ارتجاعى و دولت‏هاى علاقه‏مند به شلتاق و ايجاد تشتت و بحران همراه باشد، باز چيزى است سواى آن وابستگى كه به‏دلائل آشكار ميان خود آن متروپل‏ها وجود دارد و ما در باشگاه نمايشى‏شان اعضايى بيقدر و بيگانه‏ايم.
 بدين‏سان، ما، بينش‏مان را از فقر و بى‏عدالتى نظام حاكم بركل جهان هنگامى مى‏توانيم ارائه كنيم كه اصطلاح «جهان سوم» را دربست كنار بگذاريم. نه! چيزى به نام جهان سوم، به معنى جهان مجزايى كه نتوانسته است گليمش را از سيلاب به دركشد وجود ندارد. فرهنگ جهانى مجموعه تمامى فرهنگ‏ها است، اما اگر امروز سهم كشورهاى موسوم به جهان سوم در اين مجموعه كافى نيست يكى به‏دليل فقراقتصادى است، ديگر به اين دليل بسيار ساده كه اصولاً زير سلطه سياسى سرمايه‏هاى جهانى و فشار حكومت‏هاى دست‏نشانده آنها، در يك كلام، فقط عناصر ارتجاعى فرهنگ بومى رشد مى‏كند. من در اين باب به‏خصوص مثال تاريخى بسيار جالبى دارم: ما با دريغ و تاسفى عميق شورشى را به‏خاطر مى‏آوريم كه به سال 1857 در هند به راه افتاد و حتى ارتش هندىِ انگليس (شامل افراد هندو و مسلمان) نيز به آن پيوست و شورش به قيامى مسلحانه مبدل شد اما انگيزه شورش نه استقلال‏طلبى بود نه بيداد فقر و مرض و گرسنگى، نه چريده‏شدن هند تا مغز استخوان و نه هيچ معارضه غرورانگيز و انسانى ديگر. قيام مسلحانه‏يى كه سه سال تمام كار به دستِ استعمار انگليس داد و هند را به خون كشيد علتش فقط اين وهن غيرقابل تحمل بود كه روغن تفنگ‏هاى انفيلد Enfield ارتش هندى انگليس با مخلوطى از چربى گاو مقدس هندوها و خوك نجس مسلمان‏ها ساخته شده آسمان را به زمين آورده بود!
    دريغا كه فقر
    چه به‏آسانى احتضار فضيلت است!
به‏جاى چيزى به‏نام جهان سوم پاره‏يى از جهان يگانه ما پديدار است كه نظام نارسا و سراسر تضاد موجود، بخش كوچكى از آن را در مدار توسعه وابسته به مراكز تراكم سرمايه قرار مى‏دهد و بخش‏هايى از آن را به زباله‏دان جهان پيشرفته مبدل مى‏كند و انبوهى از مردم سياره را در برهوت عقب‏ماندگى به حال خود مى‏گذارد.
 حتى اگر با توهمى كودكانه افزايش باسوادان را براى توسعه فرهنگ دست‏كم زمينه‏يى تلقى بتوان كرد بهره‏كشى از انسان چه جايى براى آن باقى مى‏گذارد؟ ما براى آن كه بيهوده در برهوتى بى‏مخاطب فرياد نكشيده باشيم نيازمند رشد آگاهى‏ها هستيم، گيرم كار به جايى رسيده‏است كه ديگر امروز لازمه چنين رشدى تنها در امكانات برنامه‏ريزى شده حاكميت‏ها است؛ اما آن حاكميت‏ها ك بنابر خصلت خود فقط مى‏كوشند توده‏ها را هرچه ناآگاه‏تر نگه‏دارند تا بشود با ادعاهاى فريبكارانه افسون‏شان كرد، و به‏ناچار با چسباندن انگِ جاسوسى اجنبى و خرابكار دست مخالفان بيداردل خود را كوتاه مى‏كنند و اجازه هيچ‏گونه اظهارنظر معطوف به نقد و ترديد را نمى‏دهند چه‏گونه ممكن است به رشد فرصت دهند تا در سايه آزادى، آن هم آزادى لايه‏هاى متعهد اجتماعى، سر از ميان ميله‏هاى سياهچالش بيرون كشد؟
 اگر توسعه دانش و هنرِ ناقدانه ذهن توده‏ها را از قالب‏هاى خرافى يا حمودهاى القايى فكرى مى‏رهاند و فرهنگ فرزانگان را اعتلا مى‏بخشد. با حضور چهارچشمى دولت‏هايى كه همه مجاهده‏شان درطريق دور نگه‏داشتن مردم از پى‏بردن به واقعيات خلاصه مى‏شود چه اميدى براى رستگارى باقى مى‏ماند؟ دل‏سپردن به اميد تلاش و كوشش دلسوزانه از سوى حكومت‏ها حاصلى جز افزايش فاصله عقب‏ماندگى ندارد.
 ولى ناگزيريم با دريغ بسيار اين واقعيت را هم بگويم كه ما گرفتار دور باطل طلسم گونه‏يى شده‏ايم. من درست سى وچهارسال پيش از اين در شعرى نوشته‏ام:
    ... و مردى كه اكنون با ديوارهاى اتاقش آوارِ آخرين را انتظار مى‏كشد
    از پنجره كوتاه كلبه به سپيدارى خشك نظر مى‏دوزد:
    سپيدارِ خشكى كه مرغى سياه برآن آشيان كرده است.
 و مردى كه روز همه روز از پس دريچه‏هاى حماسه‏اش نگران كوچه بود اكنون با خود مى‏گويد:
    - اگر سپيدار من بشكفد مرغ سيا پرواز خواهد كرد.
    - اگر مرغ سيا بگذرد سپيدار من خواهد شكفت!
مى‏خواهم بگويم تا آن زمان كه جهل هست فقر نيز هست، و تا فقر برجا است جهالت نيز باقى است. اما جهالت  چه به معناى خاص باشد چه به‏معناى ناآگاهى مادرزاد، چه به‏معناى قرارگرفتن در معرض تحميق و مغزشويى باشد براى زوبرتافتنِ داوطلبانه خلق از معبدِ دانش بشرى به شوق بر خاك افتادن دربرابر بت‏هاى عتيق خرافه و همچشمى در تعصبات كوركورانه - بى‏گمان پس از روبيده شدن فقر نيز باقى خواهد ماند... اشاعه دانش و ارتقاى فرهنگ براى آزادى بخشيدن به انسان‏ها، دست‏كم براى ما كه على‏رغم سوز دل‏مان از مصائب بهره‏كشى و ظلم جهانى و على‏رغم دورى‏مان از امكانات هنوز مى‏تواند اميدى باشد به فردايى، خود به‏قدر سرسختى دربرابر نظام موجود ارزشمند است. نمى‏توان براى نجات انسان درانتظار آن‏روزِ موعود نشست كه انقلاب جهانى همه بنيان‏هاى بهره‏كشى و تحميق مردم به‏خاطر بيمارى سلطه‏جويى‏هاى فردى يا گروهى را ازميان برده‏باشد. اگر به جزم‏انديشى يا خوشخيالى دچار نيامده باشيم مى‏پذيريم كه هر مبارزه اجتماعى در راستاى يگانگى و رهايى بشرى جزيى از يك انقلاب جهانى است كه خود تبلور تمامى تلاش‏هاى طولانى انسان عصر ما خواهد بود.
براى ما روشنفكران اين كشورها - كه هيچ‏چيز براى خود نمى‏خواهيم - حتى فرصت ايجاد ديالُگى با لايه‏هاى توده باقى نگذاشته‏اند. دولت‏هامان ما را عوامل دست‏نشانده و دشمنان سلامت فكرى توده‏هاى مردم مى‏خوانند، و در حالى كه مى‏كوشند توده‏هاى پشت ديوار نگه داشته‏شده ما را از خاطر ببرند بيناترها چشم به ما دوخته‏اند. و ما نه مى‏توانيم ونه مجازيم و نه موثر مى‏دانيم كه بدون يارى‏هاى بنيانى و دگرگون شدن سامان و ساختار زندگى مردم حصور خود را با بهره‏جويى از سمبوليسمى معماگونه اعلام كنيم و دل توده‏ها را با ارائه آثارى فاقد صراحت خوش داريم.
 من به معجزه در آن مفهوم كه اهل ايمان معتقدند اعتقادى ندارم؛ اما باكم نيست كه اين‏جا در حضور شما همدردانِ جهانى مشكل‏مان را با اين عبارت غم‏انگيز بيان كنم كه: روشنفكر جهان سوم بايد معجزه‏يى صورت دهد و در كوه غيرممكن‏ها تونلى بزند.


ارسال در تاريخ جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 توسط امیرمحسن همتی

اولين یاداشت  احمد شاملو در مقام سردبیر  کتاب جمعه

روزهای سیاهی در پیش است. دوران پر ادباری که، گرچه منطقا عمری دراز نمی تواند داشت. از هم اکنون نهاد تیره ی خود را آشکار کرده است و استقرار سلطه ی خود را بر زمینه ئی از نفی دموکراسی، نفی ملیت، و نفی دستاورد های مدنیت و فرهنگ و هنر می جوید.

اين چنین دورانی به ناگزیر پایدار نخواهد ماند، و جبر تاریخ، بدون تردید آن را زیر غلتک سنگین خویش در هم خواهد کوفت. اما نسل ما و نسل آینده، در این کشاکش اندوهبار، زیانی متحمل خواهد شد که بی گمان سخت کمر شکن خواهد بود. چرا که قشریون مطلق زده هر اندیشه ی آزادی را دشمن می دارند و کامگاری خود را جز به شرط امحاء مطلق فکر و اندیشه غیر ممکن می شمارند. پس نخستین هدف نظامی که هم اکنون می کوشد پایه های قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحکام بخشد و نخستین گام  های خود را با به آتش کشیدن کتابخانه ها و هجوم علنی به هسته های فعال هنری و تجاوز آشکار به مراکز فرهنگی کشور بر داشته، کشتار همه ی متفکران و آزاد اندیشان جامعه است.

اکنون ما در آستانه ی توفانی روبنده ایستاده ایم. باد نماها ناله کنان به حرکت درآمده اند و غباری طاعونی از آفاق بر خاسته است. می توان به دخمه های سکوت پناه برد، زبان در کام و سر در گریبان کشید تا توفان بی امان بگذرد. اما رسالت تاریخی روشنفکران، پناه امن جستن را تجویز نمی کند. هر فریادی آگاه کننده است، پس از حنجره های خونین خویش فریاد خواهیم  کشید و حدوث توفان را اعلام خواهیم  کرد.  

سپاه کفن پوش روشنفکران متعهد در جنگی نابرابر به میدان آمده اند. بگذار لطمه ئی که بر اینان وارد می آید نشانه ئی هشدار دهنده باشد از هجومی که تمامی دستاوردهای فرهنگی و مدنی خلق های ساکن این محدوده ی جغرافیایی در معرض آن قرار گرفته است.

 

 

 

کتاب جمعه -  شماره یک- سال اول - پنجشنبه 4 مرداد ماه 1358

ارسال در تاريخ جمعه هجدهم مرداد 1387 توسط امیرمحسن همتی


منزل احمد شاملو/ کیان امانی - 11 عکس


 


منزل احمد شاملو

منزل احمد شاملو

منزل احمد شاملو

منزل احمد شاملو

منزل احمد شاملو

منزل احمد شاملو

منزل احمد شاملو

منزل احمد شاملو


منزل احمد شاملو

 

                    
 

ارسال در تاريخ جمعه یازدهم مرداد 1387 توسط امیرمحسن همتی
فروغ شاعره ای جستجوگر، احمد شاملو
فروغ
 

شعر فروغ همیشه برای من یک چیز زیبا بوده است، اگر این صفت برای بیان کیفیت شعر فروغ کافی باشد.

فروغ، تا آن حدی که من می شناسم و به من اجازه می دهد که قضاوت کنم، در شعرش- همچنانکه در زندگی- یک جستجوگر بود. من هرگز در شعر فروغ نرسیدم به آنجایی که ببینم فروغ به یک چیز خاصی رسیده باشد. همچنان که ظاهراً زندگیش هم همینطور بود. یعنی فروغ چیز معینی را جستجو نمی کرد. در شعر او حتا خوشبختی یا عشق هم به مثابه چیزی که دنبالش برویم و پیدایش کنیم مطرح نمی شود. او در زندگی اش هم هرگز دنبال یک چیز خاص نرفت، خواه به وسیلهﻯ شعر، خواه به وسیلهﻯ فیلم و خواه به وسیلهﻯ هر عامل دیگر. من او را همیشه به این صورت شناختم که رسالت خودش را در حد جستجو کردن پایان داد.

من هرگز ندیدم که فروغ چیزی را پیدا کند و آن چیز قانعش بکند. فروغ در شعرش دنبال چه چیزی می گشت؟ این برای من شاید به عنوان عظمت کار فروغ و اهمیت او مطرح بشود. من دلم می خواهد فروغ این طوری باشد. یعنی واقعاً این جوری فروغ را دوست می داشتم. می دیدم آدمی است که فقط جستجو می کند، اما این که چه چیز را جستجو می کند، این شاید برای خود او هم مهم نبود. آیا دنبال انسانیت مطلق می گشت؟ نه! آیا دنبال عشقی می گشت که وسیله ای باشد برای خوشبختی اش؟ نه! برای اینکه حتا دنبال خوشبختی هم نمی گشت. همه چیز را می دید و همه چیز را دوست داشت. حتا بندی را که رخت رویش آویزان می کنند. زندگی از موقعی که خورشید روشنش می کرد برای او قابل پرستش بود با یک عامل وحشت. در حالی که هردوی اینها بود، هیچ کدام آنها هم نبود. او فقط می دید و دوست داشت، اما هیچ چیز خاصی در این زندگی نمی جست. و واقعاً آیا قرن ما چنان قرنی است که ما چیزی بجوییم و چیزی بیابیم؟ تصور نمی کنم. او حداقل به این حقیقت رسیده بود که دنبال چیزی نگردد.
نمی دانم این حرف تا چه حد می تواند از دهان من بیرون بیاید، چون من خودم به عنوان یک شاعر شناخته شده ام. ببینید، من فکر می کنم همیشه یک شاعر، اعم از نقاش یا موسیقی دان و غیره- چون من می خواهم همهﻯ اینها را در کلمهﻯ شاعر خلاصه کنم- همیشه یک آدم خوب و مهربان است. بنابراین اگر بگوییم فروغ دنبال مهربانی و خوبی می گشت، در این صورت او باید می رفت جلوی آینه و به خودش نگاه می کرد. این جستجو از این نظر هست که خط معین و هدف معینی نداشت. شاید واقعاً دنبال چیزی هم می گشت. شاید به دنبال مرغ آبی بود. اما قدر مسلم این است که اسم آن مرغ آبی حتا "خوشبختی" نبود. شاید دنبال یک عروسک می گشت یا یک بازیچه، و یا شاید دنبال یک حقیقت بزرگ می گشت. هیچ کدام اینها را شعر او نشان نمی دهد، و زندگی او لااقل به من نشان نمی دهد. شاید کسانی که نزدیکتر به او بودند و معاشرتهای زیادی با او داشتند، بدانند که او پی جوی چه چیزی بوده است.
ما پس از این که فروغ را به قول اخوان "پریشادخت" می شناسیم، و بعد از آنکه او را یک جسمی می شناسیم که به قول ویکتور هوگو فقط وسیله ای هست برای اینکه روحی به روی زمین و میان ما باقی بماند، آنوقت این حرفها را پیش می کشیم.
کسی که می رقصد به عقیدهﻯ من زیبایی خطوط بدن را در حالات مختلف نه تنها نشان می دهد، بلکه ستایش می کند. فروغ معتقد به روحی در ورای جسم نمی توانسته باشد و خوشبختی را، شاید خوشبختیهای یک کمی جسمیتر را در همین چارچوب زندگی جستجو می کرد و از این لحاظ چقدر واقع بین و حقیقت بین بود و ما این را در شعرش می بینیم، اما همان طور که آن بالرین زیبایی را جستجو می کند در این خطوط، و این خطوط را در حالات مختلف قرار می دهد و آنها را ستایش می کند؛ فروغ زندگی را در حالات مختلف جستجو می کند، برای آتکه ستایش کند و زیباییهای آن را نشان بدهد. ببینید که از زندگی تا مرگ، در یک شعری که معشوق خود را وصف می کند، تن معشوق را وصف می کند. این حالات مختلف را میان دو قطب زندگی و مرگ قرار می دهد و یکی به یکی ستایش می کند. ما نمی توانیم در شعر فروغ به دنبای عشق به آن مفهومی که معمولاً در ادبیات و شعر ما بوده، باشیم. یعنی او دنبال یک مجهول مطلق نبوده است. شاید جستجوی او به این علت بوده که آنچه در بین تولد و مرگ ما ست، و این همه چیز مبتذلی که در زندگی هست نمی توانسته انگیزهﻯ آن عشق بزرگ، و ان عشق عرفانی، باشد. شاید این جستجویی کیهانی بوده است. شاید وقتی فروغ این همه پستی و بیچارگی روزانه را می دیده است، نمی توانسته باور کند که این تن قالب و ظرف آنچنان چیز بزرگی باشد که ما اسمش را عشق می گذاریم و به همین لحاظ او فقط به جستجو می پردازد. او گرد این ظرف می گردد، برای اینکه شاید راهی به آن حقیقت نامعلوم پیدا کند. حقیقتی که عظمتش را می شود حس کرد. شاید او می خواسته بین تن و آن مفهوم عظیم رابطه ای پیدا کند. شاید می خواسته به آن حقیقتی دست پیدا کند که در نظر شاعران پیش از او و ما به صورت روح و عشق عرفانی تعبیر می شده است.
من معتقدم که این جستجو تماماً با توفیق همراه بوده است. درست مثل این است که ما بدون اینکه ظاهراً قصدی داشته باشیم، یعنی قصدی را ارائه بدهیم، می رویم از شهر بیرون و توی صحرا در جهتی یا در جهات مختلف به راه می افتیم. ممکن است که ما اعلام نکرده باشیم که به کجا می رویم و به چه کاری می رویم. اما آیا خود این عمل نمی تواند یک هدف و غایتی باشد؟ یعنی قدم زدن، تفریح کردن و لذت بردن از چشم اندازهای اطراف. من کلمهﻯ جستجو را در شعر فروغ به همین معنی می گیرم.
فروغ جستجو می کند. اما در حالی که به جستجو می رود، ما را با چشم اندازهای گاهی فوق العاده زیبا و اغلب خیلی زیبای شعر خودش آشنا می کند. می بینیم که توی شعرش از زنی حرف می زند که زنبیلی به دست دارد و به خرید روزانه می رود. دیگر از این عالی تر چه چیز را می شود بیان کرد؟ او تمام اینها را به ما نشان می دهد. تمام چیزهایی که در روز بارها از جلو چشم ما می گذرند و ما آنها را نمی بینیم. در حقیقت گردش فروغ بدون هیچ هدف معینی صورت می گیرد و پربارترین گردش ممکن هم هست. تنها نگفته که به کجا می رود. احتمالاً اگر به جایی رسید، چه بهتر!
 
منبع: مجله فردوسی- اول اسفند ١٣٤٦
ارسال در تاريخ جمعه یازدهم مرداد 1387 توسط امیرمحسن همتی
جلوگیری از برگزاری سالگرد شاملو

زمستان


  
هشتیمن سالگرد درگذشت احمد شاملو که دیروز بعد از ظهر قرار بود بر مزار آن شاعر در امامزاده طاهر کرج برگزار شود، با دخالت نیروی انتظامی رو به رو شد.
بر اساس گزارش ها گروهی از نویسندگان و اعضای کانون نویسندگان که در میانشان اعضای تازه انتخاب شده هیات دبیران نیز حضور داشتند، با اتوبوس از تهران راهی کرج شدند تا در این مراسم شرکت کنند، اما آنان توسط نیروی انتظامی متوقف شدند.

حوالی غروب دیروز اس ام اسی بین نویسندگان و روزنامه نگاران رد و بدل می شد که حاکی از بازداشت تعدادی از اعضای کانون دارد، اما خبرگزاری فارس گزارش داد که این افراد پس از مدتی سرگردانی به تهران باز گشته اند.

این مراسم که قرار بود از سوی کانون نویسندگان ایران برگزار شود ، طبق گزارش ایرنا، خبرگزاری رسمی دولت ایران با حضور تعدادی از مردم برگزار و در آن بیاینه کانون نویسندگان درباره سالگرد احمد شاملو بین مردم پخش شد.

در همین حال خبرگزاری فارس گزارش داد که دعوت به تجمع سالمرگ احمد شاملو که از چند روز قبل برای آن تبلیغ شده بود، مجوز قانونی نداشت. نیروی انتظامی مستقر در امامزاده طاهر به فارس گفته است که این مراسم مجوز قانونی ندارد.

این در حالی است که معمولا مراسم سالگرد فوت شدگان بر سر مزار آنان طبق آداب و رسوم برگزار و تا کنون نیازی به دریافت مجوز از نیروی انتظامی نداشته است .

محسن پرویز، معاون فرهنگی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران نیز در پی این ماجرا در گفتگو با خبرگزاری رسمی ایران، ایرنا، اعلام کرد نهادی با عنوان "کانون نویسندگان" که از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز دریافت کرده باشد وجود خارجی ندارد.

آقای پرویز در توضیح درباره فعالیت کنونی تشکل کانون نویسندگان ایران گفت: "ممکن است [این افراد] همانند برخی افراد مختلف گردهم جمع شده اند و بیانیه سیاسی صادر می کنند و این فعالیت
فرهنگی نیست."

محسن پرویز برخورد با کانون نویسندگان، به عنوان "یک نهاد غیرقانونی" را وظیفه "دستگاه های ذی ربط" دانست و گفت: "جایی که فعالیت فرهنگی و مجوز ندارد، قانون باید با آن برخورد کند."

اما برخی منابع خبر داده اند که هفته گذشته پس از اعلام خبر برگزاری این مراسم محمود دولت
آبادی، از اعضای سرشناس کانون در وزارت ارشاد ایران حاضر شد و به او گفته شد که کانون حق برگزاری جلسات را ندارد. 
 
BBC فارسی 

ارسال در تاريخ پنجشنبه سوم مرداد 1387 توسط امیرمحسن همتی

به گزارش خبرنگار فارس، بعد از ظهر امروز عده‌اي كه قصد حضور در مراسم هشتمين سالمرگ احمد شاملو در امامزاده طاهر كرج را داشتند با ممانعت نيروي انتظامي مواجه شدند.
نيروي انتظامي حاضر در محل، به خبرنگار فارس، گفته است اين مراسم فاقد مجوز قانوني است.
عده‌اي كه طبق هماهنگي قبلي با اتوبوس از تهران به كرج رفته بودند پس از مدتي سرگرداني به تهران بازگشتند.
دعوت‌كنندگان به اين مراسم، مدت‌هاست كه غيرقانوني اعلام شده‌اند.
به گزارش فارس، سياوش شاملو، فرزند احمد شاملو نيز پيش از اين، با برگزاري اين مراسم مخالفت كرده بود.
احمد شاملو دوم مرداد سال 1379 درگذشت.
 

ارسال در تاريخ پنجشنبه سوم مرداد 1387 توسط امیرمحسن همتی

در گیری در مراسم شاملو

02.05.87

سلام دمکرات: خبرهای رسیده از امامزاده طاهر حاکیست که پلیس امنیتی و نیروهای انتظامی سعی در جلوگیری از برگزاری مراسم کردند.

در این گزارشات آمده است که بارسیدن اتوبوس حامل شرکت کنندگان به محل برگزاری مراسم به ایشان حمله شده و عده ای بازداشت گشته اند که از تعداد، مشخصات ایشان و محل انتقال ایشان خبری در دست نیست.

این مراسم طی اطلاعیه ای از طرف کانون نویسندگان ایران اعلام گشته بود که هر ساله در همین محل برگزار می شده است.

انعکاس سرکوب مراسم شاملو در خبرگزاری های حکومتی

سلام دمکرات: پس از سرکو ب گسترده یِ نیروهای امنیتی – انتظامی به منظور جلوگیری از برگزاری مراسم شاملو، خبرگزاری های حکومتی به توجیه و توضیح مواضع حکومت اسلامی پرداختند..

ایسنا در گزارش خود نوشته است: اين مراسم كه بنا بر اعلام خانواده، قرار بود طبق روال هرساله، ساعت 17 امروز (چهارشنبه، دوم مرداد) در امام‌زاده طاهر كرج - مدفن شاعر - برگزار شود، در نهايت، با ممانعت پرسنل انتظامي حاضر در محل، برگزار نشد. گويا مجوز قانوني نداشتن گردهمايي، از سوي مسؤولان انتظامي، علت اين ممانعت عنوان شده است.

خبرگزاری فارس گزارش خود را با «نداشتن مجوز برگزاری این مراسم » آغاز کرده و در پایان می آورد:«سياوش شاملو، فرزند احمد شاملو نيز پيش از اين، با برگزاري اين مراسم مخالفت كرده بود. »

همچنین خبرگزاری ایرنا به نقل از محسن پرویز معاون فرهنگی وزارت ارشاد خواهان برخورد با دعوت کنندگان مراسم، یعنی «کانون نویسندگان ایران» ایران شده است. ایرنا در گزارش خود نوشته است: محسن پرویز برخورد با کانون نویسندگان، به عنوان "یک نهاد غیرقانونی" را وظیفه "دستگاه های ذی ربط" دانست و گفت: "جایی که فعالیت فرهنگی و مجوز ندارد، قانون باید با آن برخورد کند

گزارش یک شاهد عینی از برخورد نیروهای انتظامی در مراسم شاملو

به گزارش وبلاگ «و طهران خواب بود»   : بعله.امروز هشتمین سالگرد شاملو عزیز بود به همین مناسبت قصد رفتن به مزار شاعر کردیم.با خبر شدیم دوستان با اتوبوسی راس ساعت ۴ از مقابل در اصلی دانشکده دامپزشکی عازم امامزاده طاهر هستند.همراه مریم ساعت ۴ سوار اتوبوس شدیم.(حضور یک الگانس پلیس در حاشیه ماجرا)

اتوبوس اولی حرکت کرد پشت سرش اتوبوس دوم،هنوز ۵ کیلومتر از تهران خارج نشده بودیم که دوستان وبرادران عزیز ما را متوقف ساختند در اتوبوس بسته شد راننده رو هم پیاده کردن.تا اینجای ماجرا لباس های دوستان شخصی بود بعد از گذشت نیم ساعت دوستان وبرادران زحمتکش نیروی انتظامی تشریف فرما شدند حدود ۱۵ دقیقه همینطور بی خبر از دنیا در اتوبوس عمر گذراندیم.تا اینکه تشریف آوردند و از ما فیلمبرداری کردند(چرا؟).

بعد اتوبوس راه افتاد ۲ تا ماشین ما رو اسکورت کنان در جاده همراهی کردند.به بهانه های واهی هر ۲ دقیقه یک بار اتوبوس رو نگه می داشتند و حرف های مزخذف.

ماجرا معلوم بود قرار بر این بود که به مراسم نرسیم بعد هم ۲ تا پلیس سوار اتوبوس شدن و اتوبوس بر گشت به سمت تهران.

با خبر شدیم که مردم در امامزاده هم متفرق شدن و اونجا هم برادران در حال انجام وظیفه هستند.

خیابون ها چرخاندنمان،چند نفر هم به زور در عقب اتوبوس رو باز کردن و پریدن بیرون که ما موفق نشدیم در همین لحظات اتوبوس ترمز کرد و یک خانوم محترم افتاد رو کمر من بیچاره.دست آخر هم در ترمینال شرق مجبورمان کردن که پباده شیم.

الان رسدیم خونه و دارم فکر می کنم یعنی چی؟

ارسال در تاريخ پنجشنبه سوم مرداد 1387 توسط امیرمحسن همتی

برگزاری هشتمین سالمرگ شاملو در کرج

کانون نویسندگان ایران با صدور اطلاعیه‌ای از برگزاری مراسم بزرگداشت هشتمین سال‌مرگ احمد شاملو، بر مزار این شاعر معاصر در امامزاده طاهر کرج خبر داد.

در اطلاعیه‌ای که از سوی هیئت دبیران کانون نویسندگان منتشر شده و نسخه‌ای از آن در اختیار رادیو زمانه قرار گرفته، آمده است: «اگرچه هشت سال از وداع شاعر بزرگ ما با واژه ها گذشته است، اما امید و زندگی هم چنان در ترانه های شورانگیز او ادامه دارد.»

این کانون همچنین در اطلاعیه خود، احمد شاملو را به عنوان شاعری که در زندگی خود «سکوت و سرسپردگی» را تاب نیاوره، معرفی کرده است.

این مراسم در روز ۲ مرداد ۱٣٨۷، ساعت ۵ بعد از ظهر در گورستان امام زاده‌طاهر در مهرشهرِ کرج برگزار خواهد شد.

براساس این اطلاعیه اتوبوس‌هایی از میدان انقلاب (تهران)، جنبِ دانشکده دامپزشکی، راس ساعت ۴ بعد از ظهر برای کسانی که علاقمند به شرکت در این مراسم هستند، به سوی مزار این شاعر حرکت خواهد کرد.

ابطال مزایده اموال
روزنامه سرمایه نیز امروز دوشنبه در گزارشی به نقل از وکیل آیدا شاملو از ابطال مزایده اموال این شاعر خبر داده است.

پیشتر بخشی از وسایل شخصی احمد شاملو ، در دوم تیرماه در یک حراج به مبلغ ۵۵۰ میلیون تومان فروخته شده بود.

مصطفی ظهوری که وکالت آیدا در مناقشه حقوقی وی با فرزندان شاملو را برعهده دارد با اعلام این خبر گفت: «استناد وکلا برای ابطال مزایده، عدم اجرای صحیح و قانونی تشریفات مزایده بوده است.»

آقای ظهوری همچنین گفت که این مزایده برخلاف ماده ۱۲۹ قانون اجرای احکام مدنی برگزار شده است و به همین خاطر رئیس شعبه ششم دادگستری کرج آن را باطل اعلام کرد.

سیاوش شاملو فرزند بزرگ این شاعر که خریدار بخش از این اموال بوده، اعلام کرده است در خصوص ابطال این مزایده تقاضای تجدید مزایده را خواهد کرد.

سیاوش که از سوی سامان و ساقی (برادر و خواهرش) در این پرونده وکالت دارد، افزود: «اگر بعد از مزایده مجدد کسی غیر از ما اموال را خرید و این میراث از بین رفت دیگر گناهی بر گردن من نیست.»

فرزندان احمد شاملو (سیاووش، سیروس، ساقی و سامان) بر سر اداره اموال و آثار پدر خود با ع.پاشایی و آیدا سرکیسیان اختلاف حقوقی دارند.

ارسال در تاريخ چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط امیرمحسن همتی

کتاب جمعه،احمد شاملو و کاریکاتور

شاملو را به خاطر چند موضوع دوست داشته و دارم: اول به خاطرآن انسانیتی که در وجودش بود و این وجود که در اشعار و آثارش موج می زند. دوم به خاطر شعرهایش. دراشعار او عشق و مبارزه برای رسیدن به جهانی بهتر، همواره مرا مجذوب کرده است. سوم ترجمه هایش که ما را با دنیای متفاوت دیگران و با اشتراکاتی چون درد، مهر، رنج و عشق آشنا کرد. دن آرام (شولوخوف)، پابرهنه ها (زاهاریا استانکو)، قصه های بابام (ارسکین کاردول) و بسیاری دیگر، از ترجمه های اوست. از کارنامه پر بار شاملو در ترجمه و توجه او به فرهنگ مردم و انتشار اثر ماندگارش با نام فرهنگ کوچه در می گذرم، زیرا آنان که با بزرگمردی چون شاملو صمیمیتی احساس می کنند بسیارند؛ پس دیگر نیازی به باز شناساندن این بزرگمرد، توسط چون منی نیست. آنچه در این چند سطر می خواهم بدان اشاره مختصری بکنم شاملویی است که در قامت یک مدیر فرهنگی عرض اندام کرده است. همین عرض اندام جانانه است که او را ابهتی افزون و چندین برابر بخشیده است. شناخت شاملو از هنرهای دیگر به خصوص هنرهای تجسمی و درک او از اهمیت انتقال سریع پیام به مخاطب، او را در درنقش یک مدیر فرهنگی ماندگار کرده است. احمد شاملوی جوان که در دهه چهل خورشیدی « کتاب هفته » را منتشر می کرده به ممیز جوان این فرصت را داد تا با تصویرسازی هایش برای این مجموعه ارزشمند، توانایی هایش را به رخ بکشد و این برای مرحوم ممیز فرصت مناسبی بود. بسیاری از آنهایی که این تصاویر را دیده اند با من هم عقیده خواهند بود که: با این که چهل و اندی سال از خلق این تصویرسازی ها می گذرد و هنر تصویرسازی در طی این سالها رشد چشمگیری داشته ولی این تصاویر هنوز هم  از بهترین آثار خلق شده در این حیطه هستند که طراحی قوی و استفاده از تکنیک های متعدد ازشاخصه های آن است. نقش احمد شاملو در گسترش و رشد هنرهایی مانند کاریکلماتور و کاریکاتور بر هیچ کس پوشیده نیست: کاریکلماتورهای مرحوم پرویز شاپور که در توفیق راهی سطل زباله یا تحت عنوان دارالمجانین فکاهیات چاپ می شد ، توسط احمد شاملو در مجله خوشه به کاریکلماتور معروف گشت.شاملو قدر این آثار ارزشمند،عمیق و موجز را می دانست. محصص در سال 1352  در یک مصاحبه با اسماعیل خویی در کتاب « شناختنامه اردشیر محصص» گفته بود: « در قدیم در آخر سالهای 1330 نشریات فکاهی را حداقل می شد ورق زد و نگاه کرد. نشریات فکاهی به روز امروز نیفتاده بود که از شدت ابتذال و خنکی حتی قابل نگاه کردن هم نباشند. در آن زمان وقتی نشریات فکاهی را می دیدم در بین خاک ها ذرات طلا پیدا می کردم که از پرویز شاپور بود که بعد آشنایی بیشتر با خودش و طنز او تاثیر عمیقی در کارم گذاشت»

همچنین باید به این نیز اشاره کرد که شاملو به آثار محصص نیز علاقه فراوانی داشت و او که تفاوت واهمیت کاریکاتورهای روشنفکری  را با مدل توفیقی آن به خوبی می دانست بسیار از اردشیر حمایت می کرد.اردشیر در کاتالوگ نمایشگاهش در گالری گراهام نیویورک و در مقدمه کتاب کافرنامه اشاره می کند که:« شاملو پس از آنکه به سردبیری کتاب هفته رسید، طرح هایم را به مقدار زیاد برای چاپ پذیرفت».  درمقدمه کتاب اردشیرمحصص به نام وقایع اتفاقیه، شاملو از محصص نه به عنوان یک کاریکاتوریست، که به نام شارح تاریخ یاد کرده است. همکاری مرحوم علیرضا اسپهبد در زمینه تصویرگری و صفحه آرایی (که در کتاب جمعه به آن تنظیم و تزئین صفحات گفته می شد) از نکات قابل اشاره است که خوانندگان گرامی می توانند نونه هایی از آثار او را در اینجا ببینند.

حمایت شاملو از هنرهای گرافیک، کاریکلماتور ،تصویرگری و کاریکاتور این فکر را در ذهنم می پروراند و این حسرت را در قلبم به جای می گذارد که به راستی چرا اکنون پس از گذشت بیش از چهار دهه ازانتشار کتاب هفته و گذشت نزدیک به سی سال از انتشار کتاب جمعه مدیران و سردبیران نشریات کشور، گامی پیش فرا ننهاده و در استفاده صحیح از هنرهای فوق غفلت ورزیده اند؟ آنچه مهم است ضرری است که متوجه ما و نسل بعد از ما می شود وگرنه آقایان سردبیر و احتمالا بانوان سردبیر که فهم و درک استفاده از هنر را نمی دانند، تاکنون ضرر دیده و مغبون هستند؛ حتی اگر خود به چیز دیگری غیر از این گفته معتقد باشند!

در تاریخ 24 فروردین در همین وبلاگ مقاله ای از من با نام « کاریکاتور معاصر نمایشگاهی و گریز از هویت » منتشر شد که همزمان در هفته نامه تندیس نیز چاپ شده بود. به همراه آن مقاله تعدادی از کاریکاتورهای روی جلد کتاب جمعه منتشر شد که اکنون و در این مجال تعداد دیگری از آثار این هفته نامه را با هم می بینیم.

 

www.cartoones.blogfa.com/post-101.aspx

ارسال در تاريخ سه شنبه یکم مرداد 1387 توسط امیرمحسن همتی
احمد زاهدي

احمد شاملو در سينماي ايران

ادبيات و سينماي ايران

در ميان هنرها، ادبيات بيشتر از همه بر سينما تاثير داشته؛ و در اين ميان كم نبودند اديبان و شاعراني كه سينما را وسيله‌ي بيان كامل‌تر و يا كارآمدتري ديده و به آن گرويده‌اند.

رابطه‌ي سينما و ادبيات از يك فصل مشترك مهم و جدى يعنى روايت آغاز مىشود از گونه‌ها و زبان‌هاى متنوعى در قالب شعر، افسانه و قصه، رمان و داستان كوتاه و .... سينما به عنوان رسانه اى كه از مجموعه‌ي هنرها بهره مى‌برد خويشاوندى نزديكى با ادبيات و روايات مورد اشاره دارد.

اقتباس ادبى در سينماى ايران، سابقه اى طولانى دارد. عبدالحسين سپنتا در طى سال هاى ۱۳۱۳ تا ،۱۳۱۶ چهار فيلم ساخت كه سه عنوان آن يعنى شيرين و فرهاد، فردوسى و ليلى و مجنون از منابع كهن ادبى ايران بهره برده بود. در سال هاى بعد گرايش به متون تاريخى، اسلامى، فولكلور و گنجينه هاى ادبى ايران به علت برخوردار نبودن سينماى ايران از فيلمنامه نويسان مجرب، سرعت زيادى يافت. و به استفاده از آثار معاصر ادبى نيز رسيد كه معروف ترين آن اقتباس از كتاب شوهر آهو خانم نوشته على محمد افغانى بود. اين سمت و سو به استفاده از نوشته هاي پاورقى نويسان نيز منجر شد و در دهه ۵۰ فيلم‌هاى متعددى از روى پاورقى‌هاى مطرح آن دوره ساخته شدند. اما جريان موسوم به موج نوى سينماى ايران به سراغ قصه هاى اجتماعى كه بار سياسى فراوانى را نيز در خود مستتر داشت، رفت و فيلم هاى گاو، تنگسير، آرامش در حضور ديگران، خاك و داش آكل در اين طيف ساخته شدند.

در اين ميان از شاعران و نويسندگاني چون غلامحسين ساعدي، احمد شاملو، محمدعلي سپانلو، ابراهيم گلستان، فروغ فرخزاد، ناصر تقوايي، منوچهر آتشي كه خود دستي در كار سينما نيز داشتند گرفته تا اقتباس‌هايي كه از مولانا، سعدي و فردوسي در سينما و تلوزيون ايران شده و مي‌شود، نشان از گستردگي حضور اديبان و ادبيات در سينماي ايران داشته و دارد.

پيدا و پنهان

احمد شاملو در سال 1304 درتهران چشم به جهان گشود دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی او بسیار نامرتب و در شهرهای گوناگون بوده زیرا پدرش افسر ارتش بود و به همین جهت خانواده‌اش همواره در شهرهای مختلف بودند سرانجام دوره دبیرستان را در تهران به پایان رساند. در سال 1323 برای همیشه دست از تحصیل شست و ضمن ادامه‌ي مبارزه سیاسی تمام مدت به نوشتن و سرودن پرداخت. حضور پيدا و پنهان احمد شاملو، به عنوان يكي از مطرح‌ترين چهره‌هاي ادبيات معاصر در سينماي ايران، بحثي است كه تاكنون كمتر به آن پرداخته شده است. و در ضمن ارائه كارنامه سينمايى شاملو همواره به هدف بى اعتبار كردن او مورد استفاده قرار گرفته است.

احمد شاملو سينما را به عنوان يك هنر نمي‌شناخت و آن را مورد استهزا قرار مى‌داد. از نگاه او سينما چيز مسخره‌اى بيش نبود و در بسيارى مواقع با نفرت از آن ياد مى‌كرد. او در مصاحبه‌اى با مجله‌ي فيلم (شماره 68، شهريور 67) دوران فيلمنامه نويسى خود را دوران اسارت نام گذاشت. دورانى كه سبب شد شاملو تا آخر عمرش نسبت به سينما بدبين شده و هرگز سخنى از آن بر زبان نراند. شاملو فعالیت سینمایی خود را از سال 1338 آغاز کرد و یک فیلم مستند در پیرامون سیستان و بلوچستان را به سفارش شرکت ایتال کونسولت کارگردانی کرد. گفته مي‌شود اولين بار حضور در اداره سمعی و بصری وزارت کشاورزی كه كارش نمايش و ساخت فيلم‌هاي آموزشي براي روستاييان و در روستاها بود، و کارگرداني فیلم مستند سیستان و بلوچستان، موجب آشنایی و ایجاد رابطه احمد شاملو با سینماگران ایرانی گردید. گفته شده در اين دوران در وزارت كشاورزي، سهراب سپهري نيز با شاملو همكاري مي‌كرد.

احمد شاملو علاوه بر سناريو نويسي براي سينماي موسوم به فيلمفارسي، در توليد و حتا كارگرداني تعدادي از شاخص‌ترين و هنرمندانه‌ترين آثار روشنفكرانه‌ي تاريخ سينماي ايران نيز نقش داشت، كه هيچ‌گاه به آن‌ها اشاره نمي‌شود و معمولاً با طرح فيلمنامه‌هاي فيلم‌فارسي‌هايي كه شاملو در نوشتن آن‌ها نقشي داشته، عملكرد وي را در سينما به باد انتقاد گرفته‌اند.

دوران اسارت

احمد شاملو كه در سال‌هاي مياني دهه‌ي سي به عنوان شاعري نوگرا و معترض در محافل روشنفكري پايتخت شناخته شده بود، در نخستين واكنش رسمي‌اش به سينما، با نوشتن مقاله‌اي در مجله‌ي آشنا، به تحسين فيلم 17 روز به اعدام، ساخته‌ي دكتر هوشنگ كاووسي پرداخت؛ اقدامي كه بعدها منجر به همكاري بيشتر آن دو شد.

در سال 1339 احمد شاملو، فيلمنامه‌ي اول هيكل را بر اساس داستان يك فيلم مصري، به پيشنهاد سيامك ياسمي مي‌نويسد. با وجود فروش خوب و موفقيت اول هيكل در گيشه، اين فيلم سليقه‌ي صاحبنظران را برآورده نمي‌كند، تا جايي كه ابراهيم گلستان در شماره‌ي 132 پست تهران سينمايي به تاريخ 26/6/1339 مي‌نويسد: «سينما 15 سال است كه در اين مملكت وجود دارد، ولي نثر فارسي را كه هزار سال سنت دارد ملاحظه كنيد [در فيلم اول هيكل] به چه روزي درآمده...». چنين نقدي بر فيلمنامه‌اي كه غالب گفتارنويسي‌هاي آن را شاملو انجام داده است، حكايت از عدم علاقه و توجه‌ي وي به سينما و بي‌اهميتي اين هنر صنعت نوپديد براي شاملو است.

سال 1342 ناصر ملك مطيعي كه به‌عنوان يك كارگردان با فيلم‌هايي موفق، تقرباً وجهه‌ي خوبي پيدا كرده بود؛ مردها و جاده‌ها را كه فيلمي كوچك و كم هزينه است، با بياني ساده و بي‌غل و غش، و بسيار صميمي كه فيلمنامه‌اش را احمد شاملو ـ بي‌آنكه نامي از او در عنوانبندي بيايد ـ نوشته بود، مي‌سازد.

شاملو چند فيلمنامه‌ي مشهور ديگر را هم بدون اين‌كه نامي از وي در عنوانبندي يا شناسنامه‌ي فيلم‌ها آورده شود، نوشته است. غالباً شاملو خود خواهان حذف نامش از عنوانبندي‌ها بود، به تصور اين‌كه ضعف هنري و ابتذال حاكم در سينماي فارسي، وجهه‌ي روشنفكرانه‌ي او را خدشه دار كند.

در همان سال 42 شاملو، با اقتباس از داستاني نوشته‌ي جيمز هادلي چيس فيلمنامه‌ي تار عنكبوت را مي‌نويسد، و با استقبال از آن فيلم كه توسط مهندس مهدي ميرصمد زاده و با بازي هوشنگ كاووسي ساخته شده بود، احمد شاملو به فيلمنامه‌نويسي موفق براي گيشه و مورد توجه فيلمفارسي‌سازها مبدل مي‌شود.

شاملو در اين زمان مدت‌ها در استوديوهاي توليد فيلم به تماشاي فيلم‌هاي تجاري آمريكايي، هندي و ايتاليايي مي‌نشيند تا از آن‌ها براي نوشتن الهام بگيرد.

باز در همان سال 1342 شاملو فيلمنامه‌ي نيرنگ دختران را با گرته برداري از داستان فيلم ايتاليايي تعطيلات در ايسيكا نوشت كه آن هم در نمايش عمومي‌اش فيلم موفقي بود.

سال بعد شاملو فيلمنامه‌ي ترانه‌هاي روستايي را مي‌نويسد، كه صابر رهبر با كارگرداني شتابزده‌اش از آن فيلمي ضعيف مي‌سازد. و با وجود نقش‌آفريني محمدعلي فردين، چندان مورد توجه قرار نمي‌گيرد.

اما شكست فيلم بن‌بست، ساخته‌ي ديگري از مهدي ميرصمد زاده، در اكران سال 1344 كه فيلمنامه‌اش را احمد شاملو نوشته است، آشكارا به دليل ضعف بيش‌از حد فيلمنامه بود.

با اين وجود شاملو در همان سال 44 اقدام به ساخت فيلمي به نام داغ ننگ مي‌كند، حاصل كار اثري ضعيف و نشان دهنده‌ي عدم شناخت شاملو به دقائق كارش است. فيلم داغ ننگ به نمايش عمومي درآمد. اما فروش چنداني نداشت.

احمد شاملو درباره‌ي تنها تجربه‌ي فيلم‌سازي حرفه‌اي ـ داستاني‌اش در شماره 470 مجله‌ي ستاره‌ي سينما 2/2/1344 مي‌گويد: «تهيه‌كننده هرچه توانست در جريان كار، صحنه‌هاي مورد پسندش را به فيلم اضافه كرد. و كار به‌جايي كشيد كه من تنها آوانسي كه مي‌خواستم حذف نامم بود كه البته با آن هم موافقت نشد...»

اما در همين سال پرفروش‌ترين فيلم تاريخ سينماي ايران تا بيش‌از پنج‌دهه‌ي بعد، گنج قارون به نمايش درمي‌آيد. با وجود اين‌كه نامي از احمد شاملو در عنوانبندي آن ديده نمي‌شود، اما فيلمنامه‌اش منصوب به شاملو است. اگرچه گفته و شنيده‌ها درباره‌ي گنج قارون بسيار است، كه اغلب هم ناشي از موفقيت خارج از انتظار آن بوده، اما استفاده‌ي فراوان از امكانات زبان محاوره در گفت‌گوهاي فيلم گنج قارون اين احتمال را كه شاملو در پروراندن آن‌ها نقش داشته باشد، بيشتر مي‌كند.

در سال 1345 شاملو با همكاري كارگردان مشهور آن سال‌ها ساموئل خاچيكيان فيمنامه‌ي بي عشق هرگز را مي‌نويسد، فيلمي كه در نمايش عمومي‌اش با شكست روبه‌رو مي‌شود.

در همان سال شاملو، فيلمنامه‌ي ديگري براي كارگرداني ناصر ملك مطيعي با عنوان فرار از حقيقت مي‌نويسد و خود نيز دقايقي در اين فيلم بازي مي‌كند، كه احتمالاً نخستين حضور شاملو دربرابر دوربين سينما است.

همكاري ديگربار شاملو با خاچيكيان در سال 1347 شكل مي‌گيرد. در اين سال شاملو فيلمنامه‌ي ناموفق من هم گريه كردم را مي‌نويسد.

 به‌جز نمونه‌هاي ذكر شده و فيلم‌نامه‌هاي فيلمفارسي‌هاي ديگري كه احتمالاً رد حضور شاملو از آن‌ها به خواست خودش و به دلايل ذكر شده، پاك شده است، همكاري شاملو با پرويز صياد در فيلم درخشان بن‌بست قابل ذكر است. در صحنه‌هايي از فيلم بن‌بست به حضور شاملو و جوانان علاقه‌مند ادبيات و هنر در كافه نادري آن سال‌ها اشاره مي‌شود. در طول اين فيلم دو بار صداي احمد شاملو كه شعر بر سرماي درون را مي‌خواند شنيده مي‌شود.

سينما حقيقت

حضور احمد شاملو در سينماي مستند ايران مقوله‌اي است كه تاكنون كلاً به فراموشي سپرده شده است و غالباً به فيلمنامه‌هاي تجاري شاملو براي نشان دادن نقش و كارهاي او در سينما اكتفا كرده‌اند.

بادجن محصول 1348 به كارگرداني ناصر تقوايي يكي از مهمترين و بحث‌انگيزترين مستندهاي تاريخ سينماي ايران است. فيلم باد جن به مراسم دفع زار يا باد جن در بندر لنگه مي‌پردازد. روايت شاعرانه و تاثير گذار فيلم با صداي دورگه و لرزان احمد شاملو بيان شده است.

شاملو خود نيز اقدام به ساخت فيلم‌هاي مستند با گرايش قوم‌نگارانه كرده است؛ اما از آن‌جا كه اين فيلم‌ها را نه كاملاً بنا بر علايق شخصي كه به سفارش تلوزوين ساخته است، همواره به آن‌ها مانند كارهايي اداري و عاري از خلاقيت نگاه مي‌كرد. از آن‌جمله فيلم‌هاي آقا قليچ داماد مي‌شه، پاوه، رقص ديلماني، رقص قاسم‌آبادي، رقص تركمن، عروسي در داراب كلايه، گيله مردي، مراسم صوفيان، ورزا جنگ، يالانچي پهلوان و ياور سري را مي‌توان نام برد كه همه‌گي در سال‌هاي پاياني دهه‌ي 40 و آغاز دهه‌ي 50 ساخته شده‌اند. اين مستندهاي كوتاه روايتي ساده و واقع‌گرا از همان موضوعي هستند كه عنوان فيلم را نيز شامل مي‌شود.

جعبه‌ي جادو

احمد شاملو علاوه بر ساخت چند فيلم مستند كوتاه در تلويزيون نيز سناريوي مجموعه تخت جمشيد را بر اساس نوشته‌ي صادق هدايت براي كارگرداني مرتضي علوي مي‌نويسد.

در قسمت‌هاي مختلف مجموعه‌ي مثنوي معنوي نيز كه زنده‌ياد علي حاتمي آن‌ها را در سال 1353 براي تلويزيون ساخته است، صداي احمد شاملو آن را همراهي مي‌كند.

محصول زمان
حاصل دو دهه حضور پيدا و پنهان برجسته‌ترين شاعر معاصر در سينماي ايران، همكاري در ساخت يك فيلم بلند داستاني و يك فيلم كوتاه مستند و دو مجموعه‌ي تلويزيوني، كارگرداني 11 فيلم كوتاه مستند و ساخت يك فيلم بلند داستاني، و نوشتن دست‌كم 11 فيلمنامه كمابيش موفق براي سينماي فارسي است. نتيجه‌اي كه بيش از هر چيز نمايانگر زمانه‌ي زيستن شاملو، مصائب يك شاعر براي گذران زندگي در آن زمان و نشان دهنده‌ي اوج سانسور و اختناق در حكومت پهلوي بود؛ چرا كه شاعري براي امرار معاش مجبور به فعاليت در سينماي مبتذل وقت شده و جلو باروري استعدادهاي سينمايي‌اش، آن‌چنان كه فيلم‌هاي مستند شاملو مشهود است، بدين طريق گرفته مي‌شود. با اين همه مي‌توان گفت كه اگرچه حضور احمد شاملو در سينماي ايران درخشان نيست، اما از بسياري جهات در خور توجه است.

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط امیرمحسن همتی

جنبش زنان

انجمن پژوهشگران ایران، "جنبش زنان ایران" را برای دریافت جایزه حقوق بشر سازمان ملل متحد سال 2008 نامزد و معرفی می نماید. در جهت آگاهی بیشتر لازم می دانیم در رابطه با "جایزه حقوق بشر سازمان ملل متحد" باطلاع برسانیم که این جایزه برای اولین بار در سال 1968، بیستمین سالگرد اعلامیه جهانی حقوق بشر، از طرف مجمع عمومی سازمان ملل اهدا شده و در آن سال "خانم دکترمهرانگیز منوچهریان" یکی از اولین دریافت کنندگان این جایزه بوده است.

انجمن پژوهشگران ایران به اختصار و به شرح زیر دلایل خود را مرعی داشته است:

مبارزات آزادیخواهانه زنان ایرانی در تاریخ معاصر ایران صد سالگی خود را پشت سر گذاشته است و زنان ایرانی علی رغم مشکلات و ناملایمات بسیار گسترده در گذر این دوران طولانی، همچنان ایستادگی کرده و از مشکلات نهراسیده اند؛

دستیابی به بسیاری از حقوق انسانی، مدنی و سیاسی، و اگر چه در سه دهه گذشته سرکوب این حقوق به نهایت خود رسیده است، بی تردید حاصل تمامی این مبارزات خستگی ناپذیر می باشد؛

فعالیت ها و مبارزات زنان در ایران که در مقابل تبعیض های قانونی و اجتماعی و موانع فرهنگی گسترده همچنان توانسته اند راههای بکر و خلاقه با استفاده از تفکری سازنده و پیش رفتن با عقل و منطق را برای دست یابی به اهداف خود برگزینند قابل ارج نهادن است.

تبدیل کردن مبارزات زنان به جنبش سیاسی – اجتماعی "برابری طلبی" که شرکت مردان را نیز بدنبال داشته است؛ جنبشی که روند تازه ای را برای خواست های حقوق بشری در تاریخ اجتماعی ایران فراهم آورده است؛

شجاعت، ایستادگی، مقاومت، نهراسیدن از شکستن سنت ها و از خشونت و زندان و همچنان پای بر جا ماندن دختران و زنان امروز ایران از جمله ویژه گی هایست که انجمن پژوهشگران ایران را بر آن داشته که در شصتمین سالگرد اعلامیه جهانی حقوق بشر "جنبش زنان ایران" را نامزد جایزه حقوق بشر امسال سازمان ملل متحد بنماید؛

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیستم تیر 1387 توسط امیرمحسن همتی

در چهل سالگی که کنار یک دیگر زندگی میکردیم کار از زندگیمان جدا نبود زندگی ما با کار و موسیقی می گذشت سختی ها و نگرانی ها بر اشتیاقمان می افزود و هدفی مشترک ما را به هم نزدیک  تر میکرد تا نامرادی ها را به شکیبایی تاب آریم.

بهار چهل و يك بود كه همديگر را ديديم. شعرهايش را با خط زيبايش برايم مى نوشت، آن ها را همراه نامه هايش در جعبه يى منبت كارى شده مى گذاشتم. سال ٤٣ هم خانه شديم.

هر آنچه را كه نشانى از احمد داشت با عشق و علاقه حفظ مى كردم، اين گونه بود كه آرام آرام آرشيو كاملى گرد آمد كه به لطف و ذوق هنرمندان و دوستاران او هرروز پربارتر مى شود: اين همه شعرى كه برايش مى نويسند، اين همه كه شعرهايش را مى خوانند و مى نوازند، خوشنويسى و تصويرسازى مى كنند، تصويرگرى ها و سرديس ها، پوسترها و عكس ها و ... و نيز هر اثر هنرى كه به ما هديه مى شود. 

چنين است كه خانه ى ما با محبت دوستان هم دل و بى دريغى جوانان عاشق شكوفه داده و به بار نشسته و شده است «خانه ى بامداد».

در سال هاى دشوار طاقت زده گى و دربسته گى، رنج هاى عميق روح و دردهاى جانكاه جسمى او را  مى ديدم و همراه و هم پايش رنج مى كشيدم. مى ديدم با تمامى رنج و دردش چگونه با تلاشى نفس گير، به هر درى مى زند و به هر راهى پا مى نهد تا بتواند كارى بكند و حرفش را بزند.

گاه همكار او مى شدم تا كمك دستش باشم. مى گفت و تايپ مى كردم، نسخه هاى پيش از چاپ را نمونه خوانى مى كرديم، هر جا اصطلاحى مى خوانديم و مى شنيديم براى كتاب كوچه يادداشت  برمى داشتيم و ... كم كم اين همكارى شكل جدى تر و مستمرى به خود گرفت و ادامه يافت. اكنون ما طبق تكليفى كه شاملو بر عهده مان نهاده، مى كوشيم كارها به روالى پيش برود كه شايسته ى او باشد.

درباره ى كارهايى كه اين چند سال انجام گرفته مى توان به گردآورى و انتشار يادنامه ى بامداد هميشه اشاره كرد كه اداى دينى است  به دوستاران شاملو كه از عمق جان شان براى غياب او نوشته بودند.

همچنين سه كتاب از ترجمه هاى چاپ نشده ى او منتشر شده است: حماسه ى گيل گمش (برگردان جديد)، سه نمايشنامه از لوركا (در يك مجلد) و دن آرام - كه خود را با آن ها به پايان مى بَرَد.

از مجموعه آثار شاملو تاكنون سه دفتر منتشر شده است. دفتر نخست مجموعه ى اشعار ، كه بدون اشتباه چاپى و به صورتى بايسته تر و در قطع مناسب تجديد چاپ خواهد شد. دفتر دوم همچون كوچه يى بى‌انتها، «برگردان گزينه يى از اشعار شاعران بزرگ جهان» و دفتر سوم، «ترجمه ى قصه و داستان هاى كوتاه» كه شامل داستان هاى كوتاهى است از نويسندگان مختلف كه سال ها پيش ترجمه شده و در نشريات مختلف و يا به صورت مجموعه به چاپ رسيده بود.

از كتاب هاى ديگر كه در دست تدوين است: آثارشناسى توصيفى احمد شاملو شامل فهرست تفصيلى آثار شاملو و آثار ديگران درباره ى او ، مجموعه ى گفتگوها و  مجموعه ى مقالات اوست.

همچنين پنج نوار و CD شعر و صداى شاملو كه در سال ٧٣ ضبط شده بود، در سال ٨٣  منتشر شد. سايت شاملو به آدرس www.shamlou.org نيز از سال ١٣٦٩  با زحمت و هميارى دوستان راه اندازى شده است. در هرچه پر بارتر  شدن آن مى‌كوشيم. 

ما دوستاران او، هر سال روز بيست و يكم آذرماه به گرامى داشت ميلاد بامدادى اش وعده ى ديدارى داريم، آراسته به آفرينش هاى هنرمندان.

با سپاس و قدرشناسى از همكاران و دوستانى كه در اين سال ها ياور و همراه من بودند. 
                                                                                                   آيدا
                                                                                                اسفند٨٦

http://www.jadidonline.com

ارسال در تاريخ جمعه چهاردهم تیر 1387 توسط امیرمحسن همتی
 بی توجهی ها به افراد این جرات را می دهد تا حتی لباس های شخصی هنرمند را به فروش بگذارند (واکنش به حراج اموال شاملو)

هفتان - دوشنبه 3 تير 1387

تمام اموال و آثار به جای مانده از احمد شاملو شاعر معاصر ایران بعد از چندین سال کشمکش میان آیدا سرکیسیان همسر وی و دوستانش با سیاوش شاملو در دادگستری کرج حراج و به مبلغ 550 میلیون تومان فروخته شد. در این مزایده همه اموال منزل شاعر بلند آوازه ایران از لباس های این شاعر تا چوب سیگار و وسایل خانه تا تابلوهای نقاشی اهدایی از سوی هنرمندان به شاملو توسط سه کارشناس که از سوی دادگاه تعیین شده بودند، قیمت گذاری شد. سیاوش شاملو خریدار این اموال روز پیش از حراجی اظهار امیدواری کرده بود که بتواند این اموال را خودش به منظور راه اندازی موزه شاملو بخرد.

ارسال در تاريخ جمعه هفتم تیر 1387 توسط امیرمحسن همتی
3 وسایل شخصی احمد شاملو به مزایده گذاشته شد

BBC فارسی - يكشنبه 2 تير 1387

روز دوم تیرماه، در زیرزمین دادگستری کرج، وسایل شخصی احمد شاملو شاعر معاصر به درخواست پسرش سیاوش شاملو به مزایده گذاشته شد تا این وسایل به قیمت ۵۵۰ میلیون هزار تومان توسط خود سیاوش شاملو خریداری شود.اشیایی که در میان آن از تابلوی اهدایی ایران درودی و طرح صورت احمد شاملو با قلم علیرضا اسپهبد تا زیر سیگاری و فندک احمد شاملو به چشم می خورد. اگرچه همسر شاملو، آیدا سرکیسیان روز گذشته درخواست قانونی خود را برای توقف این مزایده تسلیم دادگاه کرده بود اما طبق گفته حاضران و آگاهان به این پرونده ظاهرا این درخواست مورد موافقت دادگاه واقع نشده بود. چند ماه پیش سیاوش شاملو و ریتا آتانث سرکیسیان (آیدا) بر اساس توافق نامه ای قرار گذاشته بودند تا زمان حیات آیدا، همسر احمد شاملو هیچ یک از وراث ایشان حق دخل و تصرف در اموال شخصی او را نداشته و پس از آن نیز در محل منزل ایشان موزه ای برای احمد شاملو تاسیس شده و مدیریت آن با اولاد ذکور نسلا به نسل باشد. ضمنا طرفین توافق کرده بودند که پرونده مطروحه در شعبه ششم دادگاه حقوقی کرج که توسط سیاوش شاملو مفتوح شده بود مختومه گردد. اما سیاوش شاملو بعد از گذشت هفت ماه، با شکایت از آیدا سرکیسیان و با اعلام این که مفاد این توافق نامه به مرحله اجرا نرسیده است وسایل شخصی پدرش را به مزایده گذاشت

 

 تحلیلی متفاوت در باره‌ی حاشیه‌های حراج میراث شاملو

هفتان - چهارشنبه 5 تير 1387

اگر بخواهیم در این ماجرا که ماجرایی واقعی و عینی ست، یک طرف قضیه را واقعی و طرف دیگر را با باری از استعارات و تمثیلات همراه کنیم، راهی به خطا رفته‌ایم. چرا که اگر نگاه ما به همسر شاعر در هر ماجرای واقعی، نگاهی باشد که شاعر به «آیدا»ی خویش در عالم خیال‌پروری داشته، پس باید نگاه او را نیز در همان عالم به فرزندان‌شان نسبت دهیم...

 

 

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط امیرمحسن همتی

سینمای ما - فيلمنامه «ميراث» نوشته احمد شاملو که زماني قرار بود مسعود کيميايي آن را بسازد، به زودي در قالب يک کتاب منتشر مي شود. اين خبر را ديروز سيروس شاملو مسوول دفتر نظارت بر آثار شاملو اعلام کرد. او به اعتماد گفت؛ «فيلمنامه ميراث به نوعي روايت بخشي از سال هاي زندگي شاملوست که لحني تلخ و سنگين دارد.» اين فيلمنامه را شاملو سال 67 براي ساخت در اختيار مسعود کيميايي قرار داده و از آن زمان احتمال ساختش مطرح بوده اما ظاهراً به دليل فراهم نشدن هزينه هاي بالاي توليدش امکان ساخت پيدا نکرد. کيميايي فيلمنامه را با درخواست سياوش شاملو دراختيار دفتر نظارت قرار داده و حالا قرار است به صورت کتاب منتشر شود. به رغم اين موضوع اما کيميايي همچنان علاقه مند به ساخت فيلم «ميراث» است. او در گفت وگويي کوتاه با اعتماد احتمال ساخته شدن ميراث را منتفي نمي داند. به گفته کيميايي چنانچه هر زمان بتواند بودجه ساخت آن را تامين کند ميراث را مقابل دوربين خواهد برد. او در اين زمينه از قولي که به شاملو داده ياد مي کند و از علاقه فراوانش به فيلمنامه ميراث سخن مي راند. از شاملو قرار است کتاب «من خانه ام در انتهاي جهان است» براي اولين بار منتشر شود که شامل شعرها و داستان هايي است که شاملو در سنين 18 تا 21 سالگي نوشته. بخش‌‌هایی از این فیلمنامه را می‌خوانید:


 

عمليات شست وشوي مرده، کيسه کشيدن و غيره با صداي پسر از خارج

صداي پسر؛ اوف، نه،... من اين زمين و اين زمونه رو تحمل نمي کنم. اگه نتونم دست به کاري بزنم ناچارم خودمو سر به نيست کنم. اينو از تو قايم مي کردم چون دوسًت داشتم. تو اين زندون دنگال بي در و پيکر دوست داشتن تو، شده بود دوستاقبون بي ترحم من. نذاشتم بفهمي من چي فکر مي کنم تا بي خودي بار خاطرت نشم. خيلي دير تونستم بفهمم که عشق به تو، ضعف من و سد راهمه. اما از همون لحظه يي که فهميدم، انتظار مرگتو ثانيه شماري کردم. براي اينکه خودمو از اين احساس حقارت خلاص کنم منتظر بودم اول تو بميري، حالا که مردي من باز بايد زير اين بار صبر کنم. چون تو خيال برگشتن داري، آخه چي تو سرته لعنتي؟ چي تو اون کله پوک بدسرهنگته؟

با نگاه خشمگين به يک طرف در تکيه مي دهد. مرده شو با دست چپ پکي به سيگار مي زند و چون مي بيند خاموش است مي لندد. يک دم مي خواهد از فکري که به سر دارد منصرف شود ولي نمي تواند.

مرده شو (با خود)؛ چه مي دونم بابا، گرفتاريم ديگه...

کيسه را درمي آورد، با بي حرمتي مي اندازد روي سينه جنازه. دست و عرق پيشاني اش را با گوشه لنگ سرشانه اش خشک مي کند. خميازه کشان مي رود پاي بيخ ديوار. دو انگشتش را فرو مي کند تو جيب پشتش. در حالي که پشت مرده شو به اين طرف است، پدر که انگار فرصتي پيدا کرده در نمايي سريع چپکي نگاهي سريع به پسر مي کند و با وضعي جدي ظاهراً به علامت همدستي و همدلي، چشمکي به او مي زند.

حالت حيرت زده حميد...

مرده شو در حالي که از قوطي کوچکي چيزي را درمي آورد، لاي انگشت ها حب مي کند. بيخ گلو مي اندازد و قوطي را به جيب مي گرداند.

بدون گرداندن سر خطاب به پسر؛ خوب دلي داري ماشاءالله ها. همين ديروز داشتم يه خدا بيامرزي رو مي شستم يه دفعه داداشش و دو تا پسر بزرگش جست زدن بيرون که؛ حاجي زنده شده.

کبريت رو درمي آورد. مشغول روشن کردن سيگار خاموشش مي شود.

حميد؛ منظورت اينه که مرده ها زنده هم مي شن؟



منبع خبر : اعتماد

ارسال در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط امیرمحسن همتی

سينماي ما- فيلم‌نامه‌ي «ميراث»‌ نوشته‌ي احمد شاملو كه قرار بود پيش از اين توسط مسعود كيميايي ساخته شود، منتشر مي‌شود. اين فيلم‌نامه كه براي نخستين‌بار به‌چاپ مي‌رسد، براي كسب مجوز نشر ارايه شده است. به گفته‌ي فرزند شاعر، به‌دليل هزينه‌هاي سنگين، امكان ساخت فيلم نبوده و كيميايي اين فيلم‌نامه را در اختيار دفتر نظارت بر چاپ آثار شاملو قرار داده است.
همچنين كتاب «من خانه‌ام در انتهاي جهان است» براي اولين‌بار منتشر خواهد شد. اين اثر مجموعه‌اي از شعر و داستان‌ در سنين 18 تا 21سالگي نويسنده است. به گفته‌ي سياوش شاملو، در اين دفتر، هشت شعر جديد و منتشرنشده ارايه شده‌اند و همچنين تعدادي قصه، كه از جمله به «گنجشك فقير» و «‌عقب‌نشيني در باتلاق» مي‌توان اشاره كرد.
كتاب «افسانه‌هاي هفتاد و دو ملت» شامل مجموعه‌ي مقالاتي درباره‌ي افسانه‌هاي ملت‌هاي گوناگون نيز ديگر اثر اين شاعر است كه براي نوبت دوم تجديد چاپ مي‌شود. كتاب «زير خيمه‌ي گرگرفته‌ي شب و زنِ پشتِ درِ مفرغي» هم كه به‌همراه دو اثر يادشده در انتظار كسب مجوز نشر است، پس از 50 و اندي سال براي نوبت دوم منتشر خواهد شد.
از سوي ديگر، تعدادي از كتاب‌هاي شاملو به اين ترتيب تجديد چاپ مي‌شوند: چاپ نهم «گزينه‌ي اشعار» (به انتخاب آيدا سركيسيان)، چاپ دهم «آيدا، درخت و خنجر و خاطره»، چاپ هفتم «دشنه در ديس»، چاپ دوم «نام‌ها و نشانه‌ها در دستور زبان فارسي»، چاپ سوم «آهنگ‌هاي فراموش‌شده» و چاپ دوم «مردي كه قلبش از سنگ بود» از سوي انتشارات مرواريد، كه كتاب آخر يك ‌ماه پس از انتشار، براي چاپ دوم آماده شده است.


منبع خبر : ايسنا

ارسال در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط امیرمحسن همتی
 ● ابتکار، محتوا، اثر پذیری و اثر گذاری شعر شاملو

شاملو می گوید: «شعر یک حادثه است، حادثه ای که زمان و مکان سبب سازش هست، امّا شکل بندیش در زبان صورت می گیرد.» (۸)

شاید همین عقیده ی او موجب شد تا وی از نظر زبان و قدرت تصویر یکی از نیرومندترین گویندگان عصر حاضر به شمار آید. (۳) تصاویری که او می آفریند، تک و خاص است و به ندرت در اشعار سایرین دیده می شود.

 فردی که شاملو را شاعر کرد و او را در این مسیر قرار داد «نیما» است. شاملو می گوید:

«شعر ناقوس نیما را برای اولین بار در صفحات داخلی آن(روزنامه ی پولاد) خواندم و دیدم که شعر او غیر از شعر شاعران مجلات آن دوران است. ... طرفگی و تازگی کار او چنان بر من اثر گذاشت، که شروع کردم به شعر گفتن و شاعر شدم. (۸)

 

در جایی دیگر می گوید:

 «یک وقتی است که خودم شعر را می فهمم، حقیقت قضیه همین است و یک وقتی نه. بسیاری از شعرهایم هست، مثل لوح گور که برای خودم هم تاریک است. .... آن لحظه می دانم، ولی بعد آن قدر از فضا می آیم بیرون که برای خودم همه چیز عجیب و غریب می شود.» (۴)

 پس خیلی هم دور از حقیقت نیست، اگر بگوییم که بسیاری از خوانندگان شعر شاملو نمی توانند با اشعارش ارتباط برقرار کنند یا عده ی کمی هستند که تمایل دارند، اشعار او را بخوانند!

 به شاملو لقب شاعر معصومیت و اقتدار داده اند (۷) که در هر قطعه از شعرش آهنگ زمانه شنیده می شود.(۱) اشعارش خردمندانه و پهلوانانه و مملو از رنج بشری (۷) با محور مبارزه و آزادی است و بدون شک اوضاع اجتماعی آن دوران، منجر به این جریان شد. (۵) در این خصوص می گوید:

 «دغدغه ی مدام و بی امان شب و روز من مساله ی آزادی است.» (۶)

 او فردی است که به زبان فرانسه بسیار مسلط است،(۱) زیرا که فریدون رهنما با معرفی شعر تازه تر فرانسه به شاملو همواره در کنارش بود.(۸)

 شعر سپید تقلیدی است از نثر مصنوع و مسجع و عارفانه ی پارسی که وزن عروضی ندارد و در حقیقت موسیقی کلمات جبران نبود وزن را می نماید.

 شاملو می گوید:

 «من مطلقاً وزن را به مثابه چیزی لازم و ذاتی یا وجه امتیازی برای شعر نگاه نمی کنم. معتقدم التزام وزن، ذهن شاعر را منحرف می کند، چرا که وزن به ناچار فقط معدودی از کلمات را به خود راه می دهد و بسیاری کلمات دیگر را پشت در جا می گذارد.»(۸)

 براهنی در این باره می گوید:

 «شاملو فکر آزاد کردن یک سره ی شعر از قید و بند وزن را از غرب گرفته است.»(۲)

به هر حال او این شعر را به نام خودش رقم زده است و علت قرار دادن نام سپید را بر روی آن، عاری بودن شعر از هرگونه تعلق می نامد و شعر سپید را مجرد و مطلق می داند. او بر عکس شاعران پیشین که مصراع را واحد شعر می دانستند، کلمه را واحد اصلی شعر قرار می دهد.(۷)

 برخی(مثل پور نامداریان) معتقداند که چون شاملو بر روی وزن ها ی عروضی شعر فارسی تسلط نداشته، راهی جز بیان منثور کلامش نیافته است، امّا او قصیده ای در مجموعه ی شکفتن در مه خطاب به پدرش دارد که نشان می دهد سبک خراسانی را تجربه کرده است و مثنوی هایی هم دارد که موزون است.(۷) این ابتکار شاملو که نوعی شجاعت هم به حساب می آید، مشکلات فراوانی را برایش به وجود آورد، به گونه ای که خودش می گوید:

« ... به هر حال من در سال ۱۳۲۹ با آن که چاپ هر قطعه شعر آزاد جز با جنجال و بگو مگو ممکن نمی شد، من نخستین بار در حیات کوتاه شاعری خویش به سرودن شعر سپید دست نهادم.»(۴)

حملات اهالی مطبوعات و شاعران سبک کلاسیک باعث شد تا در مصاحبه ای برای توجیه مخالفان بگوید:

 «اما شعر سپید به گمان من، شعر سپید، خیلی به زحمت می تواند نوعی شعر شمرده شود.» (۴)

 و در نهایت کار انتقاد از شاملو به جایی می رسد که در سخنرانی خود می گوید:

 «اگر دعوای مدعیان بر سر آن است که شعر سپید نمی تواند نوعی شعر شمرده شود، حق با ایشان است.»(۴)

شاملو معتقد است که حذف وزن نه تنها خللی در آفرینش شعر ایجاد نمی کند، بلکه باعث کشف ظرافت ها و ایجاد فضای عاطفی می شود، زیرا تا زمانی که شاعر در قید و بند وزن عروضی باشد، از بیان بسیاری مفاهیم ذهنی خویش باز می ماند و در نتیجه از ابتکار عملش کاسته می شود. همچنین اظهارمی کند که هر شعری را باید با معیار زمان خودش سنجید، چون مادر زمان حال زندگی می کنیم و فضای این روزگاران را با گذشته نمی توان مقایسه نمود، پس شعر امروز را هم با معیارهای بررسی شعر کلاسیک نمی توان سنجید.(۸)

در اشعار شاملو خصوصیات زیر دیده می شود:

 ۱) ایجاز: به نظر می آید که در ایجاز از سعدی تاثیر گرفته است.

 ۲) نثر توراتی: برخورد شاملو با اثری از دی اچ لارنس که به شیوه ی تورات نوشته است، او را به خواندن تورات علاقمند کرد، سپس به مطالعه ی نثر بیهقی پرداخت و آن گاه به خواندن تفاسیرقرآن رغبت یافت، لذا پوسته ی خارجی شعرش ترکیبی ازاین عناصر است که در قطعات میلاد و انگیزه های خاموش مشاهده می شود.(۴) براهنی در این باره سخن زیر را عنوان می نماید:

«آهنگ های محکم، قسمت هایی ازترجمه ی فارسی تورات و انجیل که تر جمه ی بسیار پاک وشسته رفته و پر آهنگ و با اسلوبی است و کیفیت پیغمبرانه ی سخن گفتن شاملو از همین کتاب های مقدس سرچشمه می گیرد.»(۴)

۳) حماسه: جواد مجابی حماسه را یکی از مشخصه های شعر شاملو می خواند و در این زمینه دو عقیده ی متفاوت را می خوانیم؛ پورنامداریان اشاره می کند که شاملو تنها در«لحن» حماسی است و مضامینی که به کار برده است، به هیچ عنموان حماسی نمی باشد،(۹) امّا جنتی اشاره می کند که از نظر بیان و مضمون هر دو حماسه را می بینیم.(۶) او حماسه پرداز پویا و مقاوم و مهربان این سرزمین است.(۷) در نهایت به نظر من نظر پورنامداریان صحیح تر است.

۴) اسطوره: به نظر می آید، شاملو به اساطیر علاقه داشته است. در اشعارش به کلمات هرکول، بودا، اسکندر، اسرافیل، ابوالبشر، خضر، ایوب و... بر می خوریم، امّامهمترین کاررا شاملوبا اسطوره ی مسیح انجام داده است(۱۰) که آن را در شعر مرگ ناصری می بینیم. در این راستا از کلماتی مثل مریم، یهودا، تاج خار و ... بهره می برد.

۵) اصطلاحات موسیقی: از آن جایی که شاملو به موسیقی کلاسیک علاقه ی بسیاری داشته است، در اشعارش از واژه های این هنر استفاده کرده است، مثل سمفونی و غیره.

۶) قصه های محلی: یکی از بارزترین خصوصیات شعرشاملو، پرداختن به قصه های مربوط به فرهنگ مردم یا فولکلور است که این عامل نهایت لطف و زیبایی و صمیمیت را به آثارش می بخشد، او فرهنگ مردم را به زبان خودشان، تقدیم ایشان کرده است که نمونه ی معروف آن شعر پریا است.(۱)

 شعر شاملو شعری است استوار و محکم، او از بافت واژگان کهن استفاده کرده و از واژگان معاصر در شعرش بهره برده است. این عامل باعث شده است که وی پیوندی میان شعر کهن و نو ایجاد کرده باشد.(۹)

 

منابع و ماخذ:

۱- احمدی احمد، حسین رزمجو، سیر سخن، باستان، ۱۳۴۳صفحات: ۵۴۴

۲- براهنی رضا، طلا در مس در شعر و شاعری، جلد۲، کتابنامه،۱۳۷۱ صفحات:۵۷۴

۳-براهنی رضا ، طلا در مس در شعر و شاعری، جلد ۳، کتابنامه، ۱۳۷۱صفحات: ۱۶۶۱

۴- شفق مجید، شاعران طهران از آغاز تا امروز، جلد ۱، سنایی، ۱۳۷۷صفحات: ۱۳۶،۱۳۹، ۱۴۰،۱۵۰،۱۵۱،۲۲۰،۲۲۱

۵-مجابی جواد، آینه ی بامداد، طهران، فصل سبز، سال ۱۳۸۰صفحات: ۱۳۷،۱۶۶

۶-جنتی اسماعیل، ستاره باران جواب یم سلام(نامه های احمد شاملو به مهدی اخوان لنگرودی)، طهران، یوشیج، ۱۳۸۰صفحات: ۱۲۱،۱۲۰

۷-سرکسیان آیدا، بامداد همیشه، طهران، نگاه، ۱۳۸۱صفحات: ۴۱۴،۴۱۶،۴۲۱،۴۳۲،۴۴۴،۴۴۵،۴۵۱،۴۶۶،۱۱۸،۱۱۹،۲۳۹،۲۴۱،۲۴۲

۸-شهر جردی پرهام، ادیسه ی بامداد، کاروان-اندیشه سازان، ۱۳۸۱صفحات: ۵۶ ،۱۳۷،۱۳۸،۱۷۳،۱۷۶،۱۹۹،۲۱۸،۳۰۵،۶۱۵،۱۰۳۹،۱۰۵۳

۹-پور نامداریان تقی، سفر در مه، زمستان، ۱۳۷۴صفحات: ۲۱۵،۲۲۱،۲۴۵،۲۷۰

۱۰- شمس لنگرودی، تاریخ تحلیلی شعر نو، جلد سوم، مرکز، ۱۳۷۰صفحات:۵۴۷،۵۴۸،۵۷۰،۶۰۵

ارسال در تاريخ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 توسط امیرمحسن همتی

ن-و:اس اچ
یکشنبه 19 اسفند1386 ساعت: 22:24

يداله رويايي در پست جديدش http://royaee.malakut.org/archives/۲۰۰۸/۰۲/post_۸۸.html باز هم عقده گشايي كرده و اين رو نوشته:
————————————-
ما چه ملتی هستیم؟
عباس عزیز ،

ما لایق اتم نیستیم، ما لایق فضا نیستیم، کشور ما کشوری عقب مانده است . ما هنوز با تفکر ِ قبل از انفورماتیک بیگانه مانده ایم . یعنی با تفکر قرن بیستم و نوزدهم، وبا تکنولوژی ِ ناشی ازآن مصرف کننده مانده ایم . حالا چطورمی خواهیم این افق ِبیکران ِ عصر انفورماتیک را بشناسیم، ما ازآن چیزی نمی دانیم، و نمی توانیم بدانیم، ما هیچ چیز جز مصرف کنندۀ آن نیستیم، ما هیچ چیز نیستیم . ما نباید خودمان را جدا از مردم دنیا، جدا ازغرب عَلم کنیم. ما چه ملتی هستیم؟
ما، مردم ِدنیا هستیم. و مثل مردم ِدیگر ِ دنیا مصرف کننده می مانیم، و تنها کمک و همکاری ما با آنها این است که مصرف کنندۀ خوبِ آنها باشیم . بیخودی ادعای شرق و غرب مطرح می کنیم . ما قادر به درکِ آنچه آنها درک می کنند نیستیم، مگر آنکه ما هم با آنها بشویم، و آنها بشویم . وگرنه همیشه حقیروعقده ای و پرمدعا می مانیم. و احمق!

تا وقت دیگر قربانت

=========================================

من هم جواب زير رو تو پستش گذاشتم، اگر تائيد كنه، كه البته نوشته هاي بعد از من رو تائيد كرده اما كامنت من رو نه. چرا من اين متن رو مي نويسم؟ چون شاعري كه از مردم اعتبارش رو مي گيره و معتقده براي اونا شعر مي گه، بايد حرفاشو قبل از گفتن و نوشتن تو دهنش هزار بار مزه مزه كنه. توضيح اينكه يداله رويايي تو يكي از پستاي قبليش مزخرفاتي در مورد شاملو و هروئين كشي و دروغ هايي در لواي خاطراتي از چهل سال قبل با شاملو هم نوشته بود. همين جوري ! و شهامت نداشت وقتي شاملو زنده بود اونا رو بنويسه. اونقدر صبر كرد كه نه شش ماه و يكسال، كه ده سال از مرگ شاملو بگذره.

* * *

ظاهرا” اثر آن بساط كذايي عيش و نوش و هروئين كشي در كنگره ي نظامي رم بر شما و شاملو يكسان نبوده. يداله رويايي ، پس از آن بساط رويايي براي مشتي مردم احمق نالايق با معلوليت تاريخي ذهني شعر مي سرايد و مي شود “يداله رويايي شاعر”، و شاملوي هروئيني (!) كه فرموده ايد در عالم نئشه گي هروئين، آيدا را در قامت درشكه ي لوئيجي مي ديده است (به نقل از حافظه !)، براي همان مردم شعر مي سرايد بدون اينكه آن ها را حقير و عقده اي و پر مدعا و احمق بداند. راستي چقدر فرق است بين اين شاعر و آن شاعر، بين اين هروئين و آن هروئين، بين اين مردم و آن مردم ، بين يداله رويايي و احمد شاملو.

يك سوال از رويايي: چرا براي مردمي اينچنين احمق و عقده اي و فرومانده در لجن ماقبل انفورماتيك، شعرسروده و مي سرائيد؟

بدون اينكه از آيدا، اجازه گرفته باشم (شاملو قبل از مرگ وقتي بساطي چيده و سرمست از مواد روان گردان بود -تشبيهي برگرفته از ذهنيات آقاي رويايي - ، مجوز اين كار من را صادر كرده بود)، دو قطعه شعر زير از شاملو را به رويايي تقديم مي كنم. در قطعه ي اول، شاملو از ابتذالي سخن گفته است كه گريبان رويايي را دربلژيك و فرانسه براي فروش ترجمه ي فرانسوي اشعارش گرفته است و او را به دست انداز انداخته است (ترجمه ي فرانسوي اشعاري كه براي مشتي احمق (!) سروده شده اند). و در قطعه ي دوم، شاملو از مردمي مي گويد كه اگر هم احمق باشند، براي سروده شدن در شعرش سزاوارند.

۱)

هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
اگر چه دستانش از ابتذال شكننده‌تر بود.
هراس من بارى همه از مردن در سرزمينى است
كه مزد گور كن
از آزادى آدمى
افزون باشد.

۲)

اكنون اين منم
و شما - بيماران كار -
كه زهر سرخ اعتصاب را
جانشين داروى مزد خود مى‌كنيد به ناچار.
اكنون اين منم
و شما - ياران آغاجارى!-
كه جوانه مى‌زند عرق فقر به پيشانى تان
در فروكش تب سنگين بى‌كارى…

شاملو مرد، اما نسل چموشي تربيت كرد كه نه فريدونند نه ولاديمير…

ارسال در تاريخ دوشنبه بیستم اسفند 1386 توسط امیرمحسن همتی

 

در اين بن بست

دهان‌ات را مي‌بويند
مبادا که گفته باشي دوست‌ات مي‌دارم.
دل‌ات را مي‌بويند
 

 

 

روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
و عشق را
کنار ِ تيرک ِ راه‌بند
تازيانه مي‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

در اين بُن‌بست ِ کج‌وپيچ ِ سرما
به انديشيدن خطر مکن.
 

 

 

روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد
آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون‌آلود

 
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن و ياس
 
  روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
ابليس ِ پيروزْمست
سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد

۳۱ تير ِ ۱۳۵۸

ارسال در تاريخ دوشنبه بیستم اسفند 1386 توسط امیرمحسن همتی
برای احمد شاملو

عزیزتر ز جان، احمد!         دویدن تو با پا نیست

به پای شعر می پوئی؛         مگو که پای پویا نیست

تو مردِ مردِ مردانی،           دلیل ره نوردانی

به پای دل دلالت کن           که پای تن توانا نیست.

بلندِ قامت، سبزت              به شعر جلوه می بخشد

چرا که سرو بستان را        چنین زبان گویا نیست.

 

مگو سخن ز بیماری          که شعر تن درستت را

به جنگ نادرستی ها         شهامت است و پروا نیست

بلا، مهیب وحشت زا،       اگر چه تند می راند

بگو عنان بگرداند            کزو تو را محابا نیست

گریز آهوان دیدی،          بدان گریز خندیدی

تو شیر بیشه زارانی،       گریز از تو زیبا نیست.

بمان که دفتر ما را          هنوز خط عنوانی

کسی که با تو دارد دل      به هیچ دیده تنها نیست... .

 

                                               25  اردیبهشت 76 

صفحه های 1038- 1039 مجموعه اشعار سیمین بهبهانی

نشر نگاه

ارسال در تاريخ یکشنبه پنجم اسفند 1386 توسط امیرمحسن همتی

شعر و سیاست

                                                                                                                                                 لیندا سو گرایمز

در موردِ به‌هم‌آمیختگی شعر و سیاست،‌ دو نظریه‌ی متفاوت وجود دارد: نظریه‌ی نخست كه تا به امروز سست‌تر و سطحی‌تراز نظریه‌ی دیگر بوده است، چنین بیان می‌شود كه ضمیر ِهر شخص دارای روحی سیاسی‌ست و چون شعر محملی‌ست شایسته، برای منقولات شخصی؛ پس می‌تواند عرصه‌ای مناسب باشد برای بیان عقاید سیاسی. توصیه‌های فلسفی و شاعرانه‌ی «كارولین فورشه » و «آدرین ریچ »، نمونه‌های خوبی‌ست از نظریه‌ای كه می‌گوید: «دیدگاه سیاسی یك دیدگاه شخصی است.» دیدگاه دیگری كه آكادمیك‌تر است و از تفكرات بودایی نیز سرچشمه می‌گیرد، چنین بیان می‌كند كه شعر هرگز وسیله‌ی مناسبی برای انتقال پیام‌های سیاسی نیست. «آرچیبالد مك لیش»  در اثر كلاسیكش با عنوان « Ars Poetica» می‌گوید: «تمركز ژورنالیسم بر رویدادهاست، ولی شعر با احساس سر و كار دارد. ژورنالیسم تمام همّش را صرفِ نگریستن به جهان می‌كند، و شعر می‌كوشد جهان را حس كند.» و با چنین بیانی، آشكارا از نظریه‌ی دوم حمایت می‌كند.

این بحث تا حدودی بستگی دارد به آن كه در قاموس ِیك شاعر، اصالت با فرم باشد یا محتوا. آیا یك شعر را تنها به‌خاطر مضمونش یا تفكری كه در آن هست؛ شعر می‌نامیم، و یا به خاطر روشی كه برای بیان ِتفكرّش برمی‌گزیند دارای ارزش ِشعری می‌دانیم؟ بسیاری از شاعران تمایل دارند تا تعریفِ شعر را تنها به مبحثِ فرم محدود كنند،و كمتر به این امر می پردازند كه چه سوبژه هایی برای عرضه در متن شعر مناسب است.آنها در دفاع ازنظرِخود مباحثی چون ارتقای زبان ِشعری و رمزگونگی را مطرح می‌كنند و برخی از این هم فراتر می‌روند و بیان می‌دارند كه زبان شعر چنان باید منحصر به فرد باشد كه از زبان معیار مجزا شود. «چارلز برنشتین» و شاعران ِعضو جنبش موسوم بهِ  «ز= ب = ا = ن١»، آمدند و اندیشه‌شان را به همین گزاره‌ی اخیر معطوف كردند.

اما «ریچ» ادعا می‌كند كه شاعری همانند یك رمز ناگشوده است كه انگاره‌ها را در مسیری زیر زمینی منتشر می‌كند. طبق آن‌چه كه او در كتاب «فریادِ تاركِ دنیا» نوشته است: «شما نمی‌توانید بگویید كه آنها (رموز) را در كجا به هم متصل خواهید كرد، آنها در مسیری زیر زمینی، ریشه به ریشه متصل می‌شوند تا جایی كه تمامی برگ‌های گیاه از این پیوند، یكدیگر را به آتش بكشند.» گذشته ازمتافورِ مضحكِ ریشه های گیاهِ آتش گرفته، خودِ نظریه‌ی «ریچ» نیزغیر قابل دفاع است، زیرا باید این حقیقت را ‌در‌ نظر داشت‌ كه سرودن شعر – به خصوص از آغاز عصر روشنگری به بعد -  شعر را بدل به سطرهایی مرموز و محرمانه و كاملا ًدرونی کرده است، و همین امر موجب شد تا اكثر مردم دیگر توجهِ چندانی به شعر و شاعری نكنند و برایشان اهمیت نداشته باشد كه با «شعر برای شعر» روبرو هستند، یا «با یك سامانه‌ی انتقالِ پیام». هیچ كس به خاطر سر در آوردن از سیاست، به سراغ ِشعر نمی‌رود: به هر حال این طور نیست كه اگر شما بخواهید پیش‌بینی كنید كه در سال ٢٠٠٨ چه كسی به عنوان رییس‌جمهور انتخاب می‌شود، بروید و شعر بخوانید! حتی اگر بخواهید بدانید كه احساس مردم در باره‌ی انتخابات ریاست جمهوری در سال ٢٠٠۸ چیست؛ به سختی می توانید از مطالعه‌ی شعر به نتیجه‌ای برسید. اما «ریچ»- وای! دوباره نه!-  چنین شعاری را برای خود برمی‌گزیند:«نان، خون و شاعری: قلمرو شعر»، كه طبق آن ما از سرودن شعر بیم‌ناك هستیم چون: «ممكن است ما (جامعه) را به شكلی احساساتی ترغیب كند به این اندیشه كه: درقبال ِموضع‌گیری علیه هر پدیده‌ای ممكن است وارد مرحله‌ی سرگشتگی شویم. این حالت ممكن است موجب تضعیف امنیتی  بشود كه برای خودمان فراهم نموده‌ایم و درخاطرمان ریشه بدواند كه فراموش كردن آن چه بر ما می‌رود، كار عاقلانه تری‌ست.»

اما به‌راستی چند نفر از شما با موضع سیاسی «كارولین فورشه» آشنایی دارید؟ من درست به همین نكته اندیشیدم. هیچ كس به «آدرین» التفاتی نمی‌كند، به خصوص وقتی اشعاری به اصطلاح سیاسی، می‌سراید و برای هیچ‌كس مهم نیست كه طرز تفكر «كارولاین» در باره‌ی مسائل سیاسی چیست. با وجود اندیشه‌ی دگم و صراحت لجوجانه‌ای كه در اكثر آثار «ریچ» در زمینه‌ی شعر سیاسی  دیده می‌شود، او در یك جای «فریاد تارك دنیا» با ملاحظه‌ای زیركانه، وادار می‌شود عقب‌نشینی كند و چنین بنویسد: «این موضعی نا‌خودآگاه و ناگهانی است در قبالِ رهبران، دولتِ مخفی كار و وحشت ناشی از سیستم بسته‌ی حكومتی. شعر اما به راه خود می‌رود. شعر محملی‌ست پر از بارقه، و به همین دلیل از قلبِ سكوت بر می‌آید، و به دنبال ارتباط با نادیده‌های دیگر است.»

تقریبا ًبدون درك این نكته، «ریچ» به تبیین پدیده‌ای می‌پردازد كه موجب شد هنرمندان و نویسندگان جمهوری‌های كمونیستی – ازجمله اتحاد جماهیر شوروی سابق- و شاعران و نویسندگان محبوس و محكوم در دولت كاسترو «هربرتو پادیلا» و «آرماندو وایادارس» افول نمایند. در جهان آزاد، هنوز اگر به «پادیلا» و «وایادارس» توجه نشان می‌دهند، نه به خاطر شعرشان، كه به‌خاطر محبوس شدن آن‌ها به جرم شعر سرودن است.

پی نوشته

1. L=a=n=g=u=a=g=e

ارسال در تاريخ پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 توسط امیرمحسن همتی
برای رسیدگی به پرونده کشته شدن دخترم به بیت رهبری، ریاست جمهوری و قوه قضاییه نامه نوشته ام اما تا کنون از هیچ کدام جوابی دریافت نکرده‌ام. "

این گفته “ابولقاسم .ب “پدر دکتر زهرا بنی یعقوب ۲۷ ساله است که در روز بیستم مهر به همراه نامزدش در همدان توسط نیروهای ستاد امر به معروف و نهی از منکر دستگیر شد. پس از بازداشت ۴۸ ساعته وقتی پدر و مادرش برای اطلاع از وضعیت فرزندشان به همدان می روند، ماموران خبر از خودکشی زهرا می‌دهند، موضوعی که خانواده زهرا باور ندارند.


زهرا بنی یعقوب مرگ تو سفری نیست ,هجرتی ست ,از سرزمینی که دوستش نمی داشتی به خاطر نامردان اش


برای دکتر زهرا بنی یغوب:


"دیگر قرن هاست که از هابیل خبری نیست"


نه به خاطر انصاف,
     نه به خاطر نوزاد یکی دشمن ,
              نه به خاطر خشم هر کوچه,
                     در ظلمت آسمان رعدی نیست

چند سالیست
     نه از چخماق,
             نه از فتیله,
                   اثری نیست

مرگ زهرای پدر است و از کفتر چاهی ها فریادی نیست

پسر مشتت کو ؟
     که در هوای خشکیده و به خاموشی نشسته و در هم شکسته و خسته  
                                                                                              گره ای نیست

دختر گیست کو؟
          که جزء شلاق
                    ضربه ای نیست

مادر چادرت کو؟
          برای برهنگی تن دختر
                           مرهمی نیست


به خاطر سرود,
       به خاطر لبخند,
               به خاطر ترانه,
                    دیگر از او جز کفن چیزی نیست


برای ریشه های در برگ و در ساقه,
             برای عشق های در تار و در پودت ,
                                  مرگ من جز زندان جایی نیست


                                                                             پاییز ۸۶ 

                                                                           (امیر.م.ه)

ارسال در تاريخ چهارشنبه پنجم دی 1386 توسط امیرمحسن همتی

فدريکو گارسيا لورکافدريکو گارسيا لورکا ، شاعر شهير اسپانيا ، در5 ژوئن 1898 در دهکده ى «فونته واکه روس» در منطقه ى وگا در نزديکى گرانادا متولد شد . پدرش کشاورزى ثروتمند و مادرش معلمى از خانواده اى متشخص بود.

لورکا تا يازده سالگي خود را در زندگى روستايى در وگا غرق کرد وهمين باعث ارتباطش با مردم عادى شد.افرادى همچون کارگران زراعى و کوليان آوازخواني که آوازهاى سنگين «کانته خوندو» را مي خواندند. در اين سال ها لورکا توانست ارتباطى بى واسطه با طبيعت برفرار کند و آوازها،داستان ها، قطعه ها و ترجيع بندهاى عاميانه را از خدمت گزاران پير بياموزد.

بي گمان ترانه هاى عاميانه از ناب ترين اشعار و آهنگ کلام آن ها نيز آن گونه که شومان مي گويد سرچشمه ى بي پايان زيباترين ملودى ها مى باشد . ادبيات عاميانه اى که لورکا در کودکى آموخت،بعدها به زيبايى در اشعارش بازآفرينى شد. حتا در قطعه ى «زن خيانت کار» آن گونه که برادرش فرانسيسکو مى گويد ناخواسته در سه سطر اول شعرش ترانه اي که از يک قاطرچى شنيده بود را آورده است .

هرچند مادر لورکا او را به يادگيرى موسيقى و موضوعات ادبى تشويق مى کرد اما پدرش اصرار مى کرد که لورکا مطالعات خود را به حقوق محدود کند . اما او بيش از مطالعات درسى اش به خواندن آثار کلاسيک مى پرداخت . به خصوص نمايش نامه هاى يونانى و آثار شکسپير،ايبسن،مترلينگ و همچنين آثار نويسندگان متعلق به نهضت ادبى 98 همچون ماچادو، اونامونو،آسورين وشاعران رومانتيکى همچون روبن داريو يا خوان رامون خيمه نس .

***

خانواده او همه اهل موسیقی بودند و فدریکو هم می خواست موسیقیدان حرفه ای شود اما با مخالفت خانواده مواجه شد .ولی او موسیقی را نیز فرا گرفت و در نواختن گیتار و به خصوص پیانو آن چنان تبحری یافت که به قول رافائل آلبرتی پیانو نواختنش شنوندگان را افسون می کرد. لورکا در موسیقی عاشق صداهای انسانی و از سازهایی چون ارگ، چنگ وعود متنفر بود و هیجانات عاطفی آهنگسازانی چون باخ را به دلیل تبعیت از یک کمال ریاضی نمی پسندید .

آشنایی لورکا با مانوئل دوفایا که بهترین موسیقی دان آن زمان در اسپانیا بود نیز تاثیر فراوانی بر لورکا گذاشت . دوفایا همچون پدر دوم لورکا بود و به او آموخت چگونه با نگاه کردن در سنت های آندلسی ببیند که چقدر این سنت ها در خودش رسوب کرده اند.این دو همچنین جشنواره کانته خوندو (آوازعمیق جنوب اسپانیا) را ترتیب دادند . زیرا می دیدند که کانته خوندو در حال نابودی ست . آوازی که شاید تنها آواز در اروپاست که در کمال خلوص مهم ترین ویژگی های آواز های مردم شرق را دارد .

لورکا در سال 1918 در گرانادا اولین کتاب نثر خود «نقش ها و چشم اندازها» را به چاپ رساند . در سال بعد به بهانه ی ادامه تحصیل به مادرید رفت. در آن جا با بسیاری از شاعران معاصر همچون آنتونیو ماچادو ، خوان رامون خیمه نس و رافائل آلبرتی آشنا شد . حضور در مادرید زمینه ساز آشنایی او با سالوادور دالی ،نقاش نابغه ی سوررئاسیت و لوئیز بونوئل ، فیلمساز سوررئالیست شد . هر چند لورکا از هیچ یک از سبک های فوتوریسم و دادائیسم که در محافل اروپای پس از جنگ بسیار مطرح بودند تاثیر نپذیرفت اما دوستی اش با دالی سبب گرایشش به سوررئالیسم در برخی آثارش به خصوص مجموعه ی « شاعر در نیویورک» شد. این مجموعه را لورکا در مدت اقامتش در دانشگاه کلمبیا در سال 1929 نوشت . در این کتاب نگاه لورکا به معماری فوق بشری و فرهنگ جنون آمیز زندگی در آن دیار خالی از روح وزندگی را می توان به خوبی مشاهده کرد .

در سال 1931 با ظهور جمهوری در اسپانیا ، لورکا گروه تئاتر سیار «لاباراکا» را تشکیل داد و با سفر به روستاهای دور افتاده اسپانیا آثار کلاسیکی همچون «لوپه دبگا» و «کالدرون» را برای روستاییان اجرا کرد .

از نمایش نامه های خود لورکا می توان به جادوی پروانه، مارینا پنه دا، کفاش نابغه، سرکار خانم رزیتای مجرد و سه تراژدی عامیانه به نام های عروسی خون، خانه ی برنارد آلبا و یرما اشاره کرد. آثاری که او را به عنوان بزرگ ترین نمایش نامه نویس اسپانیا پس از «دوران طلایی» مطرح کرد.

در سال 1935 لورکا با مرگ دوست صمیمی خود ایگناسیو سانچز مخیاس ِگاوباز دگرگون شد و«مرثیه برای ایگناسیو سانچز مخیاس» را نوشت که بی گمان بهترین شعر اسپانیایی در قرن بیستم و وبه گمان عده ای در تمامی دوران اسپانیا ست .

***

لورکا یک ماه پیش از مرگش در مورد نرودا می گوید :« می بینید؟ پابلو دیگر کاری نخواهد کرد . من هرگز سیاست مدار نخواهم شد .من انقلابی هستم وهیچ شاعری کامل نیست اگر انقلابی نباشد. اما سیاست مدار هرگز هرگز!».او هیچ گاه شاعری سیاسی نبود اما در نخستین روزهای جنگ داخلی اسپانیا ،در نیمه شب 19 اوت 1936 به دست گروهی از فاشیست های طرفدار فرانکو گرفتار شد وبه جرم سرودن «ترانه ی گزمگان سویل » در منطقه ی ویزنار در نزدیکی زادگاهش تیرباران شد . اگر چه گورش هرگز پیدا نشد .

***

تلفیق رئال و سوررئال از خصوصیات بارز شعر لورکاست که در شعری همچون رمانس خوابگرد به خوبی دیده می شود. در کل آثار او همواره درد ِسرنوشت تراژیک ، نومیدی ، تنهایی ، نرسیدن ، اندوه و مرگ حضور می یابد . هر چند که این مانع بروز احساسات لطیف و کودکانه در اشعار فولکلورش نمی شود.

او اغلب به زبان کنایه سخن می گوید واز نمادهای متفاوتی همچون ماه و نقره در مفهوم عشق و مرگ بهره می گیرد . زبان استعارهای او منحصر به فرد و از نقاط قوت اویند . از سویی لورکا قدرت تصویرگری و قوی بودن صور خیال در شعرهایش را مدیون نگرش دقیق به واقعیت است. به نوعی می توان گفت او شاعری ست بسیار واقع گرا که استعاره هایی که به کار می گیرد بسیار پیچیده به نظر می رسد ؛ اما در زیر پیچیدگی های شعرش ارتباطی مستقیم و ملموس با واقعیت وجود دارد .

 ***

مهم ترین آثار شعری او به ترتیب سال انتشار عبارتند از :

- کتاب اشعار (مالاگا1921)

- نخستین رمانس کولی ( مادرید 1928)

- اشعار کانته خوندو ( مادرید 1931)

- غزلی برای والت ویتمن ( مادرید 1933)

- مرثیه ای برای سانچس مخیاس ( مادرید 1935)

- نخستین ترانه ها (مادرید 1936)

- شاعر در نیویورک (مکزیک 1940)

- دیوان تاماریت (نیویورک1940)

- مجموعه آثار(بوینوس آیرس43-1938)

- گزیده ی آثار (بوینوس آیرس36-1918)

در زیر شعری از لورکا را با ترجمه ی احمد شاملو می خوانیم :

آی!

فریاد

 در باد

سایه ی سروی به جا می گذارد.

[بگذارید در این کشتزار

 گریه کنم ]


در این جهان همه چیزی در هم شکسته

به جز خاموشی هیچ باقی نمانده اسـت .


[به شما گفتم، بگذارید

در این کشتزار

گریه کنم]

***

منابع:

همچون کوچه ای بی انتها / ترجمه ی احمد شاملو

گزیده ی اشعار فدریکو ..../ ترجمه ی زهرا رهبانی و نازنین میرصادقی

مقدس باد گندمها / ترجمه و تالیف ِسید عباس میر احمدی

نه نمی خواهم ببینمش / ترجمه ی یغما گلرویی

 و اینترنت

ارسال در تاريخ یکشنبه دوم دی 1386 توسط امیرمحسن همتی
                                                                                                                      م- ساقی

 روزی ما

 دوباره کبوترهایمان را

پیداخواهیم کرد

ومهربانی

دست زیبایی را

خواهد گرفت...

 احمد شاملو(ا. بامداد ) با شناختی که ازشعر دیروزایران داشت  و با بهره جستن ازسبک نیمایی، ازسویی شعر خود را برای همیشه ازاسارت وزن و قافیه و ردیف جدا ساخت وازسویی دیگر زمینه را برای گسترش شعرفارسی هموار نمود. تا قبل ازگشوده شدن پنجرهء شعر امروز ایران، جز درجا زدن و گردیدن  برگرد سروده های  شاعران ِکهن ، نه تنها شعر دست و رو شسته ای از ما به خارج ازدایره عرضه نشد،  بلکه روزبروز گفتنی ها و سرودنی های ما از مرز پرگهرچند محفل ادبی و هنری فراتر نرفت. شاملو شاعری بود که ازگذشته ای  دور به آینده ای  دور آمد و رفت کرد. او پیش ازخاموشیش به فردوسی و موسیقی  کلاسیک ایران انتقاد ورزید و همین بهانه ای  گشت تا مخالفینش برای کوبیدن او نه برای ِشنیدن انتقاداتش بر او شوریدند و آنهایی که بیطرف و شنونده بودند،  درانتظارپاسخهایی از سوی ادیبان و پژوهشگران نشستند. و دوست داران اوهریک به شیوه ای چه انتقادی چه سکوت از کنارآن گذشتند. خود شاملو در مصاحبه ای  با ایرج گورگین شنیدن انتقاداتش را آرزو می کرد.

همانطوریکه می دانید سخن گفتن ازشاملو وسروده هایش کار ساده و کم دردسری نیست. هرچند سخنرانیها و نوشته های بیشمار دیگر فرزانگان ادب و هنر پیش روی  ماست ولی  نا زیبا نیست  تا جایی که در توان ماست تنها به نوشته های گذشته بسنده  نکنیم  وازاو و سرودهایش سخنی تازه به میان آوریم  و من دراین نوشتارتلاش کردم تا به برداشت خود از کتاب "گزینه اشعار" او بسنده کنم.

 شعراوهم شادی است وهم درد مشترک. دردی که انسان را از بدوآفرینش با خود به اینسو و آنسو می کشاند. درد دور ماندن ازگذشته خویش  و خرد شدن استخوان های فرهنگ پاک ایرانیان زیرستم تاریخی تازیان است:

 بارها به خونمان کشیدند

بیاد آر

اعراب فریبم دادند

*

من این جا مانده ام از اصل خود به دور/ که همین رابگوییم.

و بدین رسالت/ دیری ست/ تا مرگ را/ فریفته ام.

 

شاملو شاعری است که بی پرده می سراید و به هیچ فرد و دستگاهی باج و خراج نمی دهد. او همزیستی با خونریزان وخونخواران را نمی پسندد و به سازشکاران، سرسپرده گان و خود فروختگان می شورد و آنان را افشا می کند:

 نه بسان شما / که دستهء شلاق دژخیم تان را می تراشید / از استخوان برادرتان...

ورشتهء تازیانهء جلا د تان را می بافید / ازگیسوان خواهران

 درد در کنه واژه ها وسروده هایش جریان دارد دردی  که همواره با عشق و دوست داشتن همراه بوده است. عشق به جهان هستی و هرچه  دراوست. دوست داشتن هر آنچه شایستهء دوست داشتن است:

 ومن همچنان می روم/ با شماو برای شما/ برای شماکه این گونه دوستارتان هستم / وآینده راچون گذشته می روم سنگ بردوش

سنگ الفاط / سنگ قوافی

 تازندانی بسازم ودرآن محبوس بمانم:

زندان دوست داشتن / دوست داشتن مردان / وزنان...

 شعراو بیانگراحساسات پاک انسانی،  محرومیت ومحکومیت زن درجامعه، واسیر بودن مرد درچنبرهء نرینه گی است.

 من اما در زنان

چیزی نمی بینم

گرآن همزاد را

روزی نیابم ناگهان خاموش...

 او در سرودهء زیبای "از زخم قلب آبایی" زنان رابا دیدهء دیگری  به تصویر می کشد که تا آن زمان کمتر شاعری  به آن پرداخته  بود. ا و به تشویق آ نان برای نقش داشتن درسرنوشت خویش و ازآن فراتر، آتش انتقام را دردل آنها شعله ور می سازد:

 بین شماکدام

- بگویید -

بین شماکدام/ صیقل می دهید / سلاح آبایی را

برای

روز انتقام؟

 او با برگرداندن سروده های برون مرزی  به زبان فارسی،  که با مهارت و زیبایی ویژه انجام پذیرفته است،  پابپای انقلاب ادبی سپید خود نقش بسزایی درگسترش شعرامروز در درون وبرونمرزداشته است. همانقدرکه ما ایرانیان او را دوست می داریم، افغانها و تاجیکها و دیگرخوانندگان سروده هایش در گوشه و کنار جهان نیز به او و سروده هایش عشق می ورزند. براستی نبود او زمانی بیشتراحساس می شود که داروغه های مذهبی،  بسیاری اززنده یادان ادبی وهنری ما را یا سربریده  و دق مرگ کرده اند و یا آنان را به گوشه و کنارجهان پراکنده اند. شعراو نه تنها مانند شعر دیگر نو سرایان زمانه بر ادبیات وفرهنگ ایرا ن اثر گذاشت،  بلکه با سرعتی باورنکردنی باورهای مذهبی واجتماعی را نیز دگرگون کرد تا جایی که به درون خانواده ها راه یافت و نگرش مردم را به زندگی  دیگرگونه کرد.

 مرا دیگر گونه خدایی می بایست

شایستهء آفرینه یی

که بنده ناگزیر را

گردن کج نمی کند...

 احمد شاملوخود را در چهارچوب حزب و گروه  و سازمان ویژه ای  محدود نمی کند ولی آرمان های  پاک آنهایی  را با راستی تمام به مبارزه  برخاسته اند ارج می نهد وبه ستایش از آنها می پردازد. او بسیارآگاهانه و خرد مندانه و بدون هراس درسروده هایش ازآزادی واستواری آزاد مردان درمقابل سرکوب و خفقان سخن می گوید و یاد وخاطرهء آنان را درتاریخ به زیبا ترین بیان ِممکن جاودان و ماندگارمی گرداند. تلاش فرهنگی او در به تصویر کشیدن فراز و نشیب های سیاسی - اجتماعی قرن گذشته، ازشاهکارهای تحسین برانگیزاوست: 

در برابرتندر می ایستند

خانه را روشن می کنند.

و می میرند.

 در شعراوبرخلاف سروده های  مهدی اخوان ثالث و نصرت رحمانی و چند تن دیگر،  ناامیدی وشکست تام  و تمام دیده نمی شود وهمچنین ازشور وامید شاعران دههء چهل مانند نعمت آذرم و شفیعی کدکنی برخوردار نیست. بلکه مانند بسیاری از دیگر شاعران بنا به شرایط سیاسی – اجتماعی،  گاه با امید و نا امیدی و غم وشادی  وگاه با پیروزی وشکست نمایان می گردد:

 من درد بوده ام همه / من درد بوده ام.

گفتی پوستواره یی / استوار به دردی...

*

من و خورشید راهنوز/ امید دیداری هست،

هر چند روز ِمن/ آری / به پایان خویش نزدیک می شود.

من فکرمی کنم/ هرگز نبوده/ دست من/ این سان بزرگ وشاد

 عشق او به مردم و آداب  و رسوم  و فرهنگ سرزمینش بسیار ستودنی است. او فرهنگ ستیزان بیابان نشین تازی را مورد حمله قرار می دهد و آنان را مشتی بی خرد ولات،  که کمر به نابودی فرهنگ کهن ایرانیان بسته بودند قلمداد می کند. قومی که نقشه ها و آرزوهای  پلیدش،  با ایستادگی و مبارزه خستگی ناپذیر مردم ایران روبرو گردیده و راه  به جایی نبرده است. هرچند بار دیگراین ننگ و پلیدی، این تباهی و ویرانی سرزمین ما را فراگرفته است. هرچند پاسداران نادانی بارها سنگ مزارش را در هم شکستند، ولی سروده های زیبا وماندگاراو،  ترجمه های باارزش و دیگرکارهای هنری وادبی اش رو درروی فرهنگ  پس ماندهء حاکم،  نشان دهندهء آن است که ایرانی برای ایرانی ماندن خویش قرنهاست که تلاش و مبارزه می کند و پیش خدای بیخردی و زور وشمشیرسرفرود نخواهد آورد.

با سرودهء کوتاهی از او یادش را گرامی می داریم:

 محاق

 به گوهرمراد

 

به نوکردن ماه

بربام شدم

باعتیق وسبزه وآینه.

داسی سرد برآسمان گذشت

که پرواز کبوترممنوع است.

صنوبرها به نجواچیزی گفتند

وگزمگان به هیاهوشمشیردرپرندگان نهادند.

ماه

برنیامد.        

ارسال در تاريخ یکشنبه دوم دی 1386 توسط امیرمحسن همتی

احمد شاملو مبارز راه آزادى!

 

                                                                                                                                                   بهرام رحمانى

 

هرگز از مرگ نهراسيده‌ام،

اگر چه دستانش از ابتذال شكننده‌تر بود.

هراس من بارى همه از مردن در سرزمينى است

كه مزد گور كن،

از آزادى آدمى

افزون باشد.

)احمد شاملو، آيدا در آينه(

احمد شاملو‌(ا‌. بامداد) مبارز راه آزادى و شاعر مردمى ايران، پس از يك دوره بيمارى طولانى، صبح روز دوشنبه 3 مرداد 1379 در سن 75 سالگى چشم از جهان فرو بست. در مراسم تشيع پيكر شاملو، ده ها هزار نفر شركت كردند و ياد او را گرامى داشتند.

شاملو، انسانى معترض، مساوات‌طلب، چپ بود كه زندگى خود را وقف مسائل هنرى و نويسندگى و مبارزة فرهنگى - سياسى و اجتماعى كرد. بدين ترتيب، وى، محبوب تودة مردم گرديد. به ويژه آن بخش از اشعار او كه آرزو‌ها و درد و رنج و عشق و علائق مردم را به زيبا‌ترين وجهى بيان مى‌دارد آن‌چنان در اعماق وجود انسان‌ها جاى گرفته كه سانسور و اختناق نيز نتوانست مانع توده‌اى شدن آن‌ها شود. او، با تمام وجودش «هم‌دست توده مردم» و بر عليه حاكمانى بود كه نظام و سياست‌هايشان را به زور سرنيزه به مردم تحميل مى‌كنند.

احمد شاملو، در رديف شاعران سرشناسى مانند ماياكوفسكى، ناظم حكمت، لوركا، پابلو نرودا، آراگون و... انسانى جهانى بود: درد و غم مردم زحمتكش و ستمديده را بدون در نظر گرفتن مليت، جنسيت و رنگ پوست، تصوير مى‌كرد، سرسختانه از حرمت انسان دفاع مى‌نمود و كهنه پرستى و خرافات مذهبى و ناسيوناليستى را به نقد مى‌كشيد. شاملو، محصول تاريخ خويش است و در اين تاريخ عليرغم سختى‌هاى فراوان و وجود اختناق و سانسور مطلق، آثار او، به دليل محتواى مدرن و مترقى و آرمانخواهى، در مقياس اجتماعى به خانه‌هاى مردم راه يافت و موفقيت هاى شايانى را نيز نصيب جامعه ادبى و هنرى ايران كرد.

او نمونه برجسته و موثر در ميان كارگزاران فرهنگى است. در آثار او، از يك طرف انسانيت، عشق و مبارزة اجتماعى جايگاه ويژه‌اى دارد و از طرف ديگر خرافات ملى و مذهبى و بى تفاوتى نسبت به مسائل اجتماعى نيز به نقد كشيده مى‌شود.

شاملو، در راستاى آرمان‌هاى عميقا انسانى خود، همواره ستم طبقاتى، نابرابرى اجتماعى، جهالت و افكار عقب مانده و ارتجاعى را افشا مى‌كرد و عشق و اميد را نويد مى‌داد. تلاش هنرى و فرهنگى، سياسى و اجتماعى او، در «فرهنگ مردم كوچه‌ها»، در طول چندين دهه در ميدان عمل واقعى نشان داد كه او انسانى پيگير، خستگى‌ناپذير، حقيقت‌جو و سخت‌كوش است.

مسلما، نبايد از شاملو بت ساخت، او هم، مانند هر انسان متفكر ديگرى خطا‌ها و اشكالاتى داشت. قطعا، انسانى كه حركت مى‌كند و به طور مدام در مسائل گوناگون فرهنگى، اجتماعى و سياسى اظهار نظر مى‌نمايد مخالف و موافق خود را پيدا مى‌كند. به ويژه زمانى كه ابتدايى‌ترين هدف كار منتقد بيان حقايق است و هيچ ملاحظه‌اى در بيان واقعيت‌ها نبايد در كارش وجود داشته باشد. شاملو، واقعا چنين كاراكترى داشت. نقد آثار شاملو، كارى‌ست مهم و ضرورى. به دليل اين‌كه يكى از راه هاى رشد جامعه بشرى و خلاقيت‌هاى فرهنگى و اجتماعى در نقد آثار نويسندگان بزرگ و اجتماعى است در يك فضاى سالم و آرام و به دور از هر‌گونه جار و جنجال و خود بزرگ بينى. آثار شاملو را هم آن طور كه شايسته‌اش هست بايد ديد و از موضع واقع بينانه و متواضعانه در مورد عملكردهاى او و آثارش به قضاوت نشست.

مطلب حاضر به آن بخش از چهره شاملو، مى‌پردازد كه بيشتر به فعاليت‌هاى فرهنگى _ سياسى و اعتراضى شاملو، مربوط مى‌شود.

او، انسانى بود كه در عرصه هاى گوناگون فرهنگى و هنرى و اجتماعى، از جمله در عرصه شعر، ترجمه، فيلم سازى، فرهنگ توده‌ها، روزنامه نگارى و ادبيات كودكان كار كرد و در عمل نشان داد كه توانايى و ظرفيت اين همه كار با ارزش را دارد. او، در تشريح مسائل جزئى و كلى توانائى فوق العاده داشت، شور و هيجان درونى را با تحليل رفتار و مناسبات مجسم مى‌ساخت. قدرت تجسم حسى او، واقعا بى نظير بود. آثارش زيبا و دلنشين است. او، انسانى خود ساخته بود كه با حاصل دسترنج خود، زندگى كرد و به اوج شكوفائى و نوآورى رسيد: «تجربه من، تجربه من« است و نمى‌توان آن را به ديگرى انتقال داد. زبان چيزى است كه هر شاعر بايد شخصا ظرفيت‌هايش را تجربه كند. متاسفانه شاعران جوان ما غالبا آسان‌گيرى مى‌كنند. چشم‌شان به دست ديگران است و از يكديگر تقليد مى‌كنند. فروغ از يك ترانه فرانسوى جمله «دست‌هايم را در گلدانى مى‌كارم» را گرفت و از آن شعرى شورانگيز و بسيار زيبا ساخت، بى‌درنگ بيشتر شاعران روزگار به بيل‌زنى باغچه پرداختند و هر كدام هر چيزى را كه دم دستش رسيد در باغچه كاشت.(1) همان‌طور، گوته، شاعر بزرگ آلمانى، در بيش از يك قرن و نيم پيش گفته است: «من از ميان گذشتگان و معاصران، هنر خود را مديون هيچ كس نيستم. من جز فكر و ذوق خود استادى نداشته‌ام.»

شاملو، نه عقايد و باور‌هاى خود را به كسى، تحميل مى‌كرد و نه اجازه مى‌داد كه كسى به او زور بگويد. نه خدائى را بنده بود و نه به قلدرى حاكمان و سانسور و اختناق آنان گردن مى‌گذاشت. او، شاعرى بود سرشار از نشاط و توانائى كه دورة اختناق رژيم‌هاى ديكتاتورى شاه و اسلامى، نتوانست او را به زانو در آورد. احساس انسانى و علاقه آتشينى كه وى به زندگى داشت با باورهاى اجتماعى و سياسى او، عجين شد و در نتيجه فضاى تازه‌اى را در عرصه هنرى ايران، به وجود آورد. تحليل خصوصيات زندگى و درد‌هاى بى‌شمار مردم، از مشغله هاى دايمى او بود و راه حل مشكلات جامعه را در تلاش و مبارزة اجتماعى پيگير و مداوم مى‌ديد. به همين دليل، آثار او، در خدمت «اهداف» اجتماعى در آمد. او، هرگز «هدف» را «وسيله» قرار نداد. هدف او، از هنر، تلاشى در راستاى تغيير بنيادى جهان بود نه صرفا تفسير آن. چرا كه او، هدف شعر را چنين مى‌ديد:

شعر

رهائى است

نجات است و آزادى.‌(2)

شاملو، آگاهانه راه زندگى مسئوليت پذيرى و دخالت گرى فرهنگى - ‌سياسى و اجتماعى را انتخاب كرد در حالى كه مى‌دانست: «شعر به قيمت زندگى و خون شاعر تمام مى‌شود. خودش، شعرش، ديگران و اشعار مرده‌شان، دژخيم‌ها، نوازشها، اعدام‌ها، مرگى كه در دل شاعر نشسته، مرگى كه ديگران وارد دل ها مى‌كنند، بشرى كه دارند سرش را زير آب مى‌كنند، همه يكى است.»(3)

شاملو، با جهان‌بينى آزاديخواهانه و مساوات طلبانه، وظيفه انسانى و اجتماعى روشنفكر مى‌دانست كه بر عليه ديكتاتورى و استبداد و سانسور و اختناق و هرگونه نابرابرى به مبارزه برخيزد و خود را تنها به فعاليت «هنرى» و نويسندگى محدود نكند. شاملو، روشنفكر را چنين تعريف مى‌كرد: «كلمه روشنفكر را به عنوان معادل انتلكتوئل به كار مى‌برند و من آن را نمى‌پذيرم به چند دليل، و يكى از آن دلايل اين كه معادل فرنگى روشنفكر(يعنى كلمه انتلكتوئل) آن بار «سياسى و معترض» را كه كلمه روشنفكر در كشورهاى استعمار‌زده و گرفتار اختناق به خود گرفته است ندارد. در ايران وقتى كه مى‌گوييم روشنفكر يعنى كسى كه معترض است، با جزيى يا بخشى يا با كل نظام ناسازگار است و مخالفتش در نهايت امر «اجتماعى‌ - ‌سياسى» است. اما كلمه انتلكتوئل در غرب چنين بارى ندارد.

من معتقدم روشنفكر كسى است كه اشتباهات يا كجروى‌هاى نظامات حاكم را به سود توده‌هاى مردم كه طبعا خود نيز فرزند آن است افشا مى‌كند. بنابراين فعاليت او به تمامى در راه بهروزى انسان و توده‌هاى مردم است...»(4)

شاملو، شاعرانى را كه به مسائل اجتماعى و سياسى جامعه، اهميت نمى‌دادند به شكل متواضعانه‌اى مورد انتقاد قرار مى‌داد. او، در رابطه با سهراب سپهرى، مى‌گفت: «... سپهرى هم از لحاظ وزن مثل فروغ است، گيرم حرف سپهرى حرف ديگرى است. انگار صدايش از دنيايى مى‌آيد كه در آن «پل پوت» و «ماركوس» و «آپارتايد» وجود ندارد و گرفتارى‌ها فقط در حول و حوش اين دغدغه است كه برگ درخت سبز هست يا نه! من دست كم حالا ديگر فرمان صادر نمى‌كنم كه «آن كه مى‌خندد هنوز خبر هولناك را نشينده است» چون به واقعيت واقف شده‌ام كه تنها انسان است كه مى‌تواند بخندد و ديگر به آن خشكى معتقد نيستم كه «در روزگار ما سخن از درختان به ميان آوردن جنايت است» چون به اين اعتقاد رسيده‌ام كه جنايتكاران و خونخواران تنها از ميان كسانى بيرون مى‌آيند كه از نعمت خنديدن بى‌بهره‌اند و با ياسها به داس سخن مى‌گويند! قيافه‌هاى عبوس آقا محمدخان قجر و ريخت منحوس نادر شاه افشار را جلو نظرت مجسم كن تا به عرضم برسى. آن كه خنده و ياس را مى‌شناسد چطور ممكن است به سخافت فرمان بركندن چشم‌هاى اهالى شهرى پى نبرد يا از برپا كردن منارى از كله‌ها بر سر راهى كه از آن گذشته شرم نكند! اين شعر را يك دختر بچه‌ى كودكستانى سروده: «اين گل رنگ است/شكفته تا جهان را بيارايد/قانونى هست كه چيدن آن را منع مى‌كند/ ورنه ديگر جهان سحرانگيز نخواهد بود/و دوباره سپيد و سياه خواهد شد.» من يقين دارم دست‌هاى اين كودك در هيچ شرايطى به خون آغشته نخواهدشد، چون حرمت و فضيلت زيبايى را درك كرده است. من شعر اين دخترك پنج ساله را درك مى‌كنم و شعر سپهرى را نه.»(5)

شاملوى جوان هر چند كه فعاليت سياسى خود را با يك سازمان فاشيستى طرفدار آلمان هيتلرى آغاز كرد اما خيلى زود و شجاعانه از خود، انتقاد نمود و درست 180 درجه تغيير سياست داد و به فعاليت سوسياليستى و آزاديخواهانه روى آورد(بعد حتی حزب را هم ترک کرد و به قولش آشغالدانی کثیفی بود ). آن روز‌ها شايد كسى تصور نمى‌كرد كه او بعدها سرشناسترين چهرة مدافع حقوق انسانى، مبارز آزادى بيان و قلم، اجتماعات، عرصه فرهنگى و هنرى تبديل شود. اولين بارى كه شاملو زندانى شد بسيار جوان بود. وى در تهران دستگير شد و به زندان متفقين در رشت منتقل گرديد. شاملو پيرامون فعاليت سياسى و تشكيلاتى و زندانى شدنش مى‌گويد: «... پسربچه‌اى را در نظر بگيريد كه پانزده سال اول عمرش را در خانواده‌يى نظامى، در خفقان سياسى و سكون تربيتى و ركود فكرى دوره رضاخانى طى كرده و آن وقت ناگهان در نهايت گيجى، بى‌هيچ درك و شناختى، در بحران‌هاى اجتماعى و سياسى سال‌هاى 20 در ميان دريايى از علامت سوال از خواب پريده و با شورى شعله‌ور و بينشى در حد صفر مطلق با تفنگ حسن موسايى كه نه گلوله دارد نه ماشه، يالانچى پهلوان گروهى ابله‌تر از خود شده است كه با شعار «دشمن دشمن ما دوست ماست» ناآگاهانه گرچه از سر صدق مى‌كوشند مثلا با ايجاد اشكال در امور پشت جبهه متفقين آب به آسياب دار و دسته اوباش هيتلر بريزند! البته آن گرفتارى از اين لحاظ كه بعد‌ها «كمتر» فريب بخورم و هر ياوه‌يى را شعار رهايى بخش به حساب نياورم براى من درس آموزنده‌اى بود.»(6)

شاملو، در اولين شماره «كتاب جمعه» در موقعيتى صداى اعتراض خود را عليه سياست‌هاى كشتار و سركوب و تاريك‌انديشى رژيم ، بلند كرد كه بسيارى از سازمان‌ها و احزاب و شخصيت‌ها در آن دوره به ديدار سردمداران رژيم مى‌شتافتند و توهم پراكنى مى‌كردند، نوشت: «روز‌هاى سياهى در پيش است... اين چنين دورانى به ناگزير پايدار نخواهد ماند، و جبر تاريخ، بدون ترديد آن را زير غلتك سنگين خويش درهم خواهد كوفت. اما نسل ما و نسل آينده، در اين كشاكش اندوهبار، زيانى كه متحمل خواهد شد بى‌گمان سخت كمرشكن خواهد بود. چرا كه قشريون مطلق‌زده هر انديشه آزادى را دشمن مى‌دارند و كامگارى خود را جز به شرط امحا مطلق فكر و انديشه غير ممكن مى‌شمارند. پس نخستين هدف نظامى كه هم اكنون مى‌كوشد پايه‌هاى قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحكام بخشد و نخستين گام‌هاى خود را با به آتش كشيدن كتابخانه‌ها و هجوم علنى به هسته‌هاى فعال هنرى و تجاوز آشكار به مراكز فرهنگى كشور برداشته، كشتار همه متفكران و آزادانديشان جامعه است. اكنون ما در آستانه توفانى روبنده ايستاده‌ايم. باد نما‌ها ناله‌كنان به حركت در آمده‌اند و غبارى طاعونى از آفاق برخاسته است. مى‌توان به دخمه‌هاى سكوت پناه برد، زبان در كام و سر در گريبان كشيد تا توفان بى‌امان بگذرد. اما رسالت تاريخى روشنفكران، پناه امن جستن را تجويز نمى‌كند. هر فريادى آگاه كننده است، پس از حنجره‌هاى خونين خويش فرياد خواهيم كشيد و حدوث توفان را اعلام خواهيم كرد.»(7) او كه سردبير كتاب جمعه بود اولين مقاله‌اى كه بعد از يادداشت بالا، چاپ كرد، ترجمه مقاله‌اى به نام «فاشيسم!» از برتولت برشت، بود. در واقع شاملو، با يادداشت خود و مقاله برشت، به جامعه هشدار مى‌داد كه اگر حاكمان جديد پايه‌هاى نظام ارتجاعى رژیم خود را محكم نمايند، همان بلاى شوم تاريخى را به سر مردم خواهند آورد كه نظام فاشيستى آلمان بر سر مردم آن كشور و يا كشور‌هايى كه اشغال مى‌كرد، مى‌آورد؟! شاملو، درست ارزيابى كرده بود كه: «اما نسل ما و نسل آينده، در اين كشاكش اندوهبار، زيانى متحمل خواهد شد بى‌گمان سخت كمرشكن خواهد بود.» شاملو، با آينده‌نگرى در شعر «در اين بست» هشدار داد:

دهانت را مى‌بويند

مبادا كه گفته باشى دوستت مى‌دارم

دلت را مى‌بويند

روزگار غريبى‌ست نازنين و

و عشق را

كنار تيرك راهبند

تازيانه مى‌زنند

عشق را در پستوى خانه نهان بايد كرد.

در شعر‌هاى شاملو، «اميد» و «عشق» جايگاه خاصى دارد:

روزى ما دوباره كبوتر‌هايمان را پيدا خواهيم كرد

و مهربانى دست زيبا‌ئى را خواهد گرفت.

***

روزى كه كمترين سرود

بوسه است

و هر انسان

براى هر انسان

برادرى‌ست.

روزى كه ديگر در‌هاى خانه‌شان را نمى‌بندند

قفل

افسانه‌ئى‌ست

و قلب

براى زندگى بس است.

(افق روشن(

»آهسته گفتم: - مى‌دانيد؟ ديشب از آيدا پرسيدم: «اگر دوباره متولد بشوى حاضرى تجربه زندگى با شاملو را تكرار كنى؟» - و آيدا گفت؟ «حتا اگر امكان داشت كه هزار بار ديگر از نو متولد شد!»... و چه نكته عجيبى، مهدى: - هفت سال پيش از آن كه اين بيمارى سمج گريبانم را بگيرد خودم در شعرى از قول او - درست دقت كن چه مى‌گويم: از قول آيدا نوشته بودم:

- اينك درياى ابر‌هاست...

اگر عشق نيست

هر‌گز هيچ آدميزاد را

تاب سفرى اين‌چنين

نيست!

چنين گفتى

با لبانى كه مدام

پندارى

نام گلى را

تكرار مى‌كنند.(8)

«سفر»، از مجموعه «ققنوس در باران»

شاملو، همواره مسائل اساسى فرهنگى و اجتماعى را نقد مى‌كرد و ديدگاه‌هاى تازه‌اى را مطرح مى‌ساخت. در پاره‌اى از اوقات بحث‌هاى او، با واكنشهاى جنجال برانگيز و خشم و تعصب كسانى رو به رو مى‌شد كه مدافع باور‌هاى سنتى و كهن هستند و در مقابل نوآورى‌ها و تغييرات بنيادى جامعه مقاومت به خرج مى‌دهند. براى مثال، شاملو در سفرى به آمريكا، در سخنرانى خود در هشتمين كنفرانس سيرا، كه در دانشگاه بركلى (كاليفرنيا)، برگزار شده بود، عقايدش را در باره تاريخ نويسى و باورهاى كهن مطرح ساخت. او، گفت: «كشور ما به راستى كشور عجيبى است و در نتيجه، متاسفانه چيزى كه ما امروز به نام تاريخ در اختيار داريم جز مشتى دروغ و ياوه نيست كه چاپلوسان و متملقان دربارى دوره‌هاى مختلف به هم بسته‌اند. و اين تحريف حقايق و سفيد را سياه و سياه را سفيد جلوه دادن به حدى است كه‌مى‌تواند با حسن نيت‌ترين اشخاص را هم به اشتباه اندازد.» وى در پايان سخنرانى خود افزود: «انسان خردگراى صاحب فرهنگ چرا بايد نسبت به افكار و باورهاى خود تعصب بورزد؟ تعصب ورزيدن كار آدم جاهل بى‌تعقل فاقد فرهنگ است: چيزى كه نمى‌تواند در باره‌اش به طور منطقى فكر كند به صورت يك اعتقاد دربست پيش ساخته مى‌پذيرد و در موردش هم تعصب نشان مى‌دهد. تبليغات رژيم‌ها هم درست از همين خاصيت تعصب ورزى توده ها است كه بهره‌بردارى مى‌كنند.»(9) او، در اين سخنرانى اسطوره‌هاى شاهنامه فردوسى را نقد كرد، با واكنشهاى هيستريكى مواجه شد و «احساسات» و «غرور» ناسيوناليست‌ها را، «جريحه دار» ساخت. برخى از قلم به دستان مذهبى و ناسيوناليستى در داخل و خارج ايران، فرصت را غنيمت شمردند و عليه شاملو، شوريدند. «على عبدى»، يكى از كسانى است كه مطلبى از وى، تحت عنوان «شاملو و پاسخى به سخنان او» در مجله دنياى سخن چاپ شده بود. وى مى‌نويسد: «مدتى بود كه سعى مى‌كردم صحبت‌هاى جنجالى اين شاعر در آمريكا را‌‌كه ضمن آن همه ارزشها و مقدسات فرهنگى ما را در قاموس خود سكه يك پول كرد، از ياد ببرم و ميخ‌هاى زهر آلود كلماتى را كه نثار فردوسى و موسيقى ملى ما كرده است، كابوسى تلقى نمايم و از مغز خود بيرون كنم... تاكنون انتظار مى‌رفت كه شاملو، پس از جريحه دار ساختن غرور و احساسات ملت ايران و در يافتن واكنشى كه با آن روبرو گرديد، به خود آيد و با صداقت و شجاعت، به نحوى عذرخواهى كند. اما دريغ كه اين انتظار عبث بود... در اوج تاسف‌انگيز اين تناقض شخصيتى و فكرى به هر چه ارزش فرهنگى و ملى ايران اعلام جنگ داده است، مى‌تواند قافله سالار و يا حتى مشاور مناسبى براى كسانى باشد كه مى‌خواهند در عمق تمدن رو به انحطاط غرب، از اضمحلال هويت فرهنگى و ملى خود جلوگيرى نمايند؟»(10) جواب شاملو، به كسانى كه به مخالفت با عقايد او بر خاسته بودند، چنين بود: «فردوسى آقا؟ فردوسى؟ اى واى! به فرهنگ عزيز و مقدس ملى، به شناسنامه ملتى چنين و چنان از طرف شخص معلوم‌الحالى كه دشمن هر چيز ايرانى است حمله شد!... فردى كه واپسگرا نيست و تنها به آينده مى‌نگرد و تمامى هم و غمش عروج انسان است، نه فقط به صورت يك وظيفه محول بل به طور كاملا طبيعى در برابر جزء جزء عناصر ميراث گذشته واكنش نشان مى‌دهد.» شاملو، «ميراث فرهنگ ملى‌ بوستان، مثنوى، شاهنامه را نقد مى‌كند و آن‌ها را به نقد مى‌كشد. به طور مثال، در شاهنامه كه زن و اژدها «هر دو ناپاك» به قلم مى‌روند و لايق فرو رفتن در خاك شمرده مى‌شوند و هر سگى به صد زن راس و آن هم نه هر زن از خدا بى‌خبر بلكه به طور دقيق به صد زن «پارسا» ترجيح داده مى‌شود. حكم فقه‌اللغوى در بارة زن به اين شرح صدور مى‌يابد كه اگر كتك زدن او كارى مكروه بود، فى‌الواقع: مر او را «مزن» نام بودى نه «زن»!... آيا به راستى چنين اعتقاداتى شايستگى نام «فرهنگ ملى ما» را دارد يا من از مرحله پرتم؟ واقعا اين‌ها عناصرى از «فرهنگ ملى» است؟ آيا لقب دهن پر‌كن «استاد سخن» جواز به ميان افكندن هر ياوة شرم آورى است؟»(11)

شاملو، در جواب مقاله «محمد‌رضا لطفى»، در گفتوگويى با مجله آدينه در نقد موسيقى سنتى ايرانى، مى‌گويد: «... چه‌قدر دلم مى‌خواست فرصتى باشد تا بتوانم روى كلمه شادى تكيه كنم و با همه وجود به مدح آن بپردازم! افسوس كه اين موسيقى موذى از درون جونده، مويه‌گر پايين تنه‌هاى محروم و به انحراف كشانندة مفاهيم عميق و انسانى عشق و شادى و زندگى است! افسوس كه اين «موسيقى» جرثومه فساد و تباهى جان است!... ديوان حافظ تو هر طاقچه‌اى هست در دسترس هر مشدى قربانعلى و هر خاله خديجه‌اى. حالا من مى‌خواهم بدانم شما كه «موسيقى سنتى»‌تان را فوت آبيد هيچ به صراحت افتاده‌ايد كه برويد از دريچه تنگ اتاق‌تان نگاهى هم به موسيقى ديگران بيندازيد؟ يا شما هم مثل آن خوانندة ميليونى فقط به اين اعتقاد سخيف كه «من شخصا» اهل دالاهو هستم و باخ و بتهون تحت تاثير موسيقى ايرانى باخ و بتهون شده‌اند اكتفا كرده‌ايد و چون از سرچشمه آب ميل مى‌كنيد ديگر به مطالعه دستاوردهاى موسيقيايى كفار احساس نياز نفرموده‌ايد؟»(12)

در ادامه اين جريان، روزنامه كيهان، اين ارگان رسمى شكنجه‌گران و آدم‌كشان و مدافعان سر سخت تاريك انديشى و ديكتاتورى مطلق رژيم، به سردبيرى حسين شريعتمدارى )بازجوى زندان اوين(، نيز با چاپ ياوه گويى‌هايى فتوا گونه و تهديدآميز «يوسف على ميرشكاك»، عليه شاملو نوشت: «... آدمى مثل شما - اگر حرف‌هايش را در سوئد ياد نگرفته باشد - نيازى ندارد دم به ساعت گرد و خاك راه بيندازد و حتى توى سر موسيقى نجيب اين مملكت بزند، آن هم بدون كمترين در يافتى از موسيقى شرق. (شما همان سونات مهتاب محبوب‌تان را استماع بفرمائيد).» نويسنده كيهان با درست كردن تاريخچه‌اى سراپا دروغ عليه شاملو با بغض و تهديد مى‌افزايد: «اما شعر خود را و خود را به غرب - قبله هميشگى طايفه روشنفكر - فروختيد و از فرط عدم اعتماد به نفس و متكى نبودن به مردم اين سرزمين خود را هميشه در آينه كدر ساكنان غروب حقيقت ديديد تا آن‌جا كه سر پيرى مجبور شده‌ايد قضاوت‌هاى قضاقورتكى به خورد خود و يارانتان بدهيد.»(13)

مى‌بينيم كه چه‌طور خرافه پرستان و كهنه پرستان در مقابل عقايد و باور‌هاى پيشرو و مدرن و انسانى مقاومت مى‌كنند. به قول شاملو: «انسان خرد گراى صاحب فرهنگ چرا بايد نسبت به افكار و باورهاى خود تعصب بورزد؟»

شاملو، بر عليه نابرابرى و بى‌عدالتى و فقر و فلاكتى كه زندگى كارگران و انسان‌هاى محروم را تباه مى‌سازد، مى‌شوريد. او، به عنوان يك روشنفكر آگاه، مخالف استثمار انسان توسط انسان بود. او، فرياد مى‌زد: «شعر، همان دانستن بهاى يك تكه نان است موقعى كه بچه هاى معدنچى دور آن نشسته‌اند و حساب روزهائى را كه بايد باز هم در اعتصاب بود مى‌كنند. شعر، آن نفسى است كه از حلق كارگر شيشه‌ساز به شيشه‌ها مى‌رسد و بلورهاى به سان قلب را مى‌سازد. شعر، آن بى‌تابى عصب‌هاى دختر بچه‌ئى است كه اشكال قالى را تشنه مى‌نماياند...»(14)

در حمايت از اعتراض و اعتصاب كارگران مى‌سرود:

اكنون اين منم

و شما - بيماران كار -

كه زهر سرخ اعتصاب را

جانشين داروى مزد خود مى‌كنيد به ناچار.

اكنون اين منم

و شما - ياران آغاجارى!-

كه جوانه مى‌زند عرق فقر به پيشانى تان

در فروكش تب سنگين بى‌كارى.

«سرود مردى كه خود را كشته است»

شاملو، خود را در مرزهاى «ملى» محدود نمى‌كرد. او خود را شهروندى از جامعه جهانى مى‌دانست. بنابراين، در هر گوشه‌اى از جهان ظلم و استثمار و نابراى مى‌ديد بدون كوچك‌ترين تاملى بر عليه آن به پا مى‌خاست. براى مثال، شعر «سرود بزرگ» را به مناسبت حمله نيرو‌هاى آمريكا به خاك كره شمالى سرود. (اكنون مردم دو كره، بعد از 50 سال، امكان ديدار همديگر را پيدا كرده‌اند) اين شعر به روشنى افكار انترناسيوناليستى شاملو، را نشان مى‌دهد. در بطن شعر، به «بلزن و داخاو»، دو كشتارگاه از مجموعه كشتارگاه‌هائى كه هيتلر در سراسر اروپاى تحت اشغال نيرو‌هاى خود برپا داشته بود. «مون واله رى‌ين»، محلى در پاريس، كه سه تن از استادان دانشكده كارگرى اين شهر - ژاك دوكور، ژرژ پوليستر و ژاك سولومون - در آن‌جا توسط آلمانى‌ها با گيوتين اعدام شدند اشاره مى‌كند. بخشى از «سرود بزرگ، به شن - چو، رفيق ناشناس كره‌ئى» چنين است:

شن - چو

بخوان!

بخوان!

آواز آن بزرگ دليران را

آواز كارهاى گران را

آواز كارهاى مربوط با بشر، مخصوص با بشر

آواز صلح را

آواز دوستان فراوان گمشده

آوازهاى فاجعه بلزن و داخاو

آوازهاى فاجعه وى‌يون

آوازهاى فاجعه مون واله رى‌ين

آواز مغزها كه آدولف هيتلر

بر مارهاى شانه فاشيسم مى‌نهاد،

آواز نيروى بشر پاسدار صلح

كز مغزهاى سركش داونينگ استريت

حلواى مرگ برده فروشان قرن ما را

آماده مى‌كنند،

آواز حرف آخر را

ناديده دوستم

شن - چو

بخوان

برادرك زرد پوستم!

«قطعنامه، سرود بزرگ، به سن - چو، رفيق ناشناس كره‌ئى»

حريرى در گفت و گويى با شاملو، از او سئوال مى‌كند: «با مسئله هويت چگونه كنار مى‌آئيد؟ منظورم مليت و قوميت و اين مسائل است.» شاملو در جواب مى‌گويد: «من خويشاوند نزديك هر انسانى هستم كه خنجرى در آستين پنهان نمى‌كند. نه ابرو به هم مى‌كشد، نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. نه ايرانى را به انيرانى ترجيح مى‌دهم و نه انيرانى را به ايرانى. من يك بلوچ كرد فارسم، يك فارسى زبان ترك، يك آفريقايى اروپايى استراليايى آمريكايى آسيايى‌ام. يك سياه پوست زرد پوست سرخ پوستم كه نه تنها با خودم و ديگران كم‌ترين مشكلى ندارم بلكه بدون حضور ديگران وحشت مرگ را زير پوست‌ام احساس مى‌كنم. من انسانى هستم در جمع انسان‌هاى ديگر بر سياره‌ى مقدس زمين، كه بدون ديگران معنايى ندارم.»(15) مى‌بينيم كه شاملو با چه بيان شيوا و زيبايى انترناسيوناليسم را تشريح مى‌كند و به همبستگى انسانى ارج مى‌نهد.

احمد شاملو، مبارز سرسخت آزادى بيان و قلم و انديشه بود و اين‌ها را براى همگان «بى‌هيچ حصر و استثنا» مى‌خواست. در واقع، هنرمند بايد آزاد باشد تا بى‌هيچ قيد و شرطى بتواند ارتقاى فرهنگى پيدا كند و اثر خود را به جامعه ارائه دهد. نويسنده و هنرمند آزاد انديش چه در رژيم سركوب و اختناق و چه در جامعه نسبتا آزادتر، نبايد براى آفريدن آثار خود، به قيد و بند رژيم گردن گذارد. در واقع، نويسندة آگاه و مردمى، هيچ‌گاه زير بار سانسور و زور نمى‌رود. در تشكل‌هاى صنفى - سياسى دست‌ساز رژيم و عوامل‌اش عضو نمى‌شود. چرا كه ضامن حفظ حرمت و هنر و ادب، آزاد و مستقل بودن نويسنده از حكومت است. قطعا، هر گونه مانع قانونى در اين عرصه به سركوب و سانسور انديشه منتهى مى‌شود.

احمد شاملو، در رابطه با فعاليت مجدد «كانون نويسندگان ايران» مى‌گفت: «فرض را بر اين بگذاريم كه كانون به عنوان اعتراض به تعطيل آزادى و دمكراسى و فعاليت‌هاى سياسى احزاب و غيره، به نوعى اعتصاب، يعنى به سكوت دست زده است. منظورم اين است اگر هم جلوى فعاليت‌هاى كانون گرفته نشده بود، قطعا در مواجهه با وضعيت حاضر داوطلبانه در همين موقعيتى قرار مى‌گرفتيم كه الان قرار داريم. دليلش هم واضح است: آزاد بودن فعاليت كانون نويسندگان در شرايط فقدان آزادى‌هاى اجتماعى براى ديگران، جز اين‌كه به كانون رشوه‌اى داده شده باشد هيچ معنا و مفهوم ديگرى نمى‌توانست داشته باشد.»(16)

شاملو، متفكرى كه در طول پنج دهه با حضور خلاق خويش در عرصه هاى فرهنگى و هنرى و اجتماعى، آثار گران بهايى، به يادگار گذاشت كه هنوز بخشى از آن‌ها از جمله كار عظيم «فرهنگ كوچه» امكان انتشار پيدا نكرده است از ميان رفت. بدون شك، انتشار آثار چاپ نشدة شاملو، فرهنگ انسانى و آزاديخواهانه را پربارتر خواهد كرد. هر چند كه ما، با جسم او، وداع كرده‌ايم اما آثارش و باور‌هاى به غايت انسانى‌اش، جاودان خواهد بود و سر انجام، روزى فرا خواهد رسيد كه از جمله »من درد مشتركم، مرا فرياد كن« تبديل به شعار ميليون‌ها انسان، براى تغيير نظام موجود، در كوچه ها خواهد شد.


پانويسها:

1- ناصر حريرى، ديدگاه هاى تازه (هنر و ادبيات امروز)، گفت و شنودى با احمد شاملو، ص 45

2- از مقدمه «مرثيه هاى خاك، شكفتن در مه»، احمد شاملو.

3 - قطعنامه، ص 20، احمد شاملو.

4 - کتاب جمعه، شماره 31، ص 18

5- یک هفته با شاملو، مهدى اخوان لنگرودى، چاپ دوم 1373، ص 94 و 95

6 - محمد محمدعلى، گفت و گو با شاملو، چاپ اول 1372، ص 17 و 18

7- كتاب جمعه، شماره يك، 4 مرداد 1358

8 - یک هفته با شاملو، مهدى اخوان لنگرودى، ص 166 و 167

9- آدينه، شماره 47، تير ماه 1369

10- مجله دنياى سخن، شماره 1، شهريور ماه 1370

11- آدينه، شماره 72، مرداد 1371

12- آدينه، شماره 52، آذر 1369

13- روزنامه كيهان، دوشنبه 25 ارديبهشت 1368

14- قطعنامه، ص 32

15- «گپ»، گفت و شنود ناصر حريرى با احمد شاملو، «دفتر هنر»، ويژه احمد شاملو، سال چهارم، شماره 8

16- ناصر حريرى... ص 129

 


برگرفته از کتاب «چنین گوید بامداد شاعر» ویژه نامه بامداد به یاد احمد شاملو، سردبیر بهرام رحمانی، انتشارت آرش - استکهلم، پاییز 2000

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 توسط امیرمحسن همتی

"كدام ملاحظات، دوستان؟"

از:احمد شاملو احمد شاملو

براي كسي چون من كه به دليل ناراحتي جسمي نمي تواند براي دفاع از حق خود سلاح بردارد و ناگزير است تنها به قلم زدن اكتفا كند، ادامه مبارزه از خارج كشور فقط در صورتي قابل توجيه است كه سرپوش اختناق پليسي مجالي براي تنفس آزاد، براي نوشتن و گفتن، باقي نگذارد. اميدوارم ديگر چنان وضعي پيش نيايد، هر چند كه همين حال
ا هم شرايط بدبينانه كم نيست و مي توانم بگويم كه چهار دقيقه مجال سخن گفتن (كه آن را بايد، آزادي صادق خاني، ناميد) غنيمت مغتنمي نيست، عطائي است كه بدون گشاد دستي مي توان به لقاي آقايان بخشيدش. – البته در اين مورد خاص بايد اين را هم بگويم كه من استفاده از وسايل ارتباطي دولتي را اصولا در هيچ شرايطي براي روشنفكران تجويز نمي كنم. وسايل ارتباط جمعي دولتي، مفت چنگ روشنفكران دولتي!- هيچ دولتي آن قدر آزاده نيست كه سخن منتقدان خود را تحمل كند. پس اگر كرد حتما كلكي در كار است... برنامه اجتماع زنان را در تويزيون تماشا كرديد؟ - خوب، اين يك چشمه اش!... اجتماع زنان را (ظاهرا بدون سانسور!) در تلويزيون نمايش دادند فقط براي آنكه در نظرگاه متعصبان طومار امضا كن متهمش كنند كه به تحريك عوامل ضد انقلاب صورت گرفته است و ادعاي حضور فلان هنرپيشه و خواهر شريف امامي را هم دليل آن شمردند،- گفتند خواهر شريف امامي ، اما ديگر به روي خود نياوردند كه آن خانم، اگر خواهر شريف امامي است همسر احمد آرامش نيز بوده است، يعني همسر مرد مبارزي كه دستگاه مورد حمايت شريف امامي ها از سرسختي او به تنگ امده بود و به دست عمال ساواك در پارك فرح به خون كشيده شد و به قتل رسيد... خوب، به اين ترتيب بعيد نيست كه عرايض بنده هم ”زهرپاشي عوامل ارتش شاه، تلقي بشود، زيرا متاسفانه پدر من هم سرهنگ ارتش بوده است (بخشي از مصاحبه با خبرنگار كيهان كه به چاپ نرسيد)

دوستان عزير و پايمرادان سنگر آيندگان

مرا ياري كنيد تا از طريق روزنامه شما به هموطنان بيداردل مان اعلام خطر كنم كه دست سانسور، بار ديگر، و اين بار از آستين ديگري بر گلوي مطبوعات پنجه افكنده است و خفقان رژيم شاه كه بر سر نيزه ارتش و خشونت ساواك او استوار بود، اين بار در شرايطي تجديد مطلع مي كند كه برپايگاه هاي تعصب تكيه كرده به سلاح هاي تكفير و نفرير مسلح شده است. مهرهاي لاستيكي مورد استفاده شاه و ساواك (از قبيل: عوامل بيگانه اخلال گران، ضدانقلابي، تجزيه طلب، و ...) بارديگر از سطل هاي آشغال بيرون آمده گردگيري شده است و اكنون بي دريغ بر پرونده تمام كساني زده مي شود كه مرغ عزا و سورند، و (تا هنگامي كه توده مردم آگاهي سياس نيافته به تميز دشمن از از دوست قادر نيست و ميان كودتا و انقلاب فرقي نمي گذارد) ناچار بايد اين سرنوشت غم انگيز را بپذيرند كه زير چشم شكمچرانان اين هر دو سفره به يك بيان قرباني شوند.

گفت وگوهايي كه خبرنگاران كيهان و اطلاعات، حدود بيست روز پيش با من انجام داده بودند، خيلي ساده، ”به چاپ نرسيد” ! كيهان در نهايت امر چاپ آن را مشروط كرد به “پس گرفتن يكي از سئوال هاي خبرنگار خود“ و در نتيجه، خذف پاسخ مربوطه، و اطلاعات صريحا اعلام كرد كه مصاحبه از طرف يكي از آيات عظام كه به ”سرپرستي اطلاعات“ منصوب شده است مورد سانسور كامل قرار گرفته و چاپ نمي شود!

دوستان اطلاعاتي با شكايت از موضعي، كه در آن دستگاه مطبوعاتي . پيش آورده اند، چيزهايي در حدود اين معني مي گفتند كه “فشار ، جان ما را به خرخرممان رسانده است و اگر ملاحظاتي در ميان نبود تاكنون اين سنگر را رها كرده بوديم“

كدام ملاحظات، دوستان؟ - آيا تاريخ مبارزه اي بيست و پنجساله، در آستانه نخستين پيروزي مي تواند به همين سادگي فداي تعصبات مشتي خام انديش شود كه توانسته اند به تحريك ميراث خواران رژيم گذشته دست و پاي شما را از هم اكنون در پوست گردو بگذارند؟ - نه شما بوديد كه زير فشار نظاميان شاه خم به ابرو نياورديد و چنان به استقامت دست به بزرگترين اعتصاب مطبوعاتي سراسر تاريخ زديد؟

ما را گرفتار ” پاره ئي ملاحظات“ كرده اند و هنوز هيچي نشده كار”عدل“ مورد ادعا را چنين به اختناق كشيده اند.

پس باش تا صبح دولتش بدمد!- اسبات تاسف است: مني كه در شرايط اختناق سال 50 آن قدر آزادي داشته ام كه در همين روزنامه كيهان بنويسم كه ” ليس خور چكمه ظالم به پنهاني زبان چكمه ليس ها است و قدرت ظلم آنها با طاقت تحمل مظلومان برآورده مي شود“ اكنون فقط در فاصله چند روز كه از ”نخستين مرحله انقلاب“ مي گذرد آن قدر آزادي ندارم كه از مفهوم اين انقلاب برداشتي به دست بدهم، آيا اين بوته خاري نيست كه مستقيما از “پاره ئي ملاحظات“ شما آب خورده است؟

مقدمه را كوتاه مي كنم و خلاصه ئي از متن مصاحبه با خبرنگار اطلاعات را با يك ”توضيح اضافي براي چاپ در اختيار شما مي گذارم، با ذكر اين نكته كه شكايت خود را از ”تجديد سانسور در مطبوعات به عنوان نخستين قدم براي اعمال ديكتاتوري قشري تازه ئي به جاي ديكتاتوري ظاهرا سرنگون شده، همراه با تقاضا از سنديكاي نويسندگان و خبرنگاران مطبوعات براي تشكيل جسله مشتركي با كانون نويسندگان ايران و كانون حقوقدانان و انجمن دفاع از آزادي مطبوعات و گروه دفاع از حقوق بشر به منظور بررسي موضعي“ كه به قول دوستان اطلاعاتي در موسسات اطلاعات و كيهان پيش آورده اند، با پيگيري كامل تعقيب خواهم كرد.
به ضد انقلاب فرصت شكل گيري ندهيم!

احمد شاملو

ارسال در تاريخ شنبه بیست و چهارم آذر 1386 توسط امیرمحسن همتی
تحليل انتقادي يا تخيل انتقامي؟!

متن بدون سانسور نقد بر كتاب «شاملو در تحليلي انتقادي»

و مصاحبه منوچهر آتشي در روزنامه‌ي شرق

ايليا ديانوش

استاد ارجمندم ـ منوچهر آتشي ـ در كتاب «شاملو در تحليلي انتقادي» و مصاحبه‌اش در روزنامه شرق(14 دي 1383) حرف‌هايي زده كه نوبر هيچ بهاري نيست. و اگر چنان‌كه مدعي است براي نگارش اين نقدواره علاوه بر كتاب‌هاي خود  شاملو، سرغ مصاحبه‌هايش و كتبي كه ديگران درباره او نوشته‌اند رفته باشد، لابد مشاهده كرده كه غالب اين موارد را خود شاملو در انتقاد از خودش اين‌جا و آن‌جا به زبان آورده است. ا

آتشي با بيان شرح مختصري از آن‌چه بر گذشته تاريخ و ادبيات ايران رفته، شاملو را متهم به غفلت از اين واقعيات مي‌كند و صداي شاملو را نمي‌شنود كه مي‌گويد: « زبان فارسي‌ست كه كلمات عربي را به تسخير خودش درآورده. عربي در پارسي وارد شد، اما پارسي پارسي ماند. مشتي مفهوم را كه لازم داشت از زبان عربي به نفع خودش مصادره كرد، اما ساختارش را از دست نداد.»* شاملو خود به اين سوال كه چرا شاعر ايراني براي بيان يك ماجراي عاشقانه، چاره‌يي جز اين‌كه داستان را منظوم كند نداشته، اين‌گونه پاسخ مي‌گويد: «وقتي كه لطيفه و نجوم و سفرنامه و طب و هندسه و زراعت با چنين نثر درخشاني نوشته شده، رمان‌نويس يا داستان‌سراهايي مثل نظامي يا فخرالدين اسعد جز به نظم كشيدن اثر خود چه مي‌توانند بكنند؟» ا

آتشي به‌قول خودش در نوشته و مصاحبه چنان برانگيخته شده كه به صراحت مي‌پرسد: «چه كسي گفته شعر بايد جهان را عوض كند؟» من باز از كلام خود شاملو بهره مي‌گيرم: «آرمان هنر اگر جغجغه‌ي رنگين به دست كودك گرسنه دادن يا رخنه‌ي ديوار خرابه‌نشينان را به پرده‌يي تزئيني پوشاندن يا به جهل و خرافه دامن‌زدن نباشد، عروج انسان است... هنرمند، بالقوه مي‌تواند منجي جهان باشد، چرا كه با يقينِ كامل حكم مي‌شود كرد كه دماغ جلاد ‌شدن را ندارد.» در اين كلام الزامي نيست. چنان‌كه شاملو تاكيد كرده است: « اگر هنرمند، احساسش متفاوت بود، خب، همان «احساس متفاوت» را عرضه خواهد كرد. تعهد امري نيست كه به كسي بشود تحميل كرد. هيچ قانوني از هيچ مجلس خبرگاني نگذشته است كه براساس آن شاعر مجبور باشد نسبت به جامعه متعهد بشود. اگر بود، خوش آمد؛ اگر نبود، به سلامت... اصولا هنر ملتزم نيست، يعني هيچ‌گاه التزام و تعهد نقشي در آفرينش هنري بازي نمي‌كند. التزام، امري شخصي و فردي‌ست.» ا

اما كار آن‌جا بيخ پيدا مي‌كند كه استاد مي‌گويد: «من با اين نگرش و پس از مطالعه مصاحبه‌ها و اظهار نظرهاي شاملو در مورد تسلط او بر ادبيات كلاسيك و حتي بر شعر خودش و بر مسائل سياسي‌اش دچار ترديد شدم!»  ا

در مورد تصحيح حافظ، شاملو به انتقادات كارشناسي پاسخ‌هاي پخته‌يي داده كه در آيندگان مورخ 9/6/1355 مندرج است. همچنين در مقدمه ديوان، مفاهيم رند و رندي در غزل حافظ، صحبت‌هايش درباره او و يادداشت‌هايش بر ديوان حافظ كه متاسفانه مجال انتشار نيافته‌اند، نشان داده آگاهي‌اش از ادبيات كلاسيك ما «بسيار اندك» نيست.  ا

آتشي دقت نمي‌كند كه حرف شاملو اين نيست كه «ضحاك ساخته فردوسي و قرن چهارم و پنجم است.» شاملو خودش مي‌داند كه ضحاك همان آژيدهاك است و در اوستا آمده و اگر آتشي سخنراني «نگراني‌هاي من» يا همان «حقيقت چه‌قدر آسيب‌پذير است» شاملو را مي‌خواند، متوجه مي‌شد كه شاملو صحبت از تحريف يك واقعيت تاريخي مي‌كند و صحبتش هم مستند به مدارك تاريخي است. علاوه بر استنادات شاملو، مي‌توان با نگاهي به كتب تاريخي از جمله «بنيادهاي اسطوره و حماسه ايران» ـ جليل دوستخواه ـ متوجه نكته‌سنجي شاملو شد.  ا

در مقابل نيما هم شاملو به‌قول خودش هيچ‌گاه جز به دو زانوي ادب و از جايگاه يك شاگرد كوچك سخن نگفته است. در همان مصاحبه ناصر حريري با شاملو در كتاب «درباره هنر و ادبيات» هست و مي‌توانيد بخوانيد. او بر ادعاي نيما مبني بر پيكاسوي شعر ايران بودن صحه مي‌گذارد و اين نقطه منحصر به‌فرد نيما در نمودار مختصات شعر ايران است كه ويژه خود اوست اما اگر شاگردان نيما از او جلوتر نرفته بودند، اكنون هيچ‌يك صاحب هويت مستقلي نبودند. و نمي‌توان انكار كرد كه براي بسياري از شاعران، شاملو پلي به شناخت نيما بود و خودشان هم معترف هستند.  ا

ديگر اين‌كه «پلنگ دره ديزاشكن» معتقد است تاثير مستقيم شعر شاملو از نزديكي‌اش به دكلماسيون عمومي و صداي بلند سياسي‌اش است، نه شعريت‌اش. خب، اين چيزي است كه خود شاملو آن را اين‌گونه مطرح مي‌كند: « شعر من، دشنام من است. آيا اين تعريف گستاخي از شعر نيست؟ قطعا، اما در اين دشنام، معنايي جامع و وسيع نهفته است. اين «معني» معاصر ما است، معاصر جهان ما است. چگونه مي‌توان معاصر اين جهان بود اما به «كلمات» حياتي معاصر نبخشيد. هر كلمه بايد معنايي امروزي داشته باشد. كلمات با تاريخ حركت مي‌كنند، راه مي‌روند، سرعت مي‌گيرند، شتاب مي‌كنند، اوج مي‌گيرند و گاه معراج مي‌كنند.»  ا

آتشي مي‌گويد: « '' شعري كه زندگي‌ست '' شعر نيست، بلكه يك بيانيه حزبي و سياسي است. من اين را رك گفته‌ام و ده بار ديگر هم خواهم گفت!» حرفي نيست. ولي بد نيست بدانيم كه نظر انتقادي خود شاملو هم درباره «شعري كه زندگي است» همين است. اما همين بيانيه است كه از فروغ، فروغ مي‌سازد، چنان‌كه خود فروغ مي‌گويد: «وقتي كه  '' شعري كه زندگي‌ست '' را خواندم، متوجه شدم كه امكانات زبان فارسي خيلي زياد است. اين خاصيت را در زبان فارسي كشف كردم كه مي‌شود ساده حرف زد. حتي ساده‌تر از  '' شعري كه زندگي‌ست ''، يعني به همين سادگي كه من الان دارم با شما حرف مي‌زنم.»

اما چرا آتشي فكر كرده شاملو عاشقانه‌هايش را نمي‌تواند براي مردم بلند بخواند؟ شاملو تقريبا تمام عاشقانه‌هايش را در آثار صوتي و شب شعرهايش به كرات بلند براي مردم خوانده است و مي‌گويد: «شعر عاشقانه به نظر من اجتماعي‌ترين شعر است. براي اين‌كه ما، هركدام به‌تنهايي با يك اثر مواجه مي‌شويم، حتا در سالني كه هزار نفر نشسته‌اند، وقتي يك قطعه موسيقي را اجرا مي‌كنند يا يك صفحه را مي‌گذارند كه گوش كنند، هركدام به‌تنهايي با آن روبه‌رو مي‌شوند، نه به شكل اجتماع. بنابراين هيچ‌ چيزِ اجتماعي به آن شكل امكان وجودي‌اش نيست، منطقي نيست. پس چه دليلي دارد يك شعر عاشقانه، يك شعر اجتماعي نباشد؟ من معتقدم هر چيزي كه زيباست مفيد است، هر چيزي كه مفيد است ممكن‌است زيبا نباشد.»  ا

من فكر مي‌كنم منوچهرخان اين جملات شاملو را كه طي مصاحبه‌اي درباره شعر فروغ بر زبان رانده، آن‌قدر سرسري خوانده كه پنداشته شاملو «نمي‌توانم بلند بخوانم» را در مورد شعر خودش گفته است: «فروغ آن‌قدر زن است كه من هرگز نتوانسته‌ام شعرش را به صداي بلند بخوانم. وقتي اين كار را مي‌كنم به نظرم مي‌آيد لباس زنانه تنم كرده‌ام. در ذهنم هم كه مي‌خوانم شعرش را با صداي زني مي‌شنوم.» ا

آتشي در كتابش مي‌نويسد: «معشوقه شعر شاملو به يكي از اركان سازنده شخصيت روحي او بدل مي‌شود و شاملو زير چتر معشوق، پا از آن سيكل كذايي بيرون نمي‌گذارد.» و در مصاحبه مي‌گويد: «شاملو عشق را انتخاب مي‌كند تا آن را كنار سياست قرار دهد.» آتشي ادامه مي‌دهد: «اين دقيق‌ترين و منطقي‌ترين حرفي است كه من در مورد شاملو گفته‌ام. باز هم حرفي نيست، جز كلام خود شاملو:« آيا اساسا عشقي كه به حركت درآيد تا تعميم پيدا كند و عشق عمومي شود، مي‌تواند از نخست يك عشق فردي باشد؟ به عقيده‌ي من چنين عشقي اگر يك وجه عرفاني نداشته باشد، دست‌كم يك نقطه‌ي حركت تمثيلي يا القايي‌ست كه از شگردي شاعرانه مايه مي‌گيرد. روزنه‌يي‌ست به سوي جهان بسيار گسترده‌يي كه واقعا از فردها و شخص‌ها و «كليت»هاي فكري عبور مي‌كند تا جهان‌شمول يا انسان‌شمول بشود و در نتيجه امكان فردي‌بودنش را از همان اول در جهت عمومي‌شدن از دست مي‌دهد.» ا

در كتاب «شاملو در تحليلي انتقادي» مي‌خوانيم: «شاملو توده مردم معمولي را از جرگه مخاطبانش طرد مي‌كند و عنوان مي‌كند كه شعر من بايد از طريق فرهيختگان شعرشناس به گوش مردم برسد تا آن‌ها را برانگيزاند... مگر شاملو چه پيام و حرفي دارد كه نياز به چنين واسطه‌هايي باشد.» و در مصاحبه آتشي تكميل مي‌كند كه: «بله، مگر شاملو مي‌خواهد فلسفه افلاطون و ارسطو را درس بدهد؟ حرف‌هاي سياسي‌اش هم آن‌قدر هم سرد و ساده‌ است كه همه مي‌توانند آن را بفهمند.» ا

نخست اين‌كه من به‌عنوان كسي كه در نهايت دقت تمامي آن‌چه از شاملو به‌جاي مانده است را جهت تدوين فرهنگ گزين‌گويه‌هايش خوانده‌ام، چنين ادعايي را در مورد خودش از او در هيچ‌جا نديدم، بلكه او مي‌گويد: « توده مي‌بايد فهم خود راهي كند، يا به ياري ناقدان و ديگران انديشه‌ي خود را ارتقا دهد تا به جان كلام شاعر واقعي بتواند دست يافت. اين است كه در برابر شعر پاك، توده در نفس خويش خجلت مي‌برد و مي‌بيند كه شاعر با عرضه‌كردن شعر خويش، حكم به ديرفهمي و كوتاه‌انديشي او داده است. اما آن‌چه متشاعر عرضه مي‌كند، چنان نيست. متشاعر، در كاهلي و پست‌انديشي با توده همدستي مي‌كند. دانسته‌ي او دانسته‌يي همگاني‌ست و دريافته‌اش دريافته‌يي در تراز آن ديگران كه به دانسته و دريافته‌ي خويش، غرور و تفاخري ندارند.» و نيز در جاي ديگري مي‌گويد: «هنرمند خلاق و پيشرو كه نوآور است و آثارش به غناي هرچه بيشتر فرهنگ جامعه‌ي خود و نهايتا جامعه‌ي بشري مي‌انجامد، لزوما پيشاپيش جامعه حركت مي‌كند. محصول فعاليت اين چنين فردي به ناچار نمي‌تواند آن‌چنان كه ماركسيست‌نماهاي فاقد بينش ديالكتيكي مدعي هستند «بُرد توده‌يي» داشته باشد، چرا كه توده مستقيما نمي‌تواند اثر چنين هنرمندي را جذب كند. اثري كه او مي‌گذارد بر «فرهنگ هنري» جامعه است و از طريق واسطه‌ها در اختيار توده قرار مي‌گيرد، يعني از طريق هنرمنداني كه از او تأثير پذيرفته‌اند و در فاصله‌ي ميان او و لايه‌هاي ديگر طبقات واقع شده‌اند، از رأس به قاعده مي‌رسد. اين يك اصل است و با ياوه‌هايي از قبيل «معتقدات هنري بورژوايي» و «هنر براي هنر» و اين جور عبارات كليشه‌يي هم نمي‌شود آن را مخدوش و بي‌اعتبار كرد.» ا

و اتفاقا پيام شاملو، پيام افلاطوني است! افلاطون در آرمان‌شهر خود حكومت خردمندان را بدون شاعران تشكيل كابينه مي‌دهد و به تعبير كافكا شاعر را ناباب و خطرناك تلقي مي‌كند، چون در پي تحول است. حرف شاملو در بحبوحه تماشاي مو توسط توده، پيچش مو بود كه توده نمي‌بيند: «تا هنگامي‌كه توده‌ي مردم آگاهي سياسي نيافته، به تميز دشمن از دوست قادر نيست و ميان كودتا و انقلاب فرقي نمي‌گذارد، ناچار بايد اين سرنوشت غم‌انگيز را بپذيرد كه زير چشم شكمچرانان اين هر دو سفره قرباني شود.» شاملو در پاسخ به اين سوال كه آيا براي مخاطب ايدئالي مي‌سرايد، مي‌گويد: «نه. آن كه براي مخاطب «خود» مي‌نويسد، صاحب داعيه است. من داعيه‌اي ندارم و فقط براي كشف خودم مي‌نويسم. ناني‌ست كه براي سفره‌ي خود مي‌پزم اما اگر اين نان به مذاقي خوش آيد، با آن، دوستِ همسفره‌ي هم‌ذائقه‌اي به دست مي‌آرم. منِ من ضمير خواننده مي‌شود و مرا به «تو»ها و «او»ها تبديل مي‌كند. زيباست كه كسي با ديگران، با همه، ضمير مشتركي پيدا كند. زيباتر از اين چيزي هست؟ اگر هدف نويسنده جز اين باشد، بايد به حالش گريست. بازار خودفروشي از آن راه ديگر است... گرچه هر نوشته‌اي به‌هرحال روزي مخاطبش را پيدا مي‌كند، حقيقت اين است كه هركسي دوست دارد خودش را در دوره‌ي خودش تجربه كند و خودش را در آينه‌ي زمانش بيارايد. فردا متعلق به شاعران و نويسندگان فرداست.» ا

آتشي سفارش اجتماعي فولكلورهاي شاملو را هم قبول ندارد و مي‌گويد: «اين چه حرفي است كه مي‌زني؟ چيزي كه در اين شعر وجود ندارد سفارش اجتماعي است. چون تكه‌هايي از اين اشعار متعلق به خود مردم است.» اما شاملو پيشاپيش پاسخ مي‌دهد: «من با جرأت مي‌گويم كه شعر واقعي از اين ترانه‌ها شروع مي‌شود و با اين ترانه‌ها ادامه پيدا مي‌كند؛ نياز به گريز و نياز به بازي و بي‌هيچ ترديدي نياز انسانيِ آفرينندگي. حتا هنگامي كه شاعرِ توده مي‌خواهد بينشي را مطرح كند كه ما با گنده‌گوييِ خودبينانه به آن نام دهن‌‌پُر كن «فلسفه» مي‌دهيم، باز اين عمل را به سهولتِ دست‌درازكردن و گلي را چيدن انجام مي‌دهد.» و در مورد سفارش نيز مي‌گويد: « من علاقه‌يي نداشته‌ام به اين‌كه شعر را وسيله‌يي قرار بدهم براي آن‌كه خودم را در جامعه جا كنم. كارخانه‌ي شعرسازي هم ندارم كه از طريق دفتر بازاريابي تحقيق كنم ببينم مردم خواستار چه‌جور شعري هستند كه جنس باب بازار صادر كنم ا.»

و باز آتشي با تاكيد بر فرار روشنفكران از ميدان و در صحنه‌بودن توده در انقلاب‌ها، نقل قول‌هايي مي‌كند كه معلوم نيست از كدام شاملو است: «نگاه شاملو به توده مردم اين است كه مردم همان بقال‌ها و دوغ‌فروش‌هاي سر گذر هستند و اين‌ها شعر مرا نمي‌فهمند و يك روشنفكر بايد اين را به آن‌ها بفماند. به نظر شما اين توهين نيست؟» ا

نخست نظر شاملو را درباره رابطه توده و روشنفكران حقيقي جويا شويم: «شايد تصويري كه من از روشنفكر براي خود ساخته‌ام، كم و بيش ارتودكسي باشد، ولي اگر قرار است ارتباط معيني ميان اين دو ـ روشنفكر و توده‌ي مردم ـ ايجاد شود، متأ‌سفانه قدم اول تفاهم را توده‌ها بايد بردارند، وگرنه روشنفكر در ميان آن‌ها و براي آن‌هاست. خب، البته اين امر هم صورت نمي‌گيرد، مگر وقتي كه توده‌ها كاملا به موقعيت طبقاتي خود استشعار پيدا كرده باشند، كه اين خود كار روشنفكر را صعب‌تر مي‌كند. چراكه وظيفه‌ي تبليغ اين آگاهي نيز در شمار وظايف خود او قرار مي‌گيرد. درحقيقت او بايد خار را از پاي شيري زخمي بيرون بكشد و عملا حسن‌نيت خد را به او نشان بدهد و درهمان‌حال براي آن‌كه از حمله‌ي شير خشمگين زخمي در امان بماند، نخست بايد اعتماد او را به حسن‌نيت خود جلب كند. در يك كلام، او بايد معجزه‌يي صورت بدهد. و فراموش نكنيد كه در اين ميان، سودجويان و دزدان قدرت هم كه نزديكي شير و روشنفكر را مخالف منافع خود مي‌بينند، از پشت بوته‌ها به‌سوي شير بدبين سنگ مي‌پرانند و كار روشنفكر را مشكل‌تر مي‌كنند.»ا

شاملو ادامه مي‌دهد: «جنبش متعبدانه مفهوم انقلاب ندارد و ازآن‌جاكه هدف‌هاي چنين جنبشي طبقاتي نيست، نمي‌تواند انقلاب خوانده شود. فرمان انقلاب از اعماق اجتماع صادر مي‌شود و آن‌گاه سرداران خود را در عمل پيدا مي‌كند.»ا

از سوي ديگر شاملو تا آن‌جا به درك توده احترام مي‌گذارد كه تمام عمر بر سر كتاب كوچه يعني فرهنگ عامه مي‌گذارد و بارها و بارها ضمن گلايه از حافظه ضعيف تاريخي توده، سرعت تحليل توده از وقايع و زبان اين تحليل را مي‌ستايد: «زبان توده‌ي مردم، زباني‌ست پويا و كارساز و پُربار. آن‌ها كه از بالاي كرسي استادي به زبان نگاه مي‌كنند و زمينه‌ي علم لذتي‌شان فرائدالادب و كليله‌ودمنه است، ممكن نيست كه بتواند عمق آن را درك بكنند.»ا

اما آتشي دست آخر مخاطبان شعر شاملو را اين‌گونه برمي‌شمرد: «من فكر مي‌كنم مخاطبان شعر شاملو كساني كه شعر فارسي امروز را خوب مي‌فهمند، نبودند؛ آدم‌هايي بودند كه يك فرهيختگي سياسي داشتند و مي‌ديدند كه اين آدم دارد يك جنگ سياسي را به زيباترين شكل يك‌تنه پيش مي‌برد.»ا

شاملو خيلي ساده گفته است: « كساني مرا به عنوان يك شاعر جدي متعهد پذيرفته‌اند. خب، ممنون! كساني هم مرده‌ي مرا به زنده‌ام ترجيح مي‌دهند،كه قطعا علتي دارد. عده‌يي اين را پذيرفته‌اند كه هرگاه مطلبي پيش بكشم نه سوءنيتي در ميان است ، نه بده‌بستاني، نه مصلحتي، نه غرض و مرضي. از اين بابت هم متشكر! اما هيچ كدام اين‌ها دليل آن نمي‌شود كه بنده‌آدمي حق نداشته باشد در برداشتي به راه خطا برود. فقط آدم بي‌عمل است كه هيچ‌وقت اشتباه نمي‌كند... در فقدان نهاد‌هاي ملي و احزاب مستقل كه هيچ‌وقت نبوده‌اند و حالا هم نيستند، فقط نويسندگان و شاعران مانده‌اند كه مورد اعتماد مردم‌اند... شعر خوب، با فكر ملت رشد مي‌كند.»ا

و دست آخر اينكه آتشي مفهوم را در شعر شاملو قوي‌تر از زبان مي‌داند. و شاملو را متهم به استفاده از يك زبان تجربه‌شده قرن چهارمي و نيز توراتي مي‌كند كه باز خود شاملو بارها به وامدار بودن از اين متون مانند تاريخ بيهقي در شكل‌گيري زبانش معترف بوده است و نيز مي‌گويد: «چيزي كه مفيد است، بهتر است زيبا هم باشد. بنابراين من دست‌كم ابتدا به دنبال زيبايي نيستم. دنبال اينم كه تجربه‌يي را منتقل كنم و اصولا معتقدم از همين جاست كه مسأله‌ي مسئوليت ـ مسئوليت خطرناك و خطير ـ به عهده‌ي نويسنده مي‌افتد. نويسنده بايد درك فردي‌اش را تعميم بدهد و به صورت شعور توده دربياورد. در غير اين صورت، يعني اگر فقط زيبابودن را ملاك قرار دهد، چيزي مي‌آفريند كه به هيچ دردي نمي‌خورد، حتا به درد خودش.»ا

گرچه آتشي عزيز در پايان سخنش مي‌گويد: «اگر در سخنانم وهني بر شاملوي بزرگ رفته عميقا عذرخواهي مي‌كنم.» اما اين سخنان آتشي يادآور اين كلمات شاملو است كه: «هر كسي سليقه‌يي دارد و چيزها را از زاويه‌ي دركي نگاه مي‌كند و به‌دليل خاصي مي‌پسندد يا نمي‌پسندد. مسلما آن‌چه عرض مي‌كنم، اهميت نقد را نقض نمي‌كند. منتها نقد وطني را كه ملاحظه مي‌كنيد: غالبا يا دوستانه است يا دشمنانه يا چنان‌كه پنداري امريه‌يي‌ است صادره از ستاد فرماندهي كل.»

آتشي مصاحبه‌اش را با اين عبارت به پايان مي‌برد كه: «شاملو ذاتا آدم بزرگي است و چند نكته معمولي يا اشاره به بعضي نقايص، كوچكش نمي‌كند. يادتان نرود كه من در منظومه خليج و خزر او را شاه شاعران خوانده‌ام و هنوز بر سر آنم.»ا

من نيز با تجدي عميق‌ترين احترام نسبت به دو استاد بزرگ و بزرگوارم ـ شاملو و آتشي ـ اين نوشته را با كلامي ديگر از شاملو به پايان مي‌برم: «ما شاعران، پاس حرمت شعر را مي‌توانيم بر سر يكديگر فرياد بركشيم و آن‌گاه برادرانه با يكديگر جامي دركشيم.»ا

--منابع :كليه ی سخنان شاملو در كتاب در دست انتشار «لالايي با شيپور» ـ تاليف ا. ديانوش ـ مشتمل بر هزار و پنج گزين‌گويه و ناگفته از احمد شاملو موجود است ـ چاپ نشر مرواريد

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 توسط امیرمحسن همتی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود